|
با تو میگويم
سايه
ای شب قسم به حرمت نقش و
نگار دوست
بنگر دمی چهگونه دلام
بیقرار اوست
چونان اسير غربت و هجر و
فراق يار
كاينك نفس بريدهام و
مرگام آرزوست
ای شب به محضر رخ يارم
گواه باش
لبريز انتظارم و اشكام
سبو سبوست
چشمام هزار بار پی آب و
رنگ يار
اندر هزار رنگ فرنگی به
جستوجوست
پرهيزگاریام ولع و شوق
وصل اوست
وقت نماز عشق مرا ياد او
وضوست
رسوا شدم به عشق و مرا
باك آن نبود
رسوای عشق او شدنام عين
آبروست
زرين نگاشت بر دل من راه
و رسم كار
ديگر چه حاجتام به زر و
سيم و رنگ و بوست
ديگر امان بريدهام از
كار سرنوشت
بیاختيارم از خودم و
آنچه روبهروست
ای شب هزار بار رفيق
رهات شدم
تا صبحدم چو بغض مرا بشنوی نكوست
é |