|
اروپا
گردی:
رم تاريخی
رضا كلاهی
هنوز در رم هستيم. دوست ندارم از رم برويم. دوست دارم همينجا
بمانيم. شهر را بگرديم. ساختمانها را ببينيم. مغازهها، خانهها،
مشروبفروشيها كه پاتوق ِ لحظات تنهايياند، يا خاطرهساز ِ اوقات «با
تو بودن»هاي جوانان رمي. اغلبِ مشروبفروشيها قسمتي از ميز و
صندليهايشان را وسط پيادهرو چيدهاند، حتی وقتي كه پيادهرو خيلي
باريك است و ميز و صندليها راه عابران را ميبندند. به همين دليل گاه
مجبور ميشويم از كنار خيابان برويم. چنين قاعدهاي براي هيچ مغازهء
ديگري وجود ندارد. خيابانها اصلاً شلوغ نيست. بعضي جاها، وسط خيابان
خطِ عابر پياده هست و جلو آن چراغ خطر، بدون آن كه چهارراهي باشد. بعضي
از اين چراغ خطرها، كليدش در اختيار عابران است. چراغ هميشه براي
ماشينها سبز است، اما اگر عابري كه بخواهد از خيابان رد شود، كليد را
ميزند و چراغ براي ماشينها قرمز ميشود و عابر می گذرد. البته هر
بار، چراغ فقط براي چند ثانيه سبز ميماند، و دوباره براي عابران قرمز
ميشود و اگر بخواهي دوباره سبزش كني، بايد مدتي منتظر بماني.
خيابانها آنقدر خلوت هستند كه چنين كاري امكانپذير باشد. تصور كنيد
اين طرح بخواهد در تهران اجرا شود ...
يادتان هست در شمارهء قبل، محلههاي قديمي و ساختمانهاي
تاريخي را؟ البته، برخي، مانند اريك هابزباوم، اين ساختمانها را چندان
«سنتي» و «ارزشمند» نميدانند. آنها با عبارتِ «ابداع سنت» به آن
طعنه ميزنند و توضيح ميدهند كه بسياري از چيزهايي كه ما آنها را با
تاريخ چند صد ساله و چند هزار سالهء سنتي ميبينيم، در دورهء ويكتوريا
(در مورد انگلستان) خلق شدهاند. بسياري از آنها پديدههايي كالايي
شده هستند. يعني ساخته شدهاند براي فروش و براي درآمد يا حداقل فعلاً
چنين كاركردي دارند، تبليغ، جلب توجه، رونق، و سود! مثلاً كريسمس حاصل
يك كوشش تجاريست. يا بسياري از تشريفات مربوط به سلطنت در انگلستان،
مانندن تشريفات حمل پرچم، از ابداعات قرن نوزدهم است. اين مراسم محصول
عصر صنعتيست تا سنتهاي پيش از مدرنيته. بنابراين، اينها سنتهاي
ابداع شدهاند و از سنتهاي اصيل متمايزند.1 اينها تا حدي
درست است. خصوصاً وقتي كه خيل عظيم توريستهايي را ميبينيم كه دسته
دسته از محلههاي رم ديدن ميكنند، از بناهاي تاريخي مانند كولوزيوم
گرفته تا كوچهها و خيابانهاي معمولي. اما خود مردم آنجا چه؟ اهالي
رم، آنها در اين خانهها زندهگي ميكنند، در خانههاي پدربزرگان خود.
و آنچه براي آنها مهم است، هويت تاريخيست كه با يادآوريِ سالهاي
زندهگي در اين خانهها در خود احساس ميكنند. بديهيست كه ساختمانهاي
صدها و هزارها سال پيش را نميتوان نگه داشت و در آنها زندگي كرد و
لازم هم نيست. اما مردمان شهري كه ساختمانهايش تاريخ صد ساله و دويست
ساله دارند، از شهر و فضاي شهري، و از زندهگي در شهر معناي ديگري
ميفهمند و احساس تعلقي دارند كه به آنها هويت مكاني و زماني ميبخشد.
هويتي كه ما در شهرهاي خودمان چندان برايمان مفهوم نيست. شهرهايي كه
نه مدرن شدهاند نه سنتِ خود را نگه داشتهاند، شهرهاي بيشكل، بيمعنا
و بيهويت. در آن جوامع، به قول گيدنز، سنتها از جريان نوسازي دور
نميشوند، و در يك ارتباط همزيستي دروني با مدرنيته درگير هستند. سنت
در برخي جوانب جامعه، حتی مدرنترين جوامع، ادامه مييابند.2
اما در اين جا چه؟ ...
|
 |
|
 |
|
 |
|
 |
|
خيابانها و فضای
دوستداشتنی رم در روز و شبهنگام |
آن محلههاي پرخاطره، در اين فضاي خلوت و آرام پرمعناتر
ميشوند. البته نه اين كه جمعبت كم باشد، اتفاقاً از زيادي توريست،
مخصوصاً در بعضي خيابانهاي توريستيتر، انگار كه راهپيمايي برپاست.
اما از سر و صدا و ناآرامي خبري نيست. همه مرتب و منظم و آرام!
دوست ندارم از رم برويم. نه دوست دارم از رم برويم نه دوست
دارم دربارهاش چيزي بنويسم. نميخواهم اوقات خوشام را صرف تمركز براي
نوشتن كنم. ميخواهم از لحظات لذت ببرم. ميشود؟ ميخواهم خودم باشم.
خيلي وقتها، آدم وقتي مينويسد، خودش نيست. ميخواهم اين لحظات را در
واقعيت زندهگي كنم. در همين جهاني كه هستم. وقتي مينويسم، ديگر در
اين جهان نيستم. ميروم جاي ديگري، به جهان تخيلات. به جهاني كه تصوير
واقعيات در آن بازسازي ميشوند، و آن تصوير بازسازي شده، از آنجا روي
كاغذ ميآيد. اما از طرف ديگر دلم ميخواهد اين لحظات را ثبت كنم تا از
دست نروند، ثابت شوند. بمانند براي هميشه. پس بايد بنويسم، و بايد عكس
بگيرم. آن مشكل ِ نوشتن، براي عكس گرفتن هم هست. وقتي هم عكس ميگيري،
در واقعيت نيستي. نميتواني از آن چه كه هست، همانطور كه هست لذت
ببري. چيزها را همانطور كه هستند ببيني. نگاهات تبديل به كادر عكس
ميشود. بايد همه چيز را از دريچهء ويزور دوربين ببيني تا بتواني سوژهء
مناسبي شكار كني. آن وقت تبديل به دوربين ميشوي. نميتواني در واقعيت
زندهگي كني، در حالا، در اينجا. دائم به فكر آيندهء موهومي هستي كه
تصوير براي آن ثبت، و جملات براي آن نوشته ميشود. آيندهء موهومي كه
نيامده و معلوم نيست كه اصلاً بيايد، و معلوم نيست بتواند همين حس را
دوباره زنده كند. و آيندهاي كه معلوم نيست اصلاً براي چه بايد باشد و
براي چه بايد اين لحظات، به آن هم امتداد يابد. آيندهاي كه نيامده جا
را براي «حال» تنگ كرده. و اين چنين، دغدغهء نوشتن و عكس گرفتن، و
همزمان لذت بردن و زندگي كردن در لحظه، تناقضي ميسازد كه باعث ميشود
نه اين را دريابي نه آن را به انجام برساني.
ديگر خسته شدم از نوشتن و عكس گرفتن. از دغدغهء توهمآلودِ به
فكر ِ آينده بودن. ميخواهم همينجا باشم، همين حالاف در رم، در خودم،
در «من». نه در ديگراني كه موقع نوشتن يا عكس گرفتن، بخشي از وجودم را
اشغال ميكنند. هميشه نوشتن براي آن است كه كسي بخواند، و عكس گرفتن
براي آن كه كسي ببيند. و آن وقت، حسي از ديگرانِ مزاحم همراه تو هست كه
لذت تنهايي، و لذت با خود بودن را از تو ميگيرد و اجازه نميدهد
خودت، همانطور كه هستي باشي. در اين سفر، هميشه لحظهها را همراه با
ديگران يا از نگاه ديگران ديدهام و انديشيدهام. و اين هم يك تناقض
ديگر! مخصوصاً وقتي كه حسي در تو هست كه ميتواني از آن لذت ببري، حسي
كه درك لحظه را به تو منتقل ميكند، و زمان را و فضا را به تو
ميشناساند و در تو ميپروراند. آن وقت، درست در همين لحظهء حساس، اگر
به فكر نوشتن بيفتي، سر و كلهء مزاحمان پيدا ميشود. درست در همين
لحظهء حساس كساني ميآيند و توضيح ميخواهند: زود باش! تا حسات زايل
نشده بگو كه چه ميبيني. مثل اين كه در اوج لذتبخشي ِ حسي كمياب و
رؤيايي، يك نفر پيدا شود و هي بپرسد كه در چه فكري هستي.
و به اين ترتيب تصميم ميگيري از لذت نوشتن صرفنظر كني و لذت در خود
بودن را بچشي. تصميم ميگيري كه قلم را و دوربين را كنار بگذاري و در
يك غروبِ نارنجي ِ رم، در ميدان ونزيا، در كنار يكي از ساختمانهاي
قديمي كه خاطرات سالهاي سال است و محرم ِ بسيار رازهاي مگوي صدها پير
و جوان رمي، خود را در لحظات غرق كني و به زمان بسپاري تا بيايد و آن
جور كه ميخواهد تو را با خود ببرد تا هر جا كه ميخواهد، تنهاي تنها،
بي هيچ همراه ...
ادامه دارد
1-
گيدنز، آنتوني (1379) «جهان رها شده،
گفتارهايي دربارهء يكپارچهگي جهاني»، ترجمهء علياصغر سعيدي و يوسف
حاجیعبدالوهاب، تهران، انتشارات علم و ادب
é |