|
كيستی
بيژن باران
من: کيستي
با دو
حجم سفيد و سرخ دائم در تپش
ز راه
دور تو را نظاره میکنم؟
بالهء
انگشتانات بر کليد محلي وراي فضا
خطوط دلانگيز بر آيينهء ميزم پديدار ميکند.
من:
کيستي
از دو
چشم هوشمند
و لعل
شنگرفي لبانات
زيباترين نگاهها و کلمات
بيرون ميتراود.
من:
کيستي
با
حرکت موزون پاي تو بر چمن
ماه
با گردش سريع ز پشت تپههاي شرق برآيد
تا ترا نظاره کند.
تو:
کيستي
با
مهربانترين نوازشها
و
گرمابخشترين مهربانيها
يخ ستبر تنهاي مرا آب ميکني.
من:
کيستي
درختان شاخههاي خود را
بادبزنهاي حوض سبز تو ميکنند.
من:
کيستي
بر
صخرههاي شکيل اندامات
موج خزر پيرهن ترا خيس ميکند.
تو:
کيستي
اين
احساس بدوي و مخدر
مغناطيسيست مرا جذب ميکند.
ما:
کيستي
با
قرص نان به يک دست
و ظرف
آب به دست ديگر
از
نور شب جدا ميشوي
تا فاصلهء پلک چشم من.
من:کيستي
در
گرگ و ميش سحر
نگاه
من بر پيکرت
آرامش خيال حاصل کند.
تو:
کيستي
تنفس
موزونات
زمزمهء هوس دوباره به من دهد
تا
ابري بر چکاد قامت غرورت بيقرار شود،
غلتيده و باران کوه را سبب شود.
تو:
کيستي
در آيينه آرامش خيال پديد آوری.
من:
کيستي
در
گشايش پنجره
نسيم
شوخ به جان پردهء رقصان فتاده _
گنجشكان ظريفِ رديف شاخهء مجاور
از غشغش شادی ريسه ميروند.
تو:
کيستي
قاتق
نان _ ماست
کاسهء
نيلی، پر آب
و
اطاق را با تيغهء اريب نور دو شقه ميكني
تا دو
فرش لولهء هريز در غبار تلاطم خود
زير
انعكاس رقص امواج حوض بر سقف اطاق ...
بيرون
پنجره _
سسکهای بیحيای شاخهء خرمالوی حائل حياط
گردن
کشيده تا نقوش پنهان را
با دنبالهء پر نگاه _ نظارهگر باشند.
é |