|
تو به دور نزديكی
بيژن باران
در پناه
سايهی پندار تو
_ نه
توان زيست به ياد.
سرخ آن
ميخك آويز شبق _
آبشار
گيسو،
باغ با
بلبل خوانا سرشاخ، بازي مار و سمور، خم آن لالهی خيس،
مزهي
پستهی شور لب تو
عطر
ليمو، بر تك اطلسي مهگونات ...
تو به
دور نزديكي
و من از
آن دورم.
ميتوان
گفت:
بوي
گيلاس قلب دو قلو _ عشق من و تو،
در طنين
مهتاب.
نور شب
با خوشهی پروين
لمس
الماس ستارهگان ميسور.
سكر
خواناي طوق داغ لبها بر زبان آشنايت
و دماي
بيصداي اعتماد _
چشمه را
پرآب.
پر سخاوت
دست تو- در تراز مكث بال پروانه-
شعلهی
شمع را، پيلهاي شفاف.
تو به
دور نزديكي
و من از
آن دورم.
چه توان
كرد؟
با تو
پرگويي،
بي تو
هست كمگويي.
تو به
دور نزديكي
و من از آن دورم.
é |