سال دوم، دوم فرودين 1383

 دوهفته‌نامهء فرهنگي


 

 

 

هميشه بهار

خُرپُف، خُرپُف، خُرپُف ...

... قلوب و الابصار

به بهانهء بهار

در بهار تا مرز جنون

از ‌آسمان

پيمان، ساده، دريغ!

شش غزل

شعر بی‌‌عنوان - سه

از خودم، از تو

جاشو

وقتی رگ‌ات رو ...

جاده

خلسهء خاطرات فلورانس

ادبيات روزهای ماقبل تاريخ

هنر جنگيدن

پله پله تا سقوط

 

 ديگر نوشته‌های سميه در سال دوم:

 

در بهار تا مرز جنون

سميه مولاورديخانی

 

نمی‌شنوی؟ صدای بهار است. دور نيست، همين نزديكی‌ست. برخيز و رها كن رخوت و نخوت را. راستي، هيچ دل‌ات را گردگيری كرده‌اي؟ مبادا زنگار از دل‌ات رها نشود!

می‌بينی نامه‌رسان‌‌های عاشق را، می‌بينی مهاجران را، دوباره به شهرمان آمده‌اند. پنجره را باز كن، شايد يكی از همين پرستوها به خانهء دل‌ات كوچ كرد.

بيا دفتر و كتاب غصه‌ها را در صندوقی بی كليد رها كنيم، مشق‌هايمان را نوشته پنداريم، و با اولين نسيم كه وزيد، ما هم بارور شويم. شكوفه كنيم، گل بدهيم. و دوباره از نو جوانه بزنيم _ مگر من و تو چه از درخت پير باغ‌چه حياط‌مان كم‌تر داريم؟ بيا مثل بهار نارنج‌های نو شكوفه، خود، بهار باشيم. من غلط‌هايم را سه بار از هر كدام در دو نوبت نوشته‌ام. دفتر حساب اعمال‌ام را جمع كرده و بسته‌ام. بيا تو هم چرتكه‌ای بينداز.

زود باش! من خيلی مضطرب‌ام، اگر دير كنی شايد رفته باشم‌ها! ول كن اين همه سِمت و نسَب را، اين همه اسم و قيافه را! بيا يك بار مثل بازی بچه‌گی‌هايمان، چرخ و فلك را سوار شويم. بيا بی حساب با روزگار شو. من ديگر حسابی ندارم. بده‌كاری‌هايم را داده‌ام و بستان‌كاری‌هايم را بخشيده‌ام، زودباش! بی‌حساب‌تر از هميشه بيا كاری بی‌حساب و حسابی بكنيم كه همه انگشت به دهان بمانند و از شوق هيجانِ من و تو، آن‌ها هم شكوفه كنند. بيا تا ردپای ستاره‌ای كه دنبال نسيم می‌رفت، پاك نشده پی‌اش برويم، و الا می‌ترسم باران ببارد و همه را ...

بيا دست‌ات را به من بده، بلند شو، لب‌خند بزن و بگذار تا دل‌شوره و دل‌هره تو را تا مرز جنون ببرد. آن وقت می‌بينی كه چه كيفی دارد، از نو بهاری شدن.

 

 

 

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.