|
اروپا
گردي:
مهلقای رمیها
رضا كلاهی
اگر بخواهيد يك شهر مدرن امروزي از يك كشور پيشرفته را مجسم كنيد، چه
تصويري ميسازيد؟ به نظر شما يك شهر مدرن چه شكليست؟ يكي از شهرهاي
اصلي ِ يك كشور توسعه يافتهء صنعتي، مثلاً يكي از پایتختهاي مهم
اروپايي، مثل پایتخت يكي از هفت كشور صنعتي، به فرض ايتاليا: رم!
ما اكنون در خيابانهاي رم درحال قدم زدنيم. نميدانم چرا به ياد
بچهگيهايم افتادهام ...
حرم حضرت سيدعلاءالدين حسين رو شيرازيها «آستانه» يا به لهجهء
خودشون «آسّونه» ميگن. اون وختا، خونهء قديمي ِ مامانبزرگ، پشت
آسّونه، با يه درختِ نارنج ِ پير تو باغچهء بزرگِ وسطِ حياطش كه
گنجيشكا بعدازظهر كه ميشد تا غروب چنان شلوغ پلوغي توش راه
مينداختن كه صدا به صدا نميرسيد. بعدازظهر همه ميخوابيدن. من
حوصلهم سر ميرفت. ياد گرفته بودم دستامو كه محكم به هم ميزدم صداي
گنجيشكا يه دفه قطع ميشد. چند ثانيه بعد، با احتياط، شروع ميكردن،
باز يواش يواش جيغ و هوارشون به آسمون بلند ميشد. بعد من دوباره يه
كف محكم، و باز سكوت. گاهي وقتا آروم ميرفتم وسط باغچه شروع
ميكردم تنهء درختو تكون دادن. اون وخت، هم صداشون قطع ميشد، هم
دسته دسته گنجيشك بود كه از وسط شاخهها ميپريد به طرف آسمون. باز
يه تكون محكم ديگه، باز يه دسته گنجيشك كه فقط صداي پراشونو ميشنيدي
در حال فرار. باز يه تكون محكم ... . نميدونم چهقدر گنجيشك تو اين
درخت بود! هرچي تكون ميدادي باز يه دستهء ديگه پرميزد ميرفت.
بالاخره بعد از ده دوازده بار تكون دادن، تموم ميشدن، ولي باز دو سه
دقيقه كه ميگذشت، سر و صداشون شروع ميشد. يكي يكي برگشته بودن. يه
كف محكم ديگه و سكوت! يه تكون ديگه هم بدم؟
"آهاي بچه! وسط باغچه چیكار ميكني؟ بيا بيرون گلا رو ميشكني. چرا
هي كف ميزني؟ نذاري يه دقيقه خوابمون ببرهها!» اوخ اوخ!
بابابزرگه، الفرار ...
راستي، كساني كه در شهرهاي مدرن زندگي ميكنند، كودكيشان را چهگونه
احساس ميكنند؟ نوستالژي براي آنها چه معنايي دارد؟ پدربزرگ،
مادربزرگ، خانهء قديمي، گذشته، ديوارهاي خشتي ِ كهنه با آجرهاي نقشدار
قديمي، يا قبلتر، ساختمانهاي قديمي ِ دويست سيصد سال پيش! عمارتهاي
تاريخي بافت قديم تهران را ديدهايد؟ شمسالعماره، مجلس بهارستان و
...، يا براي من كه شيرازيام، نارنجستان قوام، ارگ كريمخان! وقتي در
رواقها و دالانهايش ميچرخم، يا كوچه پسكوچههاي بافت قديم، وقتي در
آنها راه ميروم، دائم حس مبهمي پيدا ميكنم از حال و هواي مردم ِ آن
كوچهها و خانهها كه اجداد من بودهاند. و مهمتر از همه، آخ، آن
خانهء مادربزرگام، با سبك خانهسازي قديم: يك حياط بزرگ در وسط، و دور
تا دور اتاقهاي «پنجدري» و «سهدري» مرتبط به هم در دو طبقه ...
«مهلقا»، يادش بهخير! همسايهء مامانبزرگ اينا بودن. خونهشون توي
طاق بود. «طاق» يه كوچهء بنبستِ كوچيك بود كه سقف داشت. طبقهء دوم
خونهها رو روي سر ِ كوچه ساخته بودن. توش تاريك بود. من ميترسيدم برم
اونجا. آخه اين دخترهء نيم وجبي چهطوري نميترسه؟ ولي من غرورمو جلو
اون نميشكستم. دوست مريم بود، دختردايیم. دو سه سالي از من بزرگتر
بودن، ولي من ژست بزرگتري ميگرفتم. با هم خاله بازي ميكرديم. تو
عالم بچهگي، تو ذهنام باهاش سَر و سِرّي داشتم! روم نميشد بهش بگم،
ولي واسه خودم مطمئن بودم كه اونم ... . تو خاله بازي هميشه ترتيبي
ميدادم كه من بابا بشم، اون مامان. و هميشه دعوامون ميشد، چون اونا
ميخواستن منو بچهء خودشون بكنن.
خوب! نگفتيد چه تصوري از يك شهر مدرن داريد؟ تصويري از آسمانخراشهاي سر
به فلك كشيده، خيابانهاي عريض با پلهاي چند طبقه كه چپ و راست از روي
هم ميگذرند و ماشينهاي آخرين مدل كه مانند موجوداتي بياحساس،
بيتوجه به اطراف، با سرعتهاي سرسامآور در آنها درحركتاند. مردم
صبح ِ عليالطلوع با عجله آماده ميشوند تا سر كار بروند. در
پيادهروها، آدمها جدي و بيحوصله راه ميروند و فقط به جلو خود توجه
دارند. كسي را با كسي كاري نيست. فقط كار و حرفه، دنياي مكانيكي ِ
تخصصي شده، انسانهاي تكساحتي _ هر كس تخصص خودش را دارد، سرش به كار
خودش است، و فقط حرف همكار خودش را ميفهمد. صبح تا شب كار، تفريحي هم
اگر هست، خطكشي شده و در جايگاه خود. همهء عرصهها از هم تفكيك
شدهاند. تفريحها، بعد از اتمام كار، نه با دوستان و خانواده و
محفلهاي صميمي، كه در بارها و ديسكوها! مشروبات و مسكرات براي فراموش
كردن و از سر بيرون راندنِ خستهگي و شلوغي يك زندهگي خشك و بيروح!
موسيقي تند و پرتحرك و خشن براي اجازه ندادن به فكر، براي به ياد
نياوردن! و باز فردا، كار و تكنيك و تخصص و ادامهء يك زندهگي ماشيني!
عشق و محبت در سكس خلاصه ميشود، فراغت در در فراموشي و زندهگي در كار. نه
تجربهء عميق دوستي، نه جمعهاي گرم خانوادهگي، نه حس نوستالژي، نه
آرامش و طمأنينه، و نه فراغت براي تأملي در خود و در آنچه اصل زندهگي
بايد باشد.
كوچههاي
پشت آستانه، هنوز وقتي از آنها ميگذرم، از گذشتهها تا امروز، مرحله
به مرحلهء بزرگ شدنام را پيش چشمام تصوير ميكنند. احساس ميكنم آن
ديوارها و آجرها، مرا بزرگ كردهاند. آنها همهء اسرار مرا ميدانند.
آنها مرا در حال فرار از دست پدربزرگ ديدهاند. بازيها و دعواهاي مرا
با بچههاي كوچه شاهد بودهاند. نجواهايام را با مهلقا شنيدهاند.
آنها شاهد سالهاي سال اتفاقاتي بودهاند كه براي من افتاده است.
آنها حتی پدر من و پدربزرگانام را هم ميشناسند. از آن كوچهها كه
ميگذرم، خاطراتي هم كه پدربزرگ از پدرش ميگويد، برايام تداعي
ميشوند. انگار چهرهء پدر ِ پدربزرگ را هم در اين خشت و آجرها ميبينم.
 |
 |
| نماهايی
از خيابانها و فضای شهری آرام رم |
ديشب به رم رسيديم. محل اقامتمان اردوگاهي بود به نام «Happy
Camping».
اردوگاهي براي گروههاي دانشجويي و مانند اينها، در حومهء سرسبز و
پردرخت شهر كه آدرساش را از قبل، از مسافران پارسال گرفته بوديم.
محوطهء طبيعي پرگل و گياهي بود كه گوشهاي از آن اتاقكهاي چهار تختي
ساخته بودند. ساده، اما شيك و تر و تميز! گوشهاي ديگر، مجموعهء
سرويسهاي بهداشتي، و گوشهء ديگر شير آب و ظرفشويي، و يك ميز غذاخوري
بزرگ! شام و حمام و نظافت و استراحتي، و انتظار شديد براي فردا كه به
ديدار يكي از مهمترين شهرهاي دنياي مدرن برويم ...
و اكنون رم! خلوت، آرام، ساكت! شهر تعطيل است؟ فضا از شهرستانهاي كوچك
ايران هم آرامتر است، اما تعطيل نيست. مردم به آرامي در رفت و آمدند.
اثري از اضطراب و عجله به چشم نميخورد، اما زندهگي به راه است.
ماشينها نرم و بيصدا حركت ميكنند. نه ساختمان بلندي، نه اتوبان
عريضي، نه پلهاي باعظمتي. خيابانها باريك و كوچك؛ و خيلي از آنها
كفشان هنوز سنگ فرش. ساختمانها قديمي. اينجا امروز است يا سالها
پيش؟ نه! در امروز هستيم. آن هم در يكي از امروزيترين جاهاي امروز،
چون ماشينها امروزياند، فروشگاهها، كالاها، مجلهها، و مهمتر از
همه رفتارها امروزياند. نظم و ترتيب، احترام و ادب، كسي خلاف نميكند.
در شلوغترين مراكز خريد، ممكن نيست به شما تنه بزنند. هيچ كس داد
نميزند، يا با صداي بلند كسي را صدا نميكند. اصولاً سر و صداي چنداني
شنيده نميشود، نه بوق ماشيني، نه صداي اگزوزي، نه صداي بلند نواري از
فروشگاههاي صوتي تصويري، و نه فرياد فروشندهاي كه اجناساش را
تبليغ كند. وارد يك فروشگاه بزرگ صوتي تصويري شدم. طبقهها، وسط و
دور تا دور چيده شدهاند و درون آنها كاستها، سيديها و نوارهاي
ويدئويي. از هر عنوان نوار، چند تا باز و در دسترس است. ده دوازده
واكمن مخصوص گوشيدار، در اطرافِ فروشگاه نصب شده و شما ميتوانيد
محصول انتخابي خود را قبل از خريدن گوش كنيد. همه چيز شيك و جديد و
مرتب! اينجا رم ِ قرن بيست و يكم است. از محصولات تكنولوژي، چيز قديمي
به چشم نميخورد، به جز ساختمانها كه قديمياند، اما آنها هم شيك و
تميز. در هر كوچه و خياباني، همهء ساختمانها رديف و همقدّند، سالم و
مرتب، ولي قديمي، پر از خاطره و تاريخ. خيابانها، خانهها، كوچهها،
محلهها، ... . اينجا تكتك آجرها انگار با آدم حرف ميزنند. در و
پنجرهها معنا دارند. ديوارها هويت دارند. اين را حتی من ِ غريبه هم
احساس ميكنم. اينجا فضا آدم را به سالها پيش ميبرد. اينجا زندهگي
با گذشته پيوند خورده است. با پدربزرگها و مادربزرگها، با اجداد، با
تاريخ، و با آرامش.
|
 |
حتی پيرمردهاي خيلي پير هم اين كوچهها و محلهها را به ياد دارند. آنها
هم به ياد ميآورند كه در آن ساختمانِ فلان خيابانِ سر ِ فلان كوچه،
پنجاه سال پيش، با لبخند دختركي كه از پنجرهء آن سرك ميكشيد، چهگونه
اولين بار تپشي را در قلبشان احساس كردند كه تازهگي داشت. بله، همان
ساختماني كه هنوز هم آنجا هست. همان كه بعد از آن اولين لبخند، هر روز
موقع برگشتن از مدرسه، ريگي به شيشهء پنجرهاش زدن علامتشان بود و
دخترك را پشت پنجره ميكشاند تا همديگر را ببينند و قراري و از
حالروز هم خبري، و همهء اينها بهانهاي براي آن كه آن تپش قلبِ
لذتبخش را باز هم تجربه كنند. همان ساختمان كه هنوز هم آنجا هست و
هنوز هم هر وقت غم پيري و تنهايي فشار آورد، قدم زدن در كوچهاش و ريگ
زدن به پنجرهاش، و حس كردنِ دوبارهء تپيدن قلباش، ... . آه! همان
كوچه را ميگويم. همان كه خاطراتِ خوشيها و ناخوشيها، پيشرفتها و
ناكاميها، و تغييرات و تحولات را در خشت خشت خود ثبت كرده و سالهاست
زندهكنندهء خاطرات است و يادآور مرحله به مرحله بزرگ شدن آن پيرمرد
رمي تا به امروز.
دريغا!
دريغا حياط مادر بزرگ و نارنج پير ...
هر سال
اربعين، مامانبزرگ اينا، آش نذري ميپختن. داييها، عمهها، خالهها،
همه بودن. و مريم و مهلقا! شلوغ پلوغي بود باب ميل بچهها. اون شب تا
صبح از خواب خبري نبود. از عصر تا سر شب بساط پختن گوشت و نخود لوبيا و
ساير مخلفات، از سر شب تا صبح هم آش بايد هم ميخورد تا جا بيفته. موقع
همزدنِ آش نذري، هر آرزويي كه داشته باشي برآورده ميشه! به اصطلاح
بايد قصد حاجت كني و هم بزني. اين تنها جايي بود كه كار رو دست بچهها
هم ميدادن. اونا هم اجازه داشتن كه چند دقيقه آش هم بزنن، ولي زياد
نبايد طول بكشه. چون آش تهاِش ميگيره. بايد محكم هم بخوره. يكي يكي،
به نوبت! يه بچه، بعدش يه بزرگ تا تهِ ديگ نگيره. مهلقا كه هم ميزد،
من همهش به صورتش نگاه ميكردم. خيلي دوست داشتم بدونم اون چه آرزويي
ميكنه. نوبتِ هم زدنِ من كه ميشد، مهلقا و مريم رفته بودن بيرون.
من، هم ميخواستم دنبالشون برم هم دوست داشتم آش هم بزنم و آرزو كنم
...
مادربزرگ چندسال بعد فوت كرد، و من ماندم و خانه و اتاقهايي كه از در
و ديوارش يادِ او ميباريد. و محلهاي كه تا سالهاي سال وقتي از آن
ميگذشتم، گذشتهام را تداعي ميكرد. با در و ديوارهايش صميميتي داشتم.
آنجا «محلهام» بود. خانهام، محل آرامشم! هويتام را در ديوارهايش،
و در «متن ادراك كوچههايش» حس ميكردم. و «طعم تصنيفي» كه با مهلقا
در آنها قدم ميزديم و ميخوانديم در مشام ِ ذهنام هميشه تازه بود:
گل گلدون
من شكسته در باد
تو بيا
تا دلام نكرده فرياد
گل گلدون
من شب بو نميده
كي گل
گلدونو از شاخه چيده
گل گلدون
من
ماه
ايوون من
...
دريغا
خانهء مادربزرگ و نارنج پير!
ميدانيد، آن محله را براي طرح گسترش حرم سيدعلاءالدين حسين خراب
كردند. ديگر نه آن خانه هست و نه آن كوچه، و نه طاقي كه خانهء مهلقا
در آن بود. و باز، من ماندم و خاطرهء عطر بهار نارنج كه اردیبهشتها
آدم را در آن كوچهها مدهوش ميكرد. و اكنون، من ماندهام و تنهايي، در
تركيبِ بيقواره و بيخاطرهء آپارتمانهاي نوساز كه نه نظم دارند، نه
زيبايي و نه استحكام. و نه حتی ديگر «طعم تصنيفي را در متن ادراك يك
كوچه» درك ميكنم تا بتوانم بگويم كه از آن هم تنهاترم.
تك درخت
نارنج تا مدتها وسط مخروبهها هنوز پابرجا بود و من به تماشايش
ميرفتم با گنجشكهايي كه هنوز بيخبر از همهجا در آن ميخواندند،
گرچه در آن شلوغيهاي اطرافِ حرم، ديگر به صداي دست من حساسيتي نشان
نميدادند.
آخرين
بار كه براي تماشاي درخت رفتم، آن هم ديگر نبود.
وحالا اينجا، در اين شهر فرنگ، اين، خانههاي قديمي ِ يك محلهء
غريباند كه بايد خاطرات گذشته و احساس هويت را به يادِ من آورند.
ادامه دارد
é |