سال دوم، هفده اسفند 1382

 دوهفته‌نامهء فرهنگي


 

 

 

نه گريز از رنج نه درگير رنج

رم تاريخی

زنگ زلزله در ايران

زنده‌گی در لحظه

كيستی

با تو می‌گويم

شعر بی‌‌عنوان - دو

خاطرات عاشورا

سلام به عشقی عزيز

اسب بال شكسته

 

 

سلام به عشقی عزيز

انسيه سياوش

(نويسندهء وب‌لاگ زنی به نام سياوش)

 

سلام کردم وقتی از کنار پنجره عبور کردی، و به قاب پنجره نگاه کردی …

مطمئن بودی ار آن قاب چوبی مرا خواهی دید و مثل همیشه، چشمان من تو را بدرقه خواهند کرد.

اما این بار مثل هر بار نبود! این بار حتی چشمان‌ات آن قدر مطمئن بود که حس کردی سایهء سنگین نگاه من تو را بدرقه می‌کند، اما دریغ که من با باد هم‌سفر گشته بودم.

من دل در گرو حیاتی بسته بودم که آن‌جا نبود، از آن سرزمین وجودمان نبود. من به طلیعهء سحر دل باخته بودم. آن لحظه که چشمان‌ام را گشودم و در سایه روشن طلوع نقش دو چشمی را دیدم که عشق بود، که رقص تمامی حیات من زمینی بود در آن بارقه ...

من به آفتابِ عشقی دل باختم که هزاران هزار سال بود بر من و پدران من می‌تابید و ما در حسرت یک لحظهء وصال‌اش سالیانی دراز بود سراغ از هزاران زائرش می‌گرفتیم ...

باور کن که من و تو همه اوییم و او ما ...

باور کن که تو هم در من به جست‌وجوی او پرداخته بودی!

امروز من به او رسیدم. دستان‌ات را برای رسیدن به من به او می‌دهی تا برای همیشه در قاب چوبی نگاه‌ات ماندگار شوم؟

سلام عزیز در زمان ماندهء من ...

 

 

 

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.