|
... (شعر بیعنوان - يك)
سعيد
بر
بستر آرميدهای
با
چشمهای خيره
بر
سقف سرد و ساکت
انديشهات شناور دالان خاطرات
انديشهات مغروق دريای آرزو
بس
ناتوان
که
بتوانی
دستی
بجنبانی
آهی
کشی ز يأس
بس
ناتوان
که
بريزی
اشکی
ز درد
در
سينهات
به
سختی ناکام بودنات
سنگی
نشسته است
احساس
میكنی
فلبات چه احمق است
بیهوده میتپد
پشت
حصار بسترت
تو
میدانی
دنيا
پر از تلاش و تکاپوست
اما
تو آرميدهای
در
بسترت
افسرده
بی آرميدنی
é |