|
گفتوگو با مصطفا مستور
تعامل سينما و ادبيات در ايران*
انسيه سياوش
(نويسندهء وبلاگ
زنی به نام سياوش)
سينماي ما هرگز پيوندي شاعرانه
با ادبيات و قصهنويسي نداشته است. در اين سينما حتا تصاوير شاعرانه هم
كمتر نمود دارد. به نظر ميرسد در كشورهاي ديگر تأتر از ادبيات
ميآيد و سينما از تأتر. به نظر شما اين روند در كشور ما چهگونه است؟
و آيا بارقهي اميدي وجود دارد كه اين پيوند ـ حتي در زماني دور ـ شكل
بگيرد؟
در جهان مدرن هنرها ارتياط ارگانيك و اندامواري با هم دارند. سينمايي
كه عمر صد ساله دارد بر دوش داستاننويسي، كه چهارصد سال عمر دارد،
ايستاده است و هر دو اينها بر دوش تأتري كه سابقهاش از هر دو آنها
بسيار طولانيتر است. در كشور ما هرگز پيوند ارگانيكي ميان سينما و
داستان برقرار نشده است. بخشي از اين واقعيت به دليل تفاوتهاي ماهوي
ميان تصوير و كلمه است. تبديل
(convert)
كلمه به تصوير البته كار دشواريست و ميل غالب ما آدمها اين است كه از
دشواري پرهيز ميكنيم. ساخت يك اثر اقتباسي _ كه در بسياري از
جشنوارههاي سينمايي جايزههاي ويژهاي به آن اختصاص داده ميشود،
محتاج سختكوشي، هوش و اليته شناخت نسبت مديوم سينما و داستان است. به
دليل فقر فكري كه در اين زمينه وجود دارد، اغلب كوششهايي كه صورت
گرفته موفق نيودهاند. نمونههاي موفق واقعا انگشتشمارند: گاو
(داريوش مهرجويي)، شازده احتجاب (بهمن فرمانآرا) و تا حدي داش آكل
(مسعود كيميايي). در حالي كه در سنت فيلمسازي غربي اروپا و آمريكا،
استفاده از داستانهاي ديگران يك روش و مشي معمول است. پاراوكس عجيبي
كه در اين ميان وجود دارد، اين است كه اهالي سينما _ از كارگردانها
گرفته تا تهبهكنندهها و فيلمنامهنويسها و حتي بازيگران _ بارها
عنوان كردهاند كه يكي از دلايل بحران سينماي ما نبود و كمبود
فيلمنامههاي خوب و محكم است، اما هيچ ارادهي جدي براي تبديل
داستانها به فيلمنامه ديده نميشود. گويي به لحاظ تاريخي ما هنوز در
دوران قبل از تقسيم كار زندهگي ميكنيم. هنوز نميخواهيم بپذيريم كه
كارگردان خوب لزوما داستانگوي خوبي نيست. حتا فيلمنامهنويس خوب هم
ضرورتا داستاننويس خوبي نيست. اين مشكل احتمالا ريشههاي عميقتري مثل
محاسبات اقتصادي هم دارد كه وضع را پيچيدهتر ميكند. به هر حال
مجموعهاي از اين علل سبب شده است تا انتقال يك روايت داستاني به
روايتي تصويري در اين ملك هرگز جدي گرفته نشود.
با توجه به اينكه سينماي ما دچار نوعي معناگريزي شده، آيا ميتوان
اميدوار بود كه ادبيات داستاني در كنار و همراه آن تأثيرگذار باشد و
به پيشرفت اين رسانهی پرمخاطب در جهت غنيسازي كمك كند؟
ادبيات هم تا حدی دچار اين معناگريزی شده است. اتفاقی كه گاهی از آن به
«جريانگريزي» تعبير میشود كه ظاهرا اسم مستعار مخاطبگريزی و
معتاگريزیست. با اين همه ادبيات متعهد به زندهگی هنوز به حياتاش
ادامه میدهد و من تصور میكنم اين نوع از ادبيات رفته رفته جريان غالب
كوششهای داستاننويسی امروز بشود. در واقع اين نوع از ادبيات است كه
میتواند به سينما كمك كند. البته اگر سينما تمايلی به استفاده از اين
كمك داشته ياشد. من عميقا به اين باور رسيدهام كه اگر سينما از
داستانهای متوسطی كه امروز نوشته میشود بهره ببرد تا حد زيادی مشكلات
كيفی و حتی اقتصادی خودش را میتواند ترميم كند. فيلمنامه متوسط در
دست يك كارگردان خوب میتواند تبديل به يك فيلم خوب شود، اما فيلم
نامهی بد را كارگردان خيلی خوب هم نمیتواند نجات بدهد.
به نظر شما داستاننويسی به سبك رئاليسم میتواند تأثيرگذار در عرصهی
سينما باشد يا داستاننويسی به سبك نوين؟ در واقع اين سؤال را از آن
جهت مطرح میكنم كه در داستانهای نوين با سبكی متفاوت كه سبكهای
كلاسيك را در هم شكسته، تفسير زمان و مكان كمی متفاوت از قبل است. اين
را چهگونه توجيه میكنيد؟
سينمای ما میتواند از ادبيات جهان استفاده كند. وقتی از تعامل مبان
سينما و ادبيات صحيت میكنيم، منظور فقط داستانهای فارسی نيست. ضمن
اين كه همهی داستانهايی كه در ايران نوشته میشوند، لزوما به تعبير
شما نوين و ضدقصه نيستند. يكی از درخشانترين فيلمهای تاريخ سينما
فيلم «آگراندبسمان»، ساختهی آنتونيونی كارگردان بزرگ
ايتاليايیست كه فيلمنامهاش بر اساس داستان كوتاهی از خوليو
كورتازار، نويسندهای از آمريكای لاتين، نوشته شده است. اگر
داستانهای ايرانی به هر دليل نتوانند تكافوی سينما را بكنند، طبيعیست
كه سينما به سمت داستانهای آن طرف آبها برود، اما اين اتفاق هنوز رخ
نداده است. داستانهای زيادی هستند كه میتوانند به فيلم تبديل شوند و
سينمای ما را از بحران خارج كنند، گر چه چنين عزم و ارادهای ديده
نمیشود. سينمای ما با پرهيز و اجتنابی كه در استفاده از آثار داستانی
نشان میدهد و تصور میكنم تا حد زيادی هم لجوجانه به نظر میرسد، بيش
از هر چيز به خودش آسيب زده است. در مجموعهی ادبيات داستانی ما آثار
درخشانی وجود دارد كه میتوانند به تصوير تبديل شوند. در چند سال گذشته
متاسفانه فيلمهای كارگردان سرشناس ما هم مشكل فيلمنامه داشتهاند.
بارها پيش آمده كه فيلمی را كه منتقدان ستايش كردهاند، ديدهام و به
دليل ضعف فيلم نتوانستهام آن را تا آخر تماشا كنم. چند سال قبل يكی از
فيلمها از طرف جشنوارهی فيلم فجر برنده جايزهی بهترين فيلمنامه
شده بود كه به عقيدهی من تنها مشكل آن فيلم، فيلمنامهاش بود، چون
داستان آن اشكال ساختاری مهمی داشت.
آيا شما با سينما رفتن و ديدن فيلم تا به حال به اين فكر كردهايد كه
فيلمنامهای بنويسيد؟
من قبل از اين كه داستان بنويسم، فيلمنامه نوشتهام، گر چه علاقهای
به انتشارشان نداشتهام. اصولا فيلمنامه را يك متن هنری نمیدانم.
فيلمنامه يك متن فنی غيرجذاب است كه در بهترين حالت حلقهی اتصال
داستان به تصوير است، بر خلاف نمايشنامه كه هوبت مستقلتری دارد.
نمايشنامه حتی اگر اجرا نشود يك متن هنریست. درست مثل سمفونیهای
كلاسيك كه ارزش آنها به نوشته شدنشان است نه به اجرا، در حالی كه
فيلم نامه اگر اجرا نشود ارزش زيادی ندارد.
تا چه حد با برگردان آثار ادبی جهت بهرهبرداریهای سينمايی در جهان و
يا ايران موافق هستيد و آيا تا به حال اين چنان آثاری موفق بوده است؟
كيشلوفسكي، كارگردان برجستهی لهستاني، معتقد است كه برای نمايش دنيای
درون و نمايش پيچيدهگیهای روح آدمی _ كه او مايل بود در فيلمهايش
نشان بدهد _ سينما ابزار احمقی است. كيشلوفسكی معتقد بود كه اين كار
تنها از ادبيات بزرگ ساخته است. من البته فكر میكنم كه برای انجام
چنين كار سترگی ادبيات هم ناتوان است. نمودار ساختن موقعيتهای
پيچيدهی روح انسان از عهدهی هيچ هنری بر نمیآيد. اگر قرار باشد چنين
حقايقی را نشان دهيم شايد بهترين ابزار موسيقی باشد، آن هم به شكلی
ناقص و ابتر. به هر حال، اين بحث صرفا مربوط به نوع خاصی از سينماست و
خوشبختانه همهی فيلمها قرار نيست چنين چيزهايی را نشان دهند! بنا بر
اين تصور میكنم امكان استفاده از منابع داستانی برای سينما نه تنها
بیاشكال است بلكه به پيشرفت سينما هم كمك میكند. در ايران اگر اين
اتفاق بيفتد تعامل دو سويه خواهد بود، يعنی سهم ادبيات هم در اين بده
بستان قابل توجه خواهد بود و مخاطب بيشتری به سمت حوزهی ادبيات جذب و
جلب میشود كه اين حادثهی ميمون و مباركیست. رجوع سينما به ادبيات در
درازمدت هم خواننده را با ادبيات آشتی میدهد هم میتواند به تحولی در
حوزهی نشر بينجامد.
فكر میكنيد اگر قرار باشد توافقی با يك كارگردان و تهيهكننده برای
نوشتن يك فيلمنامه داشته باشيد، چه شرايطی را برای آنها مطرح كنيد؟
چنين تصميمی ندارم و تصور نمیكنم به اين زودی چنين تصميمی بگيرم، اما
در عالم مجازی و مفروض شما اگر قرار باشد چنين اتفاقی بيفتد، ترجيح
میدهم فيلمنامه را خودم بنويسم و حتی دكوپاژ آن را خودم انجام دهم.
و حالا يك سؤال كاملاً شخصي. از بين آثارتان ترجيح میدهيد كداميك به
فيلم تبديل شود؟ اگر كسی به شما پيشنهاد دهد كه «روی ماه خداوند را
ببوس» را به فيلم تبديل كنيد، شما با اين مسأله به چه شكل برخورد
میكنيد؟
بعضی داستانهای كوتاهام بسيار تصويری هستند كه شايد برای تبديل شدن
به سينما مناسبتر باشند. در خصوص «روی ماه خداوند را ببوس»
مطلقا موافق تبديل شدناش به فيلم نيستم. در اين مسأله كوچكترين
ترديدی ندارم.
* اين
گفتوگو گويا با ويرايش متفاوتی در مجلهی «سينما» و اينك با نظر
تهيهكنندهاش در «فروغ» منتشر شده است.
é |