سال دوم، دوم فرودين 1383

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

هميشه بهار

خُرپُف، خُرپُف، خُرپُف ...

... قلوب و الابصار

به بهانهء بهار

در بهار تا مرز جنون

از ‌آسمان

پيمان، ساده، دريغ!

شش غزل

شعر بی‌‌عنوان - سه

از خودم، از تو

جاشو

وقتی رگ‌ات رو ...

جاده

خلسهء خاطرات فلورانس

ادبيات روزهای ماقبل تاريخ

هنر جنگيدن

پله پله تا سقوط

 

 

شش غزل

بيژن باران

 

غزل ۱

خزان جز آن خسته‌گي جرمين

ترانه‌اي پيرايه‌دار است.

عشق سكوت را

در جام ويسكي متشعشع مي‌كند.

چشمان سياه پشت آبي

در ميان گيسوان شبين هندو

مرا به ارابه‌اي مي‌بندند.

به‌سوي سرنوشت

_ سوار سياه سيال _

روانه مي‌دارند.

 

آيا توانم

_ از ميان اين كوچه زميني _

خود را ستارهء آن بركه كنم،

در غناي آن روانه‌گي‌تر جاي گيرم؟

 

غزل 2

تنها صداي تو ماند.

اي دست و پاي بسته، اي زنداني!

انديشه‌ات ار ديوارها گذرد.

صدايت در اعصار ماند.

صدايي كه از ژرفاي لجن

پاكي و زيبايي را فرياد كشد.

تنها صداي تو ماند.

 

تو، در تردد گزيدن،

لحظات را به‌تندي نوشي.

در ميان آن دو لانهء دور

چو كودكي به‌تاب مشغولي.

 

تو ماهي رود هستي.

گرچه رود گل‌آلود و سيل‌آبي گردد.

چشمان ترا متورم كند.

بدن نازك‌ات را زحم زند.

هرگاه و بی‌گاه يكي به خاك انداخته شود.

 

پيراهن‌ات پرچمي‌ست

_ پشت به ماه سرخ بزرگ _

قطار را ز مهلكه رهاند،

در سپيدي شيري صبح.

 

تو خوشهء رسيدهء گندمي.

تو آب‌يار شقايقي.

تو قانون تكامل را تثبيت مي‌كني

با پيش‌ديد بدوي و حساس‌ات.

چوپاني، گرچه به زبان گله نمي‌گويي،

ولي گله راه را با تو گم نخواهد كرد.

 

تو سيب‌هاي كال و رسيده را دندان مي‌زني.

اي كه در ميان برگ‌ها و ستاره‌گان شب

به‌ياد بودها مي‌انديشي!

تو بدي، چرك هستي _

ولي چرك نمي‌ماني، بدي نيستي.

 

در تو ابرها طرح گيرند،

خاك بوي مادر دهد.

نگاه تو مسافري‌ست

كز كنار رود گذرد،

در پلي مه گرفته دور گردد.

 

غزل 3

من او را دوست دارم

اي تمامي خيابان‌هاي سرد

اي ستاره‌گان شيشه‌اي.

 

او كه لب‌خندش

آغاز شادي‌ست

و پايان غم.

او كه با دستان مرتعش‌اش

جادهء زنده‌گي را مي‌گشايد،

شكوفه‌هاي بوسه را

به گردن من مي‌آويزد.

تنفس غم‌آلودش

عطر مرتعش گرمي‌ست

كه يخ تنهايي مرا ذوب مي‌كند.

 

***

من و او در آمديم به ميهماني كبوتران

كه با نفس و بخار گرم بدن‌شان

شهر را گرمي مي‌دادند.

 

در خيابان‌هاي شلوغ بيگانه

دو آشنا

دو يار

در كنار هم

حجم سرد تنهايي را مي‌شكافتند.

 

او كه به كبوتران

"هاي" و "باي" را با هم گفت.

با او غروب را

از آب‌هاي دور

به محفظهء بسته‌اي آورديم.

چشمهء سبز چشمان‌اش

چو خورشيد

براي آغازي ديگر ناپديد شد.

كبوتران خون‌آلود جدايي را به آب سپرد.

من به راه نيم‌رفتهء بي‌پايان درآمدم.

 

***

مرا به خود راه بده

اي آهنگ خوانده نشده

اي پرندهء زنداني!

اي پروانهء مصلوب

اي چشمهء جوشان زير زميني!

 

غزل 4

من به آن دختر مي‌انديشم:

چشمان‌اش ته شام‌گاه داشت،

گيسوان‌اش

امواج سياه شب بودند

در ابرهاي سبز زميني،

صدايش

زنده‌گي را با هنر مي‌آميخت

به آن انعطاف مي‌داد،

نگاه‌اش

در پس هر چيز

رابطه‌اي مي‌جست.

 

***

من به آن زن مي‌انديشم.

اندام‌اش دشت آلوده به مهتاب بود،

سينه‌هايش،

دو بدوي مغرور،

ران‌هايش

دره‌هاي شب‌خورده بودند

كه تري بامداد بر آن‌ها بود.

در آن اوج

كه يگانه‌گي كامل است _

در گرمي، زنده‌گي، شور،

غليان، توحش

و چرت كوتاه لحظهء خوش.

 

گردن‌اش، بيخت‌گاه تنفس، بوسه و ميك.

شانه‌هايش، ماسه‌زار درياي جنوب.

دستان‌اش، پاروهايي در نموري كش‌دار و زنده پشت

          كه سلسلهء اعصاب را

          به لرز سرد مي‌آوردند.

پياله‌هاي باز و بسته‌اش، دهليزهايي که در ثانيه‌اي

          به قعر بسته بدويت مي‌رسيدند

          _ در ضربان مطنطن بوميان مركزي _

انگشتان پاهايش را به وجد مي‌آوردند.

لبان‌اش، نجواي زنانه را

          در ژرفاي خواهش گنجشك‌ها

          به نوسان مي‌آوردند.

 

***

من به آن پيرزن مي‌انديشم

كه گفت، هيچ چيز جاي تجربه را نگيرد.

 

***

شاعر كسي‌ست كه به گذشته انديشد.

 

غزل 5

برگرد

با كلمات و دست‌هايت

مرا آغاز كن.

 

در اين شام‌گاه

كه خورشيد

تنهايي خويش را

در پس افق پنهان مي‌كند،

شب شعلهء دردآلودش را

غم‌آلودانه دامن مي‌زند،

نشسته تنهايي غم‌آلود

به كلمات و دست‌هاي تو مي‌انديشد،

اي مه بر رود دور نشسته‌اي!

 

***

ترا به كوه‌ها، رودها و دشت‌ها خواهم برد

تا روي را به شبنم بشوييم.

هواي آزاد و پاد را بنوشيم.

تا چشم‌هايمان را در عشق باز كنيم.

ناشتايي با دو نگاه آغازد.

دست‌هايمان سرود زنده‌گي را آفرينند.

زنده‌گي را به افق‌هاي بي‌مرز،

خانه‌هاي باز

راه‌هاي شاد خواهيم برد.

 

براي‌ات از باغ‌ها ميوه خواهم آورد.

از بوته‌هاي سرد

توت‌فرنگي و تمشك خواهم چيد _

در دست‌هايم

كه بوي نور سپيده مي‌دهند.

چشم‌هايم كه ترا در خود تكرار مي‌كنند.

 

***

به ياد آر اي همه خموشي پر

مرا _ كه تكرار مي‌كنم

در همهء لحظه‌هاي زنده‌گي‌ام _

نيم‌رخ مهتابي ترا.

اين پرسش فاصله‌انداز

"اعتماد كن!"

همه را از بي‌كرانه‌گي

سرنگون مي‌كند.

 

اي يار، اي يگانهء من!

كه با بادي رؤيايي

به كرانهء افق برده مي‌شوي،

به من نگاه كن!

مرا كه در مه تو آلوده‌ام.

 

***

به ياد مي‌آورم ترا

كه چون پرنده‌اي رميده

_ از شکارچيان قوچ دار _

به من پناه آوردي،

در آن غروب طلايي.

 

انگشتان موزون‌ات را،

دستان مرتعش‌ات را

در دستان گرم من گذاردي.

در چشمان هم نگريستيم.

ژرف نگريستيم.

به موسيقي قلب‌هايمان گوش فرا داديم.

در حالي كه چشم‌هايمان

ابديتي از هم‌ديگر ساخته بودند،

در آن غروب طلايي.

 

***

هرگز عشق

يك بوسهء رسمي نبوده است.

هرگز عشق

نامهء اودكلوني نبوده است

كه چون هر چيز بي‌مصرف ديگري

كسي آنرا با خود ببرد:

يا به دور اندازد.

هرگز عشق

اعتراف گذران دو حيوان نبوده است.

 

غزل 6

من شب‌هاي سرد

و روزهاي گرم كوهستان را مي‌شناسم.

با عطر گل‌ها به خواب مي‌روم.

با نواي دايره وار سسك‌ها بيدار مي‌شوم.

تخته‌سنگ‌ها را لمس كرده‌ام.

به ابرها خيره مانده‌ام،

به تغييرشان.

حركت اين توده‌هاي فروزان خاكستري را

از لاي انگشتان پر انگشتر آلبالوها،

حركت مداوم آب‌ها را

_ درون بسترشان _

با ديده دنبال كرده‌ام.

من دانه‌هاي تگرگ را

با ترك‌هاي كوه

در انبوهي مه

بند كرده‌ام.

دستان‌ام ابر رقيق را

در مشت‌ها فشرده‌اند.

 

بالاي بركه ايستاده‌ام.

خود را باز يافته‌ام.

رودرروي چشمه زانو زده،

آب هيچ مزه را نوشيده‌ام.

از كنار شاخه‌هاي شكوفان زرشك

برفراز آب‌هاي پست،

از اوج كوه پايه‌هاي ستبر

از لاي دو تخته‌سنگ _ يك شكاف _

گذشته‌ام.

به هنگام گذشتن از لابه‌لايشان

شبنم بر من چكانده‌اند.

درنگ كرده‌ام

به روي قميش‌زاران و گل‌هايي كه هرگز نام نخواهند گرفت.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.