|
پله پله تا سقوط
پژمان طرفهنژاد
شاه
شوريدهسران خوان من بیسامان را
زآن
كه در كمخردی از همه عالم بيشام
خواندن «فروغ» را مدتها بود ترك كرده بودم، همچنان كه نوشتن را
پيشتر از آن. اتفاقی افتاد كه چند روز پيش مجالی برای ورود به دنيای
مجازی يافتم و سری هم به «فروغ» زدم. عنوان يكی از نوشتهها «پله
پله تا تماميت» بود و با شعر خواجهء شيراز شروع میشد: چرخ بر هم
زنم ار غير مرادم گردد ... . مطلب مرا به
شمارههای اول «فروغ» برد، جايی كه میخواستم بنويسم و نوشتم، اما
ناتمام ماند. همچنين تداعی ده دوازده سال پيش و ... . به نظرم آمد
نگارندهء متن دوست دارد حرفی بزند، اما شايد درك صحيحی از آنچه
میخواهد بگويد نداشته است. بيان ضعيف نيز وقتی چاشنی آن شود، خواننده
را در ابهام و سردرگمی غرق خواهد كرد. شكام به يقين آنجا تبديل شد كه
شمارههای قبل را هم نگاهی كردم. تصور كردم اگر راجع به «سفر
آوارهگی» قلمی بزنم، شروعی خواهد بود تا اين حقير نيز از دانش و
اطلاعات آن نگارندهء محترم بيشتر بهرهمند شوم.
سفر آوارهگی: وقتی مطلب را میخوانيم، متوجه ژرفساخت مطلب میشويم كه
همان تئوری تحليل رفتار متقابل ِ دكتراريك برن است. در اين مطلب از
مفهوم كودك استفاده میشود. تا آنجا كه من میدانم، «كودك» مفهومیست
احساس شده از پديدههای بيرونی. چون اين مفاهيم احساس شده در دوران
كودكی اتفاق میافتند، به اين مجموعهء برداشتهای حسی كودك اطلاق شده
است. خود تئورسين به صراحت میگويد: "كودك به معنای بچه نيست، بلكه
مفهوم احساس شدهء زندهگیست."
توماس هريس در كتاب «وضعيت آخر» (ترجمهء اسماعيل فصيح، صفحهء 38، بند
اول) مینويسد: "كودك يا مفهوم احساس شدهء زندهگی گاهی اوقات به قلاب
میافتد و موجب بازنواختن احساس بیهودهگی، ناراحتی و ... میشود كه
شكل جديد همان احساسهای بچهگیست. اين كه فرد میخواهد گريه كند، يا
لحظاتی پيش میآيد كه احساس پوچی و ناتوانی میكند، به معنی به دام
افتادن كودك است، اما كنجكاوی و قوهء خلاقهء انسان نيز نماد كودك
است."
حال برگرديم به مطلب آيدا. وی مینويسد: "زنها كودك خود را بهتر از
مردها زندهگی میكنند و از نشان دادن رنج خود نمیترسند و گلايه كردن
و ناليدن برایشان بهتر است." من نمیدانم كودك را زندهگی كردن،
اصولاً به چه معناست! به معنای نشان دادن كودك، غوطهور شدن در كودك،
برای كودك زندهگی كردن يا ...؟ و آيا هر گريه و نالهای نشانهء رهايی
كودك است؟ مثبت است يا منفی آيا ناليدن؟ آيا ترفند بالغانهای برای كسب
نوازش نمیتواند باشد، مخصوصاً در زنها؟ و آيا چون مردان كمتر گريه
میكنند، كودكی رهاشده ندارند؟ به نظر من، ناليدن مردها كمتر از زنان
نيست، هر چند كه آنان راحتتر گريه كنند. اينها هيچ كدام نشانهء كودك
فعال و رهاشده نيست. كودك قوهء خلاقه و كنجكاویست، هر چند احساس
بیهودهگی و سرخوردهگی هم از ضبطهای كودك است. به كار بردن سورهای
عمومی «همهء زنها» و «همهء مردان» اصولاً كار درستی نيست. در مطلب
«سفر آوراهگی»، بدون در نظر گرفته شدن ريشهها و مفاهيم اجتماعی«رشد»،
«بالندهگی»، «اسارت» و باورهای زنان و مردان و عدم درك صحيح از مفهوم
كودك، بالغ و والد در تئوری برن به خلط مبحثهای فراوانی برمیخوريم،
مانند «زنها از شكستن قفس خود میترسند»، «زنها اجازه میدهند
برایشان تعيين تكليف شود»، «زنها در پذيرش ظلم راحتتر عمل میكنند،
از حركت میترسند و مرتب احساس گناه میكنند»، «زنها اكثراً دوست
ندارند از الگوهای جامعه جدا شوند» و ... . لطفاً به من بگوييد چند
درصد هنجارگريزی و تبعيت نكردن از الگوهای عرفی جامعه يا به بيان ديگر
والد جامعه، و همينطور تن ندادن به ظلم در مردها بيشتر از زنان است
كه آيدا پی به اين مطلب برده كه تمامی زنان قفسنشين، تابع و
ظلمپذيرند و مردان هر روز تغيير میكنند، نوآوری و هنجارگريزی دارند و
بدعتهای گوناگون خلق میكنند؟
خلط كردن باورهای اجتماعی بدون در نظر گرفتن ريشههای آن با مفهوم درك
شدهء كودك، آيدا را به اينجا رسانده است كه تصور میكند، مردان از
الگوهای جامعه تبعيت نمیكنند و اين فقط زنان هستند كه پيرو الگوهای
جامعهاند. او در ادامه مینويسد: «مردها به علت ترسو بودن، زنان را از
رشد باز میدارند." آيا كودك رشد میكند؟ مفاهيم احساس شده در سالهای
اوليهء زندهگی رشدپذيرند؟ و آيا ترس نمادی از كودك نيست؟
خلط ديگری كه در بحث آيدا ديده میشود اين است كه زندهگی مشترك را
وارد تئوری شخصيت میكند. درست است كه میتوان رفتار يك زوج را مورد
تحليل قرار داد و از منظر شخصيت شناسی به آن نگريست، اما اين كه چون
مردان زنان را اسير میكنند، پس والدشان قویتر است و كودكشان
ضغيفتر، اشتباه محض است. آيدا مینويسد: "مرد با نگاه داشتن زن در
قالبهای موجود باعث تنهايی خود میشود." من بالاخره نفهميدم اين زن
است كه قفسنشين است يا مردان زنان را محبوس كردهاند، و اين هر دو چه
دخلاش به تئوری شخصيت؟ آيا نبايد به اين مطلب بيشتر از جنبهء
جامعهشناسانه نگريست تا جنبهء روانشناسی شخصيت؟
فكر میكنم برای آغاز صحبت كافی باشد، چون اواخر مطلب «سفر آوارهگی» و
نيز دو مطلب بعدی نويسنده در شمارههای 36 و 37 «فروغ» پر از
درهمريختهگی، مبهمگويی و خلط مباحث است كه نقد آن مثنوی هفتاد من
كاغذ میشود. خلاصه بگويم: مفهوم تنهايی كه ظاهراً از مكتوبات اريك
فروم اقتباس شده است، همچنين مفهوم عشق با مفاهيم غلط توصيفشدهء
كودك، اسارت اجتماعی زنان، سلطهطلبی مردان، حس گناه و به كار بردن
نابهجای واژههايی مقل نقش، نقش بازی كردن، نقاب و همه و همه
درهمريختهگی، مبهمبافی، كلیگويی، پيچيدهگی زبانی را كه ناشی از
سادهگی انديشهگانی آن است، در پی آورده.
پيشنهاد من اين است تا در مورد نوشتههايمان به دانش شنيداری خود
اكتفا و اطمينان نكنيم و آنگاه كه دست بر قلم میبريم، هر آنچه را كه
به ذهن میآيد ننويسيم.
در انتها از آيدا عذر میخواهم اگر جايی از نوشته رنجش خاطری برایشان
ايجاد كرده باشد.
فعلاً خدانگهدار!
é |