|
بهاری كه يخ زده بود
انسيه سياوش
(نويسندهء وبلاگ
زنی به نام سياوش)
اين
اولين بهاريست كه هستي، اما نيستي! ميدوني، مثل دستهاي آدم كه يه
وقتهايي كنار آدمه و يك وقتهايی تو روي آدم ... . ميفهمي چي ميگم،
مگه نه؟
شايد هم،
دوري ما از هم، اما نزديكيمون به هم، يه طورهايي باعث شه كه ما با هم
باشيم يا لااقل من با تو باشم! ميفهمي چي ميگم: "دلام برات
ميلرزه!" شايد تو اينو به من بگي، اما من هيچ وقت اينو بهات نميگم.
ميدوني چرا؟ آخه، وقتي آدم همچين حرفي بزنه بايد خيلي قولها بده و
تو ميدوني كه من نميخوام به كسي قول بدم. من فقط ميخوام نفس بكشم،
زندهگي كنم، و تو ميدوني كه روح من هميشه با دنيايي از شاديها و
اندوهها رفيق است، اما تنهاست ...
ميخواستم برات بنويسم كه حرف زدن با تو آرومام ميكنه، اما اين
هميشهگي نيست و نبوده. تو يك وقتهايي هستي، اما اون لحظاتي كه به
هزاران قطرهی آرامش براي نوشيدن داروي روحام نياز دارم، دلام
ميخواد تو باشي و نباشي، اين بهتره كه نباشي عزيزم! چون هيچ وقت
دلام نميخواد ناراحتات كنم ...
دلام برات تنگ شده! آخه، هميشه بهارا با همديگه واي ميساديم كنار
گلفروشيها، سبزهها رو ميديديم و تنگهاي بزرگ ماهيهاي قرمز رو، و
اون وقت با هم از اين همه هيجان و لذت مردم براي نو شدن لذت ميبرديم
...
امروز
بهار که پیچید سر کوچهمون، گمون کردم که دیگه تو هم پشت سرش میآی،
اما هر چی نگاهام تا ته کوچه و لب اون جویهای کوچه پر کشید، باز رسید
به درختها که هنوز لباسشون عوض نشده، یخ زده بودن. رسیدم به دل پر
درد آسمون که هنوز مثل من دلاش تنگ اون برفبازیهای عاشقانه با تو
بود.
خیلی
دلام میخواد امسال اسیر قرمز و طلایی اون تنگی باشم که تو به
خونهات میبری یا یه روبان سرخ از قلبام رو دور سبزی و سرزندهگی دل
بیطاقتات گره میزدم که ببری خونهات، که سیزدهبدری برسه و من و
سبزی سینهات را تو نهری رها کنی تا با هم همینطور نرمنرم که میریم
برسیم به رودخونه، نجواهای دخترا و پسرای دلباخته را زمزمه کنیم.
نمیدونی
که چهقدر دلام برای اون آشفتهگی موهات وقت بازی باد با اونها تنگ
شده. نمیدونی که چهقدر دلتنگ اون لقمههای کوکو سبزی ماماناتام که
تو گرسنهگی ظهرهای پاییزی دانشگاه به فریادم میرسید. نمیدونی که
چهقدر دلام میخواد همین حالا مینشستم و زل میزدم تو دل چشمات، تا
دل اون تاریکها میرفتم و برمیگشتم و وقتی میاومدم تو دستام اون
فانوسی بود که روشنایش رو از ته دل تو گرفته بود. من یه طورایی واسه تو
کم بودم و زیاد! و تو یه جورایی برای من اون پرندهای بودی که تو یه
قفس گیر افتاده بود که من باید رهات میکردم و دیدی که رهات کردم، اما
وقتی رفتی مثل کبوتر جلد پشتبوم خونهی پدری که من آب و دونشون
میدادم، هی برمیگشتی و دنبال جفتات میگشتی. يه روز بهاری زمستونی
اما، که برات نه دون ریختم نه آب، رفتی و دیگه برنگشتی. بهات نگفته
بودم که پشت شیشهی اون در خرپشته چهقدر زجه زدم و نشستم تا اوج
گرفتنات را تو آسمون ببینم؟ تا ببینم که آزادی و رهایی، تو آسمونی که
ابرهاش میبرنات به سرزمین آرزوهات ...
اما
امشب که نوروز داره میآد و بهار کنج خونه آروم نشسته تا توپ که در شه
بپره بیرون و من هم بپرم و مادرم رو بغل کنم، تو نیستی حتا خیال و
فکرتام نیست. مثل خیال بابا شدی، يه عشق دور! یه بهاری که وقتی رسید،
اونقدر دیر بود که تو زمستون موند و یخ زد ...
کاش
باورم میشد که دوستات ندارم! کاش دلام نمیخواستات، یعنی اون دل
صابمرده میذاشت تا بدون خیالِ تو امسال عیدم عید شه و بابا نوروز
بگه کدوم سالِ خوشبختیهای من از راه رسیده! ...
اما این
پیرهن چیندار بدجور تو کمرش هوس قرهای سیزده بدر رو داره. از زمین
بلندم میكنه که لبخند بنشونه تو دل چشمهای مادر پیرم و یه ته مونده
خاطره و خیالهای هوسانگیز عید رو بکاره تو دل من. همینطور این پیرهن
پر از شکوفههای گیلاس چین و تاب خورد تا رسید به قرارهای چشمهای من
با پنجره و کوچه و اون تیر چراغ برق که برا من شده میزان بارش برف و
بارون.
دلام
گرفت. بهاری که برف بیاره و تو رو از آسمون نیاره که بهار نیست. پس
عیدی من چی میشه؟
اینهمه
برف میآد و تو نمیآی. کوچه تاریک و چراغهای خونهها تکوتوک روشن!
دلام تنگ پر کشیدن به اون خونهای از کوچههای همسایه است که يه جفت
مرغ عشق داشته باشن رها و آزاد ... اما تو قفس ... عشق تو قفس جا
نمیشه، اگه هم بشه میمیره، مگه نه؟
خیالات با اون پالتوی شتریرنگ خوشدوختات، با يه گلدون سنبل بنفش
اومده زیر بارون و برف واساده زیر تیر چراغ برق. پنجره رو باز میکنم و
تا کمر از اون آویزون میشم. مادرم میگه دختر ببند اون پنجره رو،
میچایی این دم عیدی ...، اما من حوااسام پیش توئه. موهات خیس خیسه،
همین طور خیره داری نگاهام میکنی. صدات میزنم، جوابام فقط یک
لبخنده. گلدون رو میذاری زمین، همینطور نگاهام میکنی و میخندی.
با دست برام بوسه میفرستی و من فقط صدات میزنم. نمیفهمم چهطوری
مانتو روسری پوشیدم و دویدم تو کوچه، رسیدم به چراغ برق ... اما هیچکس
تو کوچه نیست! تا ته کوچه دویدم و برگشتم، اما به جز برف و بارونی که
از آسمون میآد، پرنده هم پر نمیزنه. فقط صدای پای من وُ کوچه.
برمیگردم به سمت تیر چراغ برق، زیر اون نور یک گلدون سنبل داره
تشنهگیشو با آسمون تقسیم میکنه. رفتم کنارش وُ خم شدم تا برش دارم.
تمام دونههای برف و بارون روش یخ زده بود، مثل اشکهای دل من و بهار
...
é |