|
اروپا
گردی:
نوشتن از ليون،
برای يكشنبه!
رضا كلاهی
يادم نيست گفتهام يا نه كه در جادههاي اروپا چيزي به نام پليس راه
وجود ندارد. فقط در ابتداي هر اتوبان عوارضي هست، و البته گشتيهاي
پليس هم هستند كه در جادهها گشت ميزنند. حالا كه كشورهاي اروپايي
اتحاديه شدهاند، از تشكيلات مرزي هم خبري نيست. بين دو كشور، فقط همان
عوارضيست، البته كمي گرانتر. در طول راهها، هر از چند كيلومتري،
مجموعههايي به نام «Auto
Grill»
هست، شامل يك پمپ بنزين و يك فروشگاه كه تقريباً همه چيز دارد.
حدود يازده شب، از فلورانس به قصد فرانسه خارج شديم. صبح روز پنجشنبه،
بيست و هفتم شهريور، نهمين روز سفر، صد و پنج يورو داديم و وارد خاك
فرانسه شديم. عصر، «ليون» بوديم. اولين شهر فرانسه كه در آن توقفي
داشتيم، چهار پنج ساعت.
باز يكشنبه نزديك ميشود، و باز فكر
نوشتن براي شمارهء جديد. ياد اولين نوشتهام افتادهام در «فروغ»، فروغ
ِ شمارهء يك! تذكري بود به خودم دربارهی نوشتنهاي دورهاي. نوشتنهاي
كليشهاي. نوشتنهايي كه عادت ميشوند. يا بدتر از آن، از سر نوعي
اجبار. نوشتنهاي «براي خالي نماندن ستون» ...
ميگفتند در كشورهاي اروپايي مردم نسبت به زبان ملي خود در برابر زبان
انگليسي تعصب دارند. ميگفتند اگر به زبان انگليسي حرف بزنيد، ناراحت
ميشوند و درست جواب را نميدهند. اين را دربارهء فرانسويها بيشتر
ميگفتند.
در ليون، اولين مشكل ما، پاركينگ بود. جايي براي پارك اتوبوس پيدا
نميكرديم. روي نقشهاي كه از شهر داشتيم، پاركينگ ديده نميشد. داشتيم
كلافه ميشديم. بالاخره جلو كارگاهي ايستاديم تا از آنها بپرسيم. وارد
شدم و مشكلمان را به زبان انگليسي گفتم. طَرَف، مردي بود حدوداً پنجاه
ساله. به من زل زده بود و نگاهام ميكرد. حرفام كه تمام شد خندهاي
كرد و شانه بالا انداخت و به فرانسوي چيزي گفت. اشاره كرد به طرف ديگر
كارگاه. دو تا دختر جوان بودند. سراغ آنها رفتم. آنها هم با تعجب
نگاهام ميكردند. بعد هم نگاهي به همديگر انداختند و خنديدند. آن مرد
اولي هم نزديك آمده بود ببيند چه خبر است. كس ديگري را صدا كردند. پسر
جواني بود. بالاخره او زبان انگليسي را فهميد و حرفهاي مرا به فرانسه
براي بقيه ترجمه كرد. يكي دو نفر ديگر هم از انتهاي كارگاه جلو آمدند
تا ببينند مشكل چيست. قرار شد ماشين را ببينند تا فكري بكنند. همهشان
همراهام از كارگاه بيرون آمدند. ماشين را ديدند. با هم مشورتي كردند
و بالاخره جايي براي پارك نشانمان دادند. مثل اين كه از ما خيلي
خوششان آمده بود. فكر ميكنم زياد توريست نديده بودند. شايد آن منطقه
از شهر چندان محل گذر توريست نبود.
 |
|
 |
|
 |
|
چند تا از عكس هايی كه در ليون گرفتيم. |
راستي به نظر شما سفرنامه نوشتن كار مفيديست؟ چه فايده كه من بگويم،
يا شما بدانيد كه در ديدارم از اروپا چه ديدهام يا آنجاها چه خبر
بوده است؟ آيا همهی اينها را در كتابها و مجلات هم نميشود خواند.
يا حتا خيلي بهتر از آينها را در فيلمها ديد؟ از اروپا و زندهگي
اروپاييان كم نگفتهاند.
جايي كه ماشين را پارك كرديم، از مركز شهر دور بود. همه ميخواستند
خيابانهاي همان نزديكي را بگردند، اما من ترجيح ميدادم به مركز اصلي
شهر بروم. پس، از سايرين جدا شدم و تنها رفتم. ايستگاه مترو همان
نزديكي بود. اين را از رهگذري پرسيدم، يك خانم ميانسال كه او هم
مانند كاركنان آن كارگاه انگليسي بلد نبود و كلمهء «مترو» را
نميفهميد. خيلي زود حدس زدم كه مترو به فرانسوي تلفظ ميشود «متغو» و
به اين ترتيب توانستم محل ايستگاه را از آن رهگذر بپرسم.
ميدانيد، زندهگي اجتماعي سرشار است از «چارچوب». قواعدي كه كليشه
ميشوند، و قيد و بندهايي كه رفتارهاي تكراري ميآفرينند. و آدم ميشود
وسيلهی حفظ كليشهها، وسيلهی بازتوليد قواعد، ابزار دست بازيهاي
اجتماعي. نوشتن هم يكي از اين رفتارهاست.
در ايستگاه مترو با پسر جواني آشنا شدم كه خوشبختانه انگليسي بلد بود
و طرز خريد بليت از دستگاههاي اتوماتيك فروش بليط را به من ياد داد،
و همچنين آدرس مركز توريستي شهر و نحوهی رفتن به آنجا را. سر حرف را
با او باز كردم. اهل روستايي در اطراف ليون بود. تازه وارد دانشگاه
ليون شده بود. رشتهی اقتصاد میخواند. در حال صحبت با او بودم كه مترو
آمد، به من اشاره كرد كه بايد سوار آن بشوم. من گفتم فعلاً از رفتن
منصرف شدهام و ترجيح ميدهم با او حرف بزنم، ولي او حاضر شد با من
سوار قطار شود و مرا تا مقصدم همراهي كند. در راه از كار و بار من
پرسيد و از چند و چون سفرم به فرانسه. وقتي فهميد كه ايرانيام، حدس زد
مسلمان باشم. برايام خيلي جالب بود وقتي شنيدم كه او هم مسلمان است.
يك مسلمان فرانسوي به نام «فؤاد حبيب». دربارهی مشكلات مسلمانان در
فرانسه، و خصوصاً بعد از يازده سپتامبر در همه جاي اروپا و آمريكا حرف
و حديث بسيار است. آيا او به دليل مسلمان بودناش دچار مشكل و محدوديتي
نيست؟ پاسخاش اين بود كه اصلاً. به هيچ وجه. ميگفت من قرار نيست در
ايستگاههاي مترو بمب كار بگذارم يا عمل خلافي انجام دهم! بنابراين
هيچ نگراني ندارم. او، هيچ گونه تبعيض يا تفاوتي با ديگران احساس
نميكرد. ... بعد از پياده شدنام در مقصد، فؤاد حبيب رفت تا با قطار
ديگري مسيري را كه آمده بود، برگردد.
نوشتن هم رفتاريست در چارچوب، براي چارچوب، و براي آن كه تأكيدي باشد
بر همان قواعد تكراري كه هميشه هستند و هميشه تكرار ميشوند و شبها و
روزها و سالها و عمرهايمان را مثل هم كردهاند. ما را مثل پدارانمان،
بچههايمان را مثل ما، و همه چيز را مثل هم. دايرهوار و تكرار
دوبارههاي دوبارهها! و از اين بدتر، اين نوشتنهاي دورهاي.
نوشتنهاي يكشنبهاي!
اگر در خيابان در حال رفتن به محل كار باشيد و كسي آدرس دستشويي را از
شما بپرسد، چهگونه او را راهنمايي ميكنيد؟ من در ليون، از مترو كه
پياده شدم چنين مشكلي داشتم. فؤاد حبيب هم رفته بود. چند پسر جوان كه
ظاهراً بيكار به نظر ميرسيدند در گوشهاي از ايستگاه ايستاده بودند.
به آنها مراجعه كردم، ولي باز هم مشكل ِ بلد نبودن زبان انگليسي. در
همين اثنا، دختر جواني از آنجا رد ميشد كه پسرها صدايش كردند تا
مشكلام را به او بگويم. نفهميدم از كجا ميشناختندش. انگليسي بلد بود.
البته
WC
را نميفهميد. بايد
میگفتم toilet
. حرفام را كه فهميد، گفت دنبالاش
بروم. قبل از اين داشت به سمت مترو ميرفت تا سوار شود، اما مسيرش را
براي كار من تغيير داد. همه جاي ايستگاهِ دو طبقهی مترو را براي پيدا
كردن دستشويي گشت، اما نبود. البته من هم ميدانستم كه نيست، چون
قبلاً خودم همه جا را گشته بودم! گفت بيرون از مترو جايي را سراغ دارد
و آمد تا نشانام دهد. اما به آن جا كه رسيديم، آهي از نهادش بلند شد.
انگار كه مشكل بزرگي براياش پيش آمده باشد. چي شد؟ دستشوييهاي
اينجا تعطيل است. خوب، حالا چه كار كنيم؟ سرگردان مانده بود و با
انگشت به سرش ميزد تا راهي پيدا كند. يك دفعه فكري به ذهناش رسيد:
رستوران مكدونالد! همهء رستورانهاي مكدونالد دستشويي دارند. و يكي
از آنها اين نزديكي هست. برويم. در راه برايام توضيح داد كه دستشويي
اين رستوران، در طبقهی دوم گوشهی سمت چپ قرار دارد. به رستوران كه
رسيديم، خداحافظي كرد تا به مترو برسد.
نوشتنهاي يكشنبهاي! حروفي كه برخلاف ميلشان بايد ساخته شوند چون
يكشنبه است. يكشنبه روز تولد ناگزير ِ حروفِ ناگزير است. احساس
ميكنم حروف، ديگر از يكشنبه ميترسند. چراكه يكشنبه روز زنداني
شدنشان است در قابي كه من ميسازم. و روز زنداني شدن خودم در قابي كه
ساختهام. من هم از يكشنبهها ميترسم. اصلاً چرا هميشه، اين
«يكشنبه» است كه بايد براي من تعيين تكليف كند؟ چرا براي يك بار هم كه
شده من نبايد به او دستور بدهم؟ حتا در همين حرفها هم احساس نوعي
اسارت در چنگال يكشنبه نهفته است. من اصلاً نميخواهم با يكشنبه
بجنگم. ميخواهم آنقدر از او آزاد باشم كه حتا به او فكر نكنم. حتا
نميخواهم به او دستور هم بدهم. ميخواهم بيخيالاش شوم. يكشنبه، بي
يكشنبه!
در ِ دستشويي ِ رستوران مكدونالد، با كد رمز باز ميشد. كد را از يكي
كه آنجا غذا ميخورد پرسيدم، نميدانست. فهميدم كه كد را به كسي
ميدهند كه از آنجا غذا بخرد. برگشتم پايين. در فكر بودم چهكار كنم
كه متوجه يكي از كارمندان رستوران شدم. مرد سياهپوست قوي هيكلي دم ِ
در ِ ورودي رستوران! از انگليسي تقريباً هيچ نميدانست. به او فهماندم
كه دنبال دستشويي هستم. آدرس همان دستشويي را داد. گفتم كد؟ گفت: «one,
three, six, nine».
برگشتم و كد را وارد كردم: يك، سه، شش، نُه. باز نشد. دوباره و
سهباره، اما نشد. برگشتم پايين. مانده بودم چهكار كنم. باز همان
كارمند مرا ديد. اشاره كرد كه چهكار كردي؟ با اشارهء دست گفتم باز
نميشود. راه افتاد به سمت دستشويي و من هم دنبالاش. كد را وارد كرد.
به جاي نُه، هشت وارد كرد. عدد هشت را اشتباه گفته بود. در باز شد و
اشاره كرد كه بفرماييد.
فكر نكنيد نوشتن در روزي غير از يكشنبه مشكل را حل ميكند. نه اصلاً!
اصلاً من نوشتههايم را يكشنبهها نمينويسم، چون يكشنبه سايت بايد
تازه شده باشد. نوشتههايم را «براي» يكشنبهها مينويسم. و مهم اين
است كه اين «يكشنبه» است كه تعيين ميكند من نوشتهام را بايد چه روزي
بنويسم: روزي كه به اندازهء كافي از يكشنبه فاصله داشته باشد تا وقت
براي تنظيم سايت داشته باشيم. روزها، هر چه به يكشنبه نزديكتر شوند،
فشار يكشنبه بيشتر ميشود، و هراساش شديدتر، تا آن كه فشارهاي ديگر
(چيزهايي از جنس فشارهاي همان «چارچوب»ها كه گفتم)، با فشار يكشنبه از
يك نقطهء تعادل ميگذرند و فشار يكشنبه بيشتر ميشود و من مجبور به
دست بردن به قلم (يا به كيبورد) تا فشار ديگري را از سر بگذرانم يا
چارچوب ديگري را «پر كنم» و قاب ديگري براي زندان كردن خود بسازم ...
از ليون ديگر چه خبر؟ ليون هم مثل همهء شهرهاي اروپايي كه تا حالا
ديدهايم (و تقريباً همهء شهرهايي كه بعد از آن ديديم)، رودخانه دارد.
مركز شهر، يك ميدان خالی ِ بزرگ است كه در آن نه ماشين رد ميشود و نه
چمنكاري دارد. زميناش ماسهايست. هشت خيابان در اطراف اين ميدان هست
كه مخصوص پيادههاست، به عبارت ديگر مركز خريد. ساختمانهاي اينجا هم
قديمي و تاريخيست، البته كمتر از شهرهاي ايتاليا ...
بقيهء چيزها را خودتان در همين چند عكس ببينيد.
ادامه دارد
é |