|
به بهانهء بهار
مائده م.
... گفت بنویس. گفتم چشم. گفت بهارانه بنویس. گفتم چشم.
نپرسید بهاری هستم یا نه ...
بهاریه
برای بهاری که بهار نیست.
شاید تنها
نشانهء بهار در زندهگیام میخکهای سفیدی باشد که روی میزم گذاشتهام
و در روزمرهء زندهگی کمکم داشتم فراموششان میکردم ...
در این
زندهگی ِ پر از تکرار که حتی موسیقیاش هم ماشینی شده و میتوانی
هزارها هزار بار آهنگی که دوست داری را بشنوی تا برایات یکنواخت و
عادی شود و بیتفاوت، که نوشتنات هم شده تق تق کردن روی یک صفحه کلید
و حرف زدنات از میلیونها مایل فاصله، حالا دیگر بدون سیم! توی همین
دنیا باید از بهار بنویسی ...
همین جا که
همه وقت سال گلهای تازه را به تو میفروشند و اگر شاخهء نازک گلی را
برای دل خودت بکنی، باید جریمه بدهی ...
باید از
بهار نوشت. نمیدانم در بشاگرد بهار چه معنی میدهد. نمیدانم در
ایرانشهر ِ گرم و خاکآلود آمدنِ بهار را چهگونه در مییابند ...
باید از
بهار بنویسم.
بهار
میآید. نمیدانم به بشاگرد فکر کنم یا آخرین سالِ خاتمی و یا
زلزلهزدهگانِ بم!
نمیدانم
به ارگِ پرخاطرهء بم فکر کنم یا قطرههای آبی که در بشاگرد حکم ِ طلا
دارند. به اسکناسهای دوهزار تومانی یا پولی که در بشاگرد معنا ندارد؟
اصلاً میدانید بشاگرد کجاست؟
یا اصلاً
میدانید رضا امیرخانی کیست و چهگونه در همهء این سالها کمکم به او
اعتماد کردهام؟ اسم ِ اِرمیا به گوشتان خورده؟ یا علی فتاح؟ من ِ او
میدانید چیست؟
من کم
نوشتهام. خیلی! هنوز خیلی برای آن که بتوانم به نوشتههایم تکیه کنم
بچهام، اما کسانی را در این سالهای کم ِ زندهگیام شناختهام که هر
کدام به اندازهء یک عمر به من چیز یاد دادهاند. کسانی که شاید
چشمانام را به حصارهای کنار ِ جاده باز کردهاند و من را از رد شدن از
آنها نجات دادهاند! کسانی که کمکام کردند بتوانم به جای خودم لااقل
کلمهای حرف بزنم.
گلهای
میخک روی میز هنوز هم هستند و در کنار این تقتق ماشینی یادم
میاندازند که بهار دارد میآید. کارتهای تبریکی فرستادهام برای
دوستانی در اطرافِ جهان. خاطرههایی از بم، از ماسوله ...
سعی کردم
بهاری بنویسم، هر چند باور نداشتم که بهار میآید.
اما بیشک
بهاری میآید در پس ِ این زمستان. این را باور کردهام ...
نتهای موسیقی را جلوی رویم میگذارم. در سوراخهای ساز
دهنی میدمم. با صدای تازهء موسیقی درمییابم که بهار همینجا پشت در
است ...
é |