سال دوم، دوم فرودين 1383

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

هميشه بهار

خُرپُف، خُرپُف، خُرپُف ...

... قلوب و الابصار

به بهانهء بهار

در بهار تا مرز جنون

از ‌آسمان

پيمان، ساده، دريغ!

شش غزل

شعر بی‌‌عنوان - سه

از خودم، از تو

جاشو

وقتی رگ‌ات رو ...

جاده

خلسهء خاطرات فلورانس

ادبيات روزهای ماقبل تاريخ

هنر جنگيدن

پله پله تا سقوط

 

وقتی رگ‌ات رو ...

فلويديكا

 

شاید به‌تر بود قبلاً به این که چی می‌خوام بنویسم، فکر می‌کردم. نمی‌دونم چه‌قدر وقت دارم، ده دقیقه؟ پونزده دقیقه؟ یک کم بیش‌تر، یک کم کم‌تر ... . به هرحال، زمان کمیه برای گفتن تمام اون چیزی که فکر می‌کنی باید گفته شه، و با مزه اینه که همین زمان کم برا گفتن تمام اون چیزایی که می‌خوای بگی زیاد هم می‌آد، چون تو این لحظه‌ها کم‌تر چیزیه که ارزش گفتن رو داشته باشه. درست مثل زنده‌گی، این همه کوتاه، این همه سریع، و در عین حال، انگار که هرگز پایان‌اش رو نخواهی دید!  این همه کند و زجرآور، مثل وقتی که رگ‌ات رو با شیشه می‌زنی.

 

خدایا! تو اون بالا نشسته‌ای، می دونم که اون بالایی و داری من رو نگاه می‌کنی. خیلی وقته که منتظر این لحظه بودی، نه؟ ده سال؟ یازده سال؟ شاید هم بیست سال! از اون اول که من رو آفریدی، نشستی و نگاه کردی تا این لحظات برسند، شاید حتی بیش‌تر، شاید از وقتی که نخستین انسان رو آفریدی منتظر من بودی تا به وجود بیام و این لحظه‌ها رو با چشم‌های خودت ببینی. تو من رو آفریدی تا خدا باشی و باز این لحظات رو نگاه می‌کنی تا احساس خدا بودن‌ات کاملا ارضا شه. و بعد از اون، کسی چه می‌دونه، تو باز هم خدا هستی، باز هم من خلق می‌شم، باز هم بیست سال می‌گذره تا باز تو نگاه کنی و باز از این که خدایی و همه چیز دست توست راضی بشی! این خدا بودن تو تا ابد ادامه پیدا می‌کنه و هرگز به پایان نمی‌رسه، کند و مداوم و زجرآور، مثل وقتی که رگ‌ات رو با شیشه می‌زنی.

 

و حالا به من یک زنده‌گی جدید داده‌ای. یک تکه زنده‌گی ِ پونزده دقیقه‌ای، یک کم بیش‌تر، یک کم کم‌تر، که نمی‌دونم چه‌قدر ازش مونده. تو از من نپرسیدی که می‌خوام متولد بشم یا نه، چشم‌ام رو که باز کردم باید تا وقتی که تو می‌خواستی ادامه می‌دادم، تا وقتی که لحظاتی که منتظرشون بودی برسند. حالا مچ دست‌ام می‌سوزه، شاید هنوز بتونم جلوش رو بگیرم، شاید بتونم به همون تیکهء اول زنده‌گی برگردم، اما این کار رو نمی‌کنم! تو این رو می‌خواستی، تو یک تکهء تازه از زنده‌گی به من دادی، هر چه‌قدر که طول بکشه. و من نمی‌خوام، یا نمی‌تونم مقابل خواست تو بایستم. می‌دونم که داری نگاه می‌کنی! سال‌ها، قرن‌ها، صبر کرده بودی تا این لحظات برسند. من هم کمی صبر می‌کنم، بالاخره کمی از خدایی ِ تو توی من هم هست! می‌تونم اون‌قدری صبر کنم تا تو راضی بشی. نمی‌دونم چه‌قدر طول می‌کشه، شاید ده دقیقه، اما خدایا! این ده دقیقه خیلی کند و زجرآور می‌گذره، وقتی که رگ‌ات رو با شیشه می‌زنی.

 

برای تو زمان بازیه! کی می‌دونه چه‌قدر از عمر تو می‌گذره، کی می‌دونه چه‌قدر از عمرت مونده. شنیده‌ام حالا حالاها زنده‌ای، شنیده‌ام تو درکی رو که ما از زمان داریم نداری، شنیده‌ام زمان رو هم تو آفریدی، مثل منو که تو آفریدی، مثل من که برات یک بازی بودم تا بشینی و نگاه کنی و ببینی که خدا هستی، مثل زمان که برات بازیه، ده سال، بیست سال، بیست قرن، بیست هزار سال، بیست هزار سالِ دیگه، بیست هزار بار ِ دیگه، ... . من! تو خدای خوبی هستی که به روم نمی‌آری که بازی خسته‌کننده‌ای بودم، به روم نمی‌آری که اون‌طوری که انتظار داشتی از آب در نیومدم. و من آفریدهء خوبی هستم که برات بازی می‌کنم، تا هر وقتی که بخوای! می‌دونی که تمام تلاش‌ام رو می‌کنم، حتی الان که دست‌ام می‌سوزه و چشم‌هام سیاهی می‌ره. من هنوز برات بازی می‌کنم، چون تو خدا هستی، و من عاشق‌ات هستم. من عاشق‌اِت‌اَم، من عاشق‌اِت‌اَم! هرچند که هیچ درکی از زمان نداری، هرچند نمی‌دونی این زمان لعنتی چه‌قدر کند و زجرآور می‌گذره، وقتی رگ‌ات رو با شیشه زده باششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششش

ششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششش

ششششششششششششششششششششششششززززززززززززیسربی ثدب دلبذزس

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.