|
... قلوب و الابصار
حسن كلاهی
اولي: تا حالا برات پيش اومده، اوني رو كه خيلي دوس داري تركات كنه و ديگه
هم پيداش نشه؟
دومي: اتفاقاً همين ديروز درست وسط پذيرايي خرابكاري كرده بود، گربهمو
ميگم .
سومي: از بيمارستان ميآم. ديروز يه سگ پامو گاز گرفت، رفتم آمپول ضدهاري
بزنم.
جهارمي: بعضيها اصلا رعايت آدمو نميكنن، ديشب پونزده نفر از اقوام با هم
ريختن تو خونهمون. با كمال پررويي حتي شام هم خوردن و بعد گورشونو گم
كردن.
پنجمي: آره، يكي دو هفتهاس با هم قهريم. ولي الحق نميشه دستپخت خوبشو
نديده گرفت.
ششمي: يه هفته پيش احمد از دانشگاه اخراج شد. نفهميدم چرا. ميگن با يه
دختري رابطه داشته.
هفتمي: اين روزا هوا خيلي سرد شده. هر چي به اين بچه گفتم لباس گرم بپوش،
مگه تو گوشاش فرو رفت. آخرشم سرما خورد، پنج هزار تومن خرج دوا دكتر
گذاشت رو دستام.
هشتمي: گروني واقعاً بيداد ميكنه. نميدونم، آخرالزمون كه ميگن به خدا
همين الانه!
نهمي: تو رو خدا نگاه كن، انگار شعور نداره عين گاو ميپره جلو ماشين! اگر
هم رانندهء بدبخت دير بجنبه صد تا صاحاب پيدا ميكنه.
دهمي: من كه امسال رأي نميدم، اون قبليها چه گلي به سر مردم زدن كه اينا
بخوان بزنن؟ همهش شعار و دروغ ...
يازدهمي: ديروز رفته بودم دادگستري ...
آخرشه پياده شين ...
اتوبوس ميآيد. مسافران سوار ميشوند.
اولي: تا حالا برات پيش اومده ...
دومي: اتفاقاً همين ...
سومي: ...
...
...
...
é |