سال دوم، شانزده فروردين 1383

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

فروغ فردا

بهاری كه يخ زده بود

بهاری كه حسابی گل كرد ...

نوشتن از ليون، برای يك‌شنبه

اصلاحات ساختاری

پله پله تا ...؟

دريا

غنيمت نور

من و تو

 

 ديگر نوشته‌ی محيا در سال دوم:

 پيمان، ساده، دريغ!

 

دريا

محيا اسلامی نظری

 

تا رسيديم، بي‌تاب پريدم پايين و دويدم سمت دريا و ايستادم. اون هم آروم از ماشين اومد پايين و كنارم ايستاد و گفت: "بيا اين‌اَم دريا كه يه هفته‌س بهانه‌شو مي‌گيري." چيزي نگفتم. مسخ عشق‌بازي قطره‌هاي ريز بارون و موج‌هاي وحشي دريا بودم. گفت: "سه ماهه پيش همين‌جا غرق شد." گفتم: "خوب، دريا فقط واسه‌ی غرق شدن خوبه و بس ديگه!" گفت: "هنوز جوون بود." گفتم: "مي‌شه ببينم‌ش؟" گفت: "كيو؟" گفتم: "رؤيا رو." گفت: "اون غرق شد." گفتم: "مي‌خوام ازش بپرسم غرق شدن چه شكليه." گفت: "شكل نداره كه ..." دست‌هاشو انداخت دور كمرم و منو كشيد سمت خودش، مقاومتي نكردم. آروم زير گوش‌ام زمزمه كرد: "اين شكلي وسوسه‌ات مي‌كنه و مي‌گيردت تو آغوش‌اش. تو هم بدون مقاومت خودتو، اين شكلي كه سپردي به دست‌هاي من، مي‌سپري به موج‌هاش ..." بعد شروع كرد همه‌ی تن‌ام رو نوازش كردن و آروم بوسيدن و من هيچ مقاومتي نكردم. دوباره با صداي ملايم‌اش گفت: "و تو از احساس لذت پر مي‌شي و خودتو تو آغوش‌اش رها مي‌كني. به‌ش تكيه مي‌كني و اجازه مي‌دي هر جوري كه مي‌خواد باهات عشق‌بازي كنه." راست مي‌گفت! از احساس لذت پر شدم و خودمو سپرده بودم به دست‌هاش، بي هيچ مقاومتي ...

...

دست‌هاشو آورد بالا روي گردن‌ام، آروم گردن‌امو نوازش كرد و انگشت‌هاي تنومندشو دور گلوم حلقه كرد و گفت: "بعد اين‌جوري تو آغوش‌اش خفه‌ات مي‌كنه، چون نمي‌خواد ديگه بعد از خودش دست كسي به تن‌ات بخوره. و تو ديگه هيچ كاري ازت بر نمي‌آد." فشار انگشت‌هاشو بيش‌تر كرد و من ديگه هيچ كاري ازم برنمي‌اومد. اون‌قدر فشار داد تا احساس سبكي كردم. آخرين كلماتي كه تونستم ازش بشنوم، اين‌ها بود: "تو حالا به آرزوت رسيدي عزيزم! غرق شدي، ولي تو دست‌هاي من."
و بعدش من غرق شدم، و فهميدم كه غرق شدن چه شكليه ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.