سال دوم، دوم فرودين 1383

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

هميشه بهار

خُرپُف، خُرپُف، خُرپُف ...

... قلوب و الابصار

به بهانهء بهار

در بهار تا مرز جنون

از ‌آسمان

پيمان، ساده، دريغ!

شش غزل

شعر بی‌‌عنوان - سه

از خودم، از تو

جاشو

وقتی رگ‌ات رو ...

جاده

خلسهء خاطرات فلورانس

ادبيات روزهای ماقبل تاريخ

هنر جنگيدن

پله پله تا سقوط

 

پيمان، ساده، دريغ!

محيا اسلامی نظری

 

پيمان
می‌دانم كه به وسعت شبی

شبي يكدست از نغمهء هزار جيرجيرك باكره و بوی كاج.

تا پايان من،

با من بمان!

تا آخر آسمان و دريا،

دستان من با دست تو پيوند خورده می‌ماند.

و نقاش مرا و تو را

به رنگ درياهای دور می‌كشد.

به رنگ پاييز چشمان‌ات ...

 

ساده
طفلک نهال شاتوت
‌ام
از تمام دوست
‌ات دارمهای تنهایی ما هم
تنهاتر است ...
نه شب
ِ سیاه و دل‌آرام ترا دارد
نه آواز پرستو و رنگ پاییز مرا.
نگاه کن!
من و تو
چه‌قدر خوشبخت‌ایم ...

 

دريغ
در آن شب كه آسمان چشمان
‌ات
ستار
ه‌گان‌اش را در تكههای ابر می‌‌پيچيد،
من
بالا رفتم از ديوار تاريكي
ها
تا كه شب را
در آغوش خاطره
ای از روزهای خوب
بياسايم.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.