|
پيمان، ساده، دريغ!
محيا اسلامی نظری
پيمان
میدانم
كه به وسعت
شبی
شبي يكدست
از نغمهء
هزار جيرجيرك باكره و بوی
كاج.
تا پايان من،
با من بمان!
تا آخر آسمان و دريا،
دستان من
با
دست تو پيوند خورده
میماند.
و نقاش مرا و تو را
به رنگ درياهای
دور
میكشد.
به رنگ پاييز چشمانات
...
ساده
طفلک
نهال شاتوتام
از
تمام دوستات
دارمهای
تنهایی ما هم
تنهاتر است ...
نه شبِ
سیاه و دلآرام
ترا دارد
نه
آواز پرستو و رنگ پاییز مرا.
نگاه
کن!
من و
تو
چهقدر
خوشبختایم
...
دريغ
در آن شب
كه آسمان چشمانات
ستارهگاناش
را در تكههای
ابر
میپيچيد،
من
بالا
رفتم از ديوار تاريكيها
تا كه شب
را
در آغوش
خاطرهای
از روزهای
خوب
بياسايم.
é |