سال دوم، هفده اسفند 1382

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

نه گريز از رنج نه درگير رنج

رم تاريخی

زنگ زلزله در ايران

زنده‌گی در لحظه

كيستی

با تو می‌گويم

شعر بی‌‌عنوان - دو

خاطرات عاشورا

سلام به عشقی عزيز

اسب بال شكسته

 

 

كيستی

بيژن باران

 

من: کيستي

با دو حجم سفيد و سرخ دائم در تپش

ز راه دور تو را نظاره می‌کنم؟

بالهء انگشتان‌ات بر کليد محلي وراي فضا

خطوط دل‌انگيز بر آيينهء ميزم پديدار مي‌کند.

 

من: کيستي

از دو چشم هوش‌مند

و لعل شنگرفي لبان‌ات

زيباترين نگاه‌ها و کلمات

بيرون مي‌تراود.

 

من: کيستي

با حرکت موزون پاي تو بر چمن

ماه با گردش سريع ز پشت تپه‌هاي شرق برآيد

تا ترا نظاره کند.

 

تو: کيستي

با مهربان‌ترين نوازش‌ها

و گرمابخش‌ترين مهرباني‌ها

يخ ستبر تنهاي مرا آب مي‌کني.

 

من: کيستي

درختان شاخه‌هاي خود را

بادبزن‌هاي حوض سبز تو مي‌کنند.

 

من: کيستي

بر صخره‌هاي شکيل اندام‌ات

موج خزر پيرهن ترا خيس مي‌کند.

 

تو: کيستي

اين احساس بدوي و مخدر

مغناطيسي‌ست مرا جذب مي‌کند.

 

ما: کيستي

با قرص نان به يک دست

و ظرف آب به دست ديگر

از نور شب جدا مي‌شوي

تا فاصلهء پلک چشم من.

 

من:کيستي

در گرگ و ميش سحر

نگاه من بر پيکرت

آرامش خيال حاصل کند.

 

تو: کيستي

تنفس موزون‌ات

زمزمهء هوس دوباره به من دهد

تا ابري بر چکاد قامت غرورت بي‌قرار شود،

غلتيده و باران کوه را سبب شود.

 

تو: کيستي

در آيينه آرامش خيال پديد آوری.

 

من: کيستي

در گشايش پنجره

نسيم شوخ به جان پردهء رقصان فتاده _

گنجشكان ظريفِ رديف شاخهء مجاور

از غش‌غش شادی ريسه مي‌روند.

 

تو: کيستي

قاتق نان _ ماست

کاسهء نيلی، پر آب

و اطاق را با تيغهء اريب نور دو شقه مي‌كني

تا دو فرش لولهء هريز در غبار تلاطم خود

زير انعكاس رقص امواج حوض بر سقف اطاق ...

بيرون پنجره _

سسک‌های بی‌حيای شاخهء خرمالوی حائل حياط

گردن کشيده تا نقوش پنهان را

با دنبالهء پر نگاه _ نظاره‌گر باشند.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.