|
دريا
محيا اسلامی نظری
تا رسيديم، بيتاب پريدم پايين و دويدم سمت دريا و ايستادم. اون هم
آروم از ماشين اومد پايين و كنارم ايستاد و گفت: "بيا ايناَم دريا كه
يه هفتهس بهانهشو ميگيري." چيزي نگفتم. مسخ عشقبازي قطرههاي ريز
بارون و موجهاي وحشي دريا بودم. گفت: "سه ماهه پيش همينجا غرق شد."
گفتم: "خوب، دريا فقط واسهی غرق شدن خوبه و بس ديگه!" گفت: "هنوز جوون
بود." گفتم: "ميشه ببينمش؟" گفت: "كيو؟" گفتم: "رؤيا رو." گفت: "اون
غرق شد." گفتم: "ميخوام ازش بپرسم غرق شدن چه شكليه." گفت: "شكل نداره
كه ..." دستهاشو انداخت دور كمرم و منو كشيد سمت خودش، مقاومتي نكردم.
آروم زير گوشام زمزمه كرد: "اين شكلي وسوسهات ميكنه و ميگيردت تو
آغوشاش. تو هم بدون مقاومت خودتو، اين شكلي كه سپردي به دستهاي من،
ميسپري به موجهاش ..." بعد شروع كرد همهی تنام رو نوازش كردن و
آروم بوسيدن و من هيچ مقاومتي نكردم. دوباره با صداي ملايماش گفت: "و
تو از احساس لذت پر ميشي و خودتو تو آغوشاش رها ميكني. بهش تكيه
ميكني و اجازه ميدي هر جوري كه ميخواد باهات عشقبازي كنه." راست
ميگفت! از احساس لذت پر شدم و خودمو سپرده بودم به دستهاش، بي هيچ
مقاومتي ...
...
دستهاشو آورد بالا روي گردنام، آروم گردنامو نوازش كرد و انگشتهاي
تنومندشو دور گلوم حلقه كرد و گفت: "بعد اينجوري تو آغوشاش خفهات
ميكنه، چون نميخواد ديگه بعد از خودش دست كسي به تنات بخوره. و تو
ديگه هيچ كاري ازت بر نميآد." فشار انگشتهاشو بيشتر كرد و من ديگه
هيچ كاري ازم برنمياومد. اونقدر فشار داد تا احساس سبكي كردم. آخرين
كلماتي كه تونستم ازش بشنوم، اينها بود: "تو حالا به آرزوت رسيدي
عزيزم! غرق شدي، ولي تو دستهاي من."
و بعدش
من غرق شدم، و فهميدم كه غرق شدن چه شكليه ...
é |