سال دوم، دوم فرودين 1383

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

هميشه بهار

خُرپُف، خُرپُف، خُرپُف ...

... قلوب و الابصار

به بهانهء بهار

در بهار تا مرز جنون

از ‌آسمان

پيمان، ساده، دريغ!

شش غزل

شعر بی‌‌عنوان - سه

از خودم، از تو

جاشو

وقتی رگ‌ات رو ...

جاده

خلسهء خاطرات فلورانس

ادبيات روزهای ماقبل تاريخ

هنر جنگيدن

پله پله تا سقوط

 

 

اروپا گردی: خلسهء خاطرات فلورانس

رضا كلاهی

 

حالا كه ماه‌ها ازآن سفر گذشته، نوشتن درباره‌اش برای‌ام خيلی سخت است. نه اين كه اتفاقات يادم نيايد يا از حس و حال خارج شده باشم، برعكس، از شدت حس و حال است كه نمی‌توانم بنويسم! دست‌نوشته‌های سفر كريم را كه می‌خوانم، عكس‌ها را كه می‌بينم، فيلم را كه ديگر نگو، و آن ترانهء مدهوش‌كننده با آن صدای گرم و پرحجم كه در طول راه، مخصوصاً قبل از ورود به هر شهری در اتوبوس گوش می‌داديم، و برای همين بين بچه‌ها به «آهنگ فتح» معروف شده بود:

وقتی گل سرخ آوردی برام

بوی گل سرخ گرفت سر تا پام

مثل گل سرخ دل‌ام تازه شد

پيرهن گل رو تن‌ام اندازه شد

...

اين ترانه را كه می‌شنوم، بی‌اختيار خود را در اتوبوسی می‌بينم كه آرام آرام در سرازيری‌ها و سربالايی‌های كاولا بالا و پايين می‌رود و در كوچه‌ها و خيابان‌هايش گشت می‌زند يا در خروج از اسكله و ورود به بندر باری ايتاليا، يا در پيچ و تاب جاده‌ای كوهستانی كه ما را به سمت فلورانس می‌برد. خاطرات، مرا در چنان خلسه‌ای می‌برد كه دنيا برای‌ام تنگ می‌شود، انگشتان‌ام سست می‌شوند و قلم از دست‌ام می‌افتد.

وقتی سحر شد بيا در بزن

مثل سپيده به من سر بزن

عطر تن‌ام رو خريدار باش

آي، نه خريدار، طلب‌كار باش

از ننوشتن گفته بودم. از لذت «در واقعيت بودن» كه نوشتن آن را از آدم می‌گيرد. از «بهره بردن از لحظه» و رهايی از آيندهء موهوم كه هنگام نوشتن اسيرت می‌كند. از سرشاریِ «نگاه» كه وقت عكس گرفتن به كادر دوربين تبديل می‌شود. و از «ديگراني» كه نوشته‌ات را خواهند خواند و مزاحمت حضورشان در انديشه‌ات به وقت نوشتن شفافيت «چينی  تنهايي»ات را مكدر می‌كند. ... پس بگذاريد از دست‌نوشته‌های سفر كريم برای‌تان بخوانم:

تصاويری از چشم‌انداز تپه‌های مشرف به فلورانس، يكی از ميادين و خيابان‌های شهر

ساعت دوازده ظهر راه افتاديم به سمت فلورانس. رم شهر زيبايی بود. مردمان‌اش خون‌گرم و مهمان‌نواز، شبيه مردمان ما، اما نديدن ميدان كولوزيوم ناراحت‌ام كرد. حالا ساعت دو و چهل و پنج دقيقه است و ما در جاده به سمت فلورانس در حركت‌ايم ... ساعت: چهار و نيم، به شهر كوچك، ولی زيبای فلورانس رسيديم. اولين چيزی كه توجه‌ام را جلب می‌كند رنگ قرمز ساختمان‌های ابتدای شهر است. ديگر اين كه همء پنجره‌ها به شكل حرف اِن هستند. پنج ساعت وقت داريم شهر را بگرديم. شهری كوچك، اما زيبا با محيطی بسيار آرام: فلورانس سه كليسا دارد كه معروف‌اند به كليساهای سه‌گانه. معماری‌ها محشرند. ميدان ميكل‌آنژ غيرقابل توصيف است. نكتهء ديگر، مجسمه‌های وسط ميادين شهر است. مجسمه‌های مذكر، اغلب كاملاً عريان‌اند. در اين شهر كوچك هم مثل رم اتومبيل‌های بسيار متنوع و جوراجور وجود دارد. و نيز مشروب‌ فروشی‌های زياد ...

گرچه از ننوشتن گفتم، اما فكر می‌كنم در نوشتن هم چيزهايی هست كه با ننوشتن از دست می‌رود. خيلی وقت‌ها نوشته‌ام را كه می‌خوانم به جملاتی برمی‌خورم كه انگار قبلاً نشنيده‌ام. احساس می‌كنم در تمركز برای نوشتن، چيزهايی به ذهن می‌آيد كه هيچ‌گاه نياموخته‌ام. دنيای نوشتن، دنيايی ديگر است جدا از دنيای معمولي. نوشتن دنيای آدم را بزرگ می‌كند ...

جاده‌ای كه از آْن وارد فلورانس شديم، مشرف به شهر بود: چشم‌انداز زيبای فلورانس. شهری با بناهای تاريخي. گنبدهای كليساها از آن بالا بيش از هر چيز به چشم می‌آمد و پل‌های متعدد بر رودخانه‌ای كه از لابه‌لای ساختمان‌ها و درخت‌ها پيش می‌رفت. همه‌جا سبز و قرمز: درختان و گياهان، پشت‌بام‌ها و گنبدها. ماشين را آن بالا پارك كرديم و به سمت شهر سرازير شديم. اين جا هم، خيابان‌ها باريك و خلوت‌اند، و ساختمان‌ها  تاريخی و قديمي. تعداد پياده‌ها بسيار بيش‌تر از ماشين‌هاست. خصوصاً كه همهء شهر را می‌شود در شش هفت ساعت پياده طی كرد. اما همه توريست خارجی‌اند گروه گروه در دسته‌های جداگانه، مشغول بازديد.

همهء سرمايهء توريستی شهر بناهای تاريخی‌ست و توريست‌ها فقط برای ديدن آن‌ها به اين جا می‌آيند. در واقع همه جای اين شهر موقعيت توريستی و گردش‌گری‌ست. تقريباً ساختمانی خالی از ارزش تاريخی يا معماری وجود ندارد. يكی از اهالی می‌گفت اين جا ساخت و ساز ممنوع است و از سال‌ها پيش كه من به ياد می‌آورم، تركيب شهر به همين شكل بوده كه هست. ظاهراً اين‌جا غير از بناهای تاريخی چيز ديگری ندارد. خيابان‌ها باريك و ميدان‌ها كوچك. فضا كمی بيش از اندازه تنگ و تاريك به نظر می‌آيد. وارد ميدانی شديم شلوغ‌تر از ساير جاها با مغازه‌ها و فروش‌گاه‌های متعدد. در گوشه‌ای از ميدان، دست‌فروش‌های بسياری اجناس خود را روی گاری‌هايی نه چندان مرتب چيده بودند. گاری‌هايی كه به نظر می‌رسيد همان‌جا كنار ميدان جاسازی شده‌اند و هميشه هستند. شب‌ها وسايل را از رويشان جمع می‌كنند، اما خود گاری‌ها همان‌جا می‌مانند.

به چند نفر ايرانی برخورديم. يكی‌شان جوانی بود كه سه سال پيش به فلورانس آمده بود: ليسانس معماري. برای دكترای معماری از دانش‌گاه فلورانس پذيرش گرفته بود. از در آمدِ كار ساده‌ای كه از همان سال اول در يك بانك پيدا كرده، اجارهء خانه و هزينهء زنده‌گی‌اش تأمين می‌شده، و از پولی كه با خود از ايران آورده بوده، شهريهء دانش‌گاه‌اش. اما بعد از يك سال ذخيرهء مالی‌اش تمام می‌شود و مجبور می‌شود بيش‌تر كار كند و به همين دليل به درس نمی‌رسد. حالا دو سال است كه درس را ول كرده. حالا خودش هم نمی‌داند برنامه‌اش چيست و بايد چه‌كار كند. فعلاً ميان همين دست‌فروشی‌ها می‌گذراند. در حالِ صحبت با او، ايرانی ديگری از راه رسيد. می‌گفت بيست و سه سال پيش برای فرار از خدمت از ايران فرار كرده. دو سه سالی در آتن و رم و جاهای ديگر با وضعی فجيع سر كرده. حالا بيست سالی‌ست كه در فلورانس است و كارش دست‌فروشي. می‌گفت حدود هفتصد هشتصد ايرانی در فلورانس هستند كه همه‌شان به همين ترتيب زنده‌گی می‌كنند...  در اروپا به ايرانی‌های زيادی برخورديم. اما آن‌ها فقط در فلورانس چنين وضعی داشتند. در جاهای ديگر ايرانی‌ها زنده‌گی‌هايشان مرتب‌ و مشاغل‌شان مناسب بود.

دهِ شب، خسته از گردش عصرانه در فلورانس، آرام آرام در سربالايی ِ نفس‌گير راهِ برگشت، بالا می‌رويم و خسته‌گی را احساس نمی‌كنيم، چرا كه به معنای «نگاه» می‌انديشيم. نگاهی كه در اين سفر پرماجرا بسيار بايد به معنايش انديشيد، كه مهم‌ترين ابزار است هم‌راه ما در اين سفر. نگاهی كه شايد ادراك معنايش به ساده‌گی ميسر نباشد و شايد رسيدن به عمق‌اش روزها و شب‌های بسياری طلب كند! ... و نگاهی كه شايد پيچيده‌ترين ابزار است برای دوستی كه نمی‌خواهد احساس پيچيده‌اش را به ساده‌گی بر زبان آورد، حتی در آن زمان كه سكوت‌اش تفسير به «بدجنسي» شود. همان كه به زبان آمدن‌اش احساس را حرام می‌كند و كلمات را به هدر می‌دهد، كلماتی كه گاه نبايد بر زبان بيايند.

 

_ از «كريم محقق» به خاطر در اختيار گذاشتن نوشته‌هايش متشكرم.

ادامه دارد

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.