|
از خودم، از تو
انسيه سياوش
(نويسندهء وبلاگ
زنی به نام سياوش)
مینویسم
از خودم، از تو
از
چوپانان دلتنگ کوهستان
از
آوازهای دلتنگ و عاشقانهء سرزمین مادریام
از
چشمهای محسورکنندهء دختران کوهستاناش
از تنهایی
دختران ایل
از
کهنهدردهای مادراناش
از
عشقهای دیرپای مرداناش
از
ستونهای دلباختهء تختجمشید
از
اشکهای سودابه در سوگ سیاوش
از
انگشتهای مادراناش که بر دردهای دل فرزنداناش پر تاول گشتهاند
از
دستهای پر پینه
از قالی
آویخته در نگاه بیبی
از گیسوان
بریده شده زنان سرزمینام در سوگ شوهرانشان
از تو که
مرد این دیار بودن را از خاطر بردهای
از تو که
با تمام دلبستهگیهایت، عشق را به بوسه میستانی و باز پس میدهی
از خودم
که صبوری این مادران را از یاد بردهام
از تو که
در من نطفهء عصیان را کاشتی
از خودم
که بندها را میگسلم
از کلمهء
پر از راز و رمز دلتنگی
از انتظار
که از خاطرم رفته است
از صبوری
که در من گمگشته است
از تو که
بوی شکوفههای گیلاس در ذهنات دیگر نیست
از من که
تبسم را از لبانام دریغ میکنم
از تو که
کلمهها برایات نامأنوساند
از خودم
که چشمانام اشک را از خاطر بردهاند
از کوهها
که صبوری را در فراق از من دریغ کردند
از
باغهای وحشی که به خفقانام میکشند
از آتش
وجودم که زیر موجهای سنگی تو خاکستر گشتهاند
از دریا
که به تو بیاعتنایی را هدیه کرد
از آفتاب
که به من آتش و سوختن را بخشید
از خودم
که در رؤیای تو همسفر با کاغذ و قلم شدم
از تو که
در نبود من به پرواز اندیشیدی
از سفر که
مرا کشت
و ترا زاد
é |