|
اميد و نااميد
سايه
تاری شب، خفهء همهمهها
باز در پشت سرم
خامشی آمد و ماند
دست در گردن تنهايی من
واژههای كهن همهمه را
صورت سنگين سكوت
تاری مبهم «آدينه شبی»
وقت بیحوصلهگی، تنهايی
...
همه را آورده
سرخی از گل رفته و گلی
باقی نيست
نقش بینام مرا هم حتی
نه خطی از سر بودن
باقیست
دل از انديشهء نوميری
خاك
دل از انديشهء نابودن تن
دل از انديشهء خوابی
باقی
بگذار و بگذر ...
كه پس از سوزش دل
شايد آخر خطی از شعر
ترحم باشد
شايد از سوز و گداز دل
شمع
باد وامانده خجالت بكشد
شايد از شرم فراموشی برگ
زير پای قدم پاييزی
رهگذری خسته
بغض در ماتم پر درد خزان
بگشايد
يا كه شايد حتی به سر
كودك بیطاقت غم
شوق كودك شدن و بودن
دائم بزند
خاطرم میآيد:
روزگاری دل من باغچهء
سبزی بود
بوی برخورد دو رنگ
(بوسهء سبز گياه، بر لب
داغ و طلايين طلوع)
حكم بر بودن و ماندن
میداد
آه، افسوس گياهان مردند
آه، افسوس هجومی از ابر
رمق از روشنی سبز گياهان بردند ...
é |