|
جاشو
علیاكبر جهانگيری
تنها چيزي كه از او در نزد ما به يادگار مانده چند قطعه عكس سياه و سفيد شش
در چهار يك شكل است و چند كارت پستال و تعدادي نامه كه بعد از رفتناش
از بنادر مختلف جهان برايمان فرستاده. به كارت پستال بيشتر علاقه
دارد تا نامه. نامههايش را خيلي دير به دير پست ميكند. هر چند ماه يك
بار، شايد هم بيشتر! چون ماه تا ماه روي آب است و خيلي كم رنگ خشكي را
به چشماش ميبيند. اولين نامهاش را پس از سه ماه براي ما فرستاد.خيلي
دلواپس شديم. فكر كرديم راستي راستي ما را پاك از ياد برده و درآنجا
با دوستان تازهاي دمخور شده، اما با اولين نامهاش نشان داد كه سخت
در اشتباه بودهايم و هنوز ميتوانيم روي او حساب كنيم.
آشنايي ما با او از همين جا روي ساحل گلآلود شط شروع شد. هنگامي كه در
بعدازظهرهاي داغ تابستان براي آب تني به لب شط ميآمد. نام جاشو را ما
روي او گذاشتيم. از بس دلبستهء آب و دريا بود و مدام دور و بر لنجها
پرسه ميزد و سوداي رفتن به دريا و آن سر دنيا را داشت. اين نام روي او
ماند و ديگران هم با همين نام با او آشنا شدند. وقتي كارت جاشويي افتاد
به دستاش و همراه جاشوهاي لنج ناخدا عيوق به اولين سفر دريايياش رفت
براي ما عين روز روشن شد كه با ساير جاشوهاي شط بهمنشير هيچ فرق
عمدهاي ندارد.
حالا كجاست و روي آبهاي كدام دريا و اقيانوس سير ميكند؟ خودش هم شايد
نداند!
جاشوي كدام كشتي و در كجا، هيچ كس نميداند! همين قدر ميدانيم كه روي آب
است و هنوز ما را از ياد نبرده. هر بار كه نامهاش ميرسد به دستمان،
تنها از تصوير كارت پستالي كه همراه نامه است ميفهميم از كدام بندر
يا جزيره پست شده. مينويسد: در همه جا هستم جز خشكي. تا جايي كه آبي
در كنار خشكياي قرار گرفته و بندر و جزيرهاي سر راهام هست، بايد
بروم و ميروم و اگر روزي به آخر خط رسيدم، كه ميرسم، گفته و سفارش
كردهام كه تنام را در خشكي چال نكنند. چون ميخواهم بعد از مرگام
جسمام در آب و روحام در دريا سير كند و براي هميشه سرگردان بماند.
او اينجاست و در ميان ما، براياش نوشتيم: شايد باور نكني، اما باور كن
جاشو! تو هنوز اين جايي و در ميان ما و عين هميشه داري شور بالا آمدن
آب را ميزني: "يي مَدَم شورشه درآورده! حالمون گرفته شد از بس پلاس
شديم. پس يي شط كي ميخواد پرآب بشه؟"
جاشو! مد هنوز نيامده تا تو اولين نفر باشي كه خودت را به آب بزني. تا شط
پرآب شود خيلي مانده است. تازه، هنوز لنگ ظهره و جاشوها همه تو خواب
خوش بعد از ناهار، در رؤياي سفر آبهاي خليج هستند و كسي لب آب پرسه
نميزند. نگاه كن، تمام لنجها و قايقها تو گل ماندهاند و عين تو
انتظار آمدن مد را ميكشند. حتي از زاير اسماعيل و پسر بزرگاش لطيف هم
خبري نيست كه تورشان را درآب بيندازند و در انتظار ماهيهاي ريز و درشت
شط لحظهشماري كنند. هر وقت هوس شنا و تا كردن عرض شط به سرمان ميزند
تو را هم در ميان جمع ميبينيم. عين هميشه حاضر يراقي، تا مد بيايد و
بتواني هنرت را نشان اين و آن دهي و خودت را به آن سوي شط برساني.
خودمان خوب ميدانيم كه هوس تا كردن شط راحتات نميگذارد. تا خالي
نشوي دست بردار نيستي. براي همين است كه هميشه گفتهاي: "اگر به
دنبالام هستيد، بايد از خشكي دل بكنيد و خودتان را به آب بزنيد، آن
وقت است كه مرا خواهيد يافت."
حالا سعي كن حواسات جمع ما باشد. به اينجا، به شط هميشه بيدار بهمنشير!
شنا كردنات را بارها ديدهايم. خودت بهتر ميداني، وقتي با خيال راحت
مينشستيم روي ساحل شيبدار و دور شدنات را با لذت تماشا ميكرديم. يك
پشت و يك نفس پا ميزدي و ميرفتي تا ميرسيدي آن سوي آب. خيليها تا
چشمشان ميافتاد به تو، دست از شنا كردن ميكشيدند و مينشستند به
تماشا و ميگفتيم كاش جاي تو بوديم و ميتوانستيم پاهايمان را خيلي
آرام و كشيده برداريم و دستهايمان را عين پر كاه بالا و پايين ببريم.
هنوز حركت زيباي پاهايت را از ياد نبردهايم. وقتي آنها را يكي پس از
ديگري بالا ميآوردي و بعد با ضرب ميكوبيديشان روي آب.
ميگفتي بايد ياد بگيريم كه شط را چهطور تا كنيم و خودمان را به نخلستان
برسانيم. و هر بار كه هوس ميكرديم و همراهات به آب ميزديم بيفايده
بود. به نيمه راه نرسيده پاهايمان ميگرفت و ديگر زهره نميكرديم
پابهپاي تو بياييم. از ترس غرق شدن، تو را رها ميكرديم ميآمديم به
ساحل و تو غشغش ميزدي زير خنده و به شنايت ادامه ميدادي.
از گذشتهاش هيچ نميدانستيم. خودش هم هيچ گاه اشارهاي نكرده بود. تا اين
كه همين اواخر با نوشتن نامهاي همه چيز را برايمان شرح داد: "مادرم
را هرگز به چشم نديدم كه مرا در آغوش گرماش بگيرد و با مهر
مادرانهاش، پابهپا به اين طرف و آن طرف ببرد و بزرگام كند. پدر را
هم وقتي شناختم كه تازه داشتم پا ميگرفتم و سايهاش هنوز روي سرم بود.
خدا عمر زيادي به آنها عطا نكرد. مادرم كه سر زا رفت. پدرم هم همراه
عمويم صفدر،كه غواص ماهري بود، حين صيد مرواريد، تو يكي از غوصهاي
طولانياش به عمق دريا طعمهء كوسه شده و ديگر نتوانسته بالا بيايد. بعد
از آن حادثه عمويم صفدر از بس سرش شلوغ بوده و بچههاي قد و نيم قدش از
سر وكولاش بالا و پايين ميرفتهاند، مرا از سر خودش و زناش باز
ميكند و ميسپارد دست خاله ربابام. او هم مرا از جفره ميآورد به
بندر و همراه بچههاي ريز و درشتاش بزرگ ميكند و مانند مادري مهربان
و دلسوز به آب و نان ميرساند. شوهر خالهام محراب را بايد به ياد
داشته باشيد. يكي از جاشوهاي لنج ناخدا عيوق بود. راه و چاه كار تو
اسكله را او نشانام داد و با آب و دريا آشنايم كرد. سرتاسر روز جا و
مكانام لب شط بود. حتي بعضي شبها را هم آن جا ميان جاشوها و روي عرشه
به صبح ميرساندم. از آن به بعد هر چه بزرگتر ميشدم، بيشتر با فوت و
فن جاشويي آشنا ميشدم و در تابستان داغ يكي از همان سالها بود كه لب
شط با شما روبهرو شدم. بايد خوب يادتان باشد. نشسته بوديد روي سكوي
گلي كنار ساحل و شنا كردن مرا تماشا ميكرديد و وقتي هم كه از آن دست
شط آمدم، از نخلستان آن طرف آب، غورهء تازه رسيده برايتان آوردم، كه
شما يكهو هورا كشيديد، دستام را پس نزديد وهمهگي نشستيم به خوردن
قورههاي سبز تازه رسيده. از آن روز به بعد بيشتر با هم عياق شديم.
وقتي مرا لب شط نمييافتيد، سراغام را از جاشوها ميگرفتيد و به لنج
ناخدا عيوق ميآمديد و ساعتها روي عرشه مينشستيم و با هم گپ ميزديم.
من از كار روي لنج ميگفتم و شما از درس و مشق مدرسه. رفتن به كلاس و
درس اكابر را هيچ گاه از ياد نميبرم. آن نيمچه سوادي هم كه پيدا كردم
از شما دارم. درس خواندنام باعث شد جاشوهاي ديگر هم به فكر درس و مشق
بيفتند و شبها همراهام به مدرسه بيايند. ناخدا عيوق با آن سن و
سالاش ميگفت: "جاشو! آخرش ميترسم پاي من پيرمرد و محراب را هم به
كلاس اكابر باز كني. وغش غش ميزد زير خنده و مرا درميان جمع پرشور
جاشوها تشويق ميكرد. روزي كه شما را با لنج به نزديك دهانهء دريا بردم
از ياد نمي برم. تو قماره، تك تك شما را وارد ميكردم كه پشت سكان لنج
را هدايت كنيد و شما زهره نميكرديد به سكان نزديك شويد و به طرف عرشه
پا به فرار ميگذاشتيد.
و براياش نوشتيم: "جاشو! تو با رفتنات راه را براي ما هموار كردي.
نشان دادي كه بايد جوهر داشت و دل از خشكي كند. به هر چيز و هر كس كه
ما را دل بسته خود كند پشت كنيم وبه دريا وتو بپيونديم. در حق خود
كوتاهي كرديم و هر روز و هر هفته و هر ماه كه ميگذرد، خود را بيشتر
سزاوار سرزنش ميدانيم.كاش ما هم ذرهاي از جوهر تو را داشتيم و به هر
جان كندني بود از خشكي دل ميكنديم، سايه به سايه ردت را ميگرفتيم و
ميآمديم تا به تو ميرسيديم. آن وقت عين گذشته از نو جمع ما جمع ميشد
و پا به پاي تو درياها واقيانوسها را سير ميكرديم.كاش ميتوانستيم و
...
* اين
داستان پيش از اين، چند سال قبل، در مجلهء «عصر پنجشنبه» به چاپ رسيده
است.
é |