|
... (شعر بیعنوان - سه)
سعيد
بامدادان چونان پروانهای در آبشار نور
طراوت
و تازهگی مییابم
و
رقصان و سبک
در
باغ پر از شکوفهء آرزوها پرواز میکنم
در
امتداد روز
خمیده
قامت و سوخته سیما
بار
بر دوش
با
سازش و ستیز
زخمین
از طعنه سرابها
و بی
نشان از منزلگاهی امن
گذرگاه پر ابهام خویش را
در
بیابان سوزان سرنوشت مینوردم
شامگاهان
خسته
از تقلای روز
غبار
بر چهرهای چروکیدهتر
خیره
بر آسمان پر ستارهای
که با
سکوتاش
فریاد
میکشد
به
قضاوت مینشینم
باید
آموخت
رفتن بیامید یافتن را
é |