|
او مرد!
مائده م.
مادربزرگِ مادریام مرد،
و من میدانستم.
میدانستم
که میمیرد.
همان
طور که وقتی مادربزرگام مرد،
میدانستم.
و وقتی دایی
ِ
مادریام
مرد، خوب میدانستم
که میمیرد.
این
بار روزها بود که میدانستم. عید، وقتی به خانهشان
میرفتیم،
خواستم نروم،
اما بعد گفتم این شاید آخرین باری باشد که میبینماش.
برای همین رفتم. و واقعاً آخرین بار بود. دیروز هم میدانستم که میمیرد،
اما نمیتوانستم
این را به آنها
بگویم. چون تا آخرِ عمر همیشه میگفتند که او به خاطرِ حرف من مرده است
...
وحشتناک است،
ترسناک و هولناک است!
این که بدانی مردم کِی میمیرند.
و من این علم را دارم. نمیدانم
این یک عطیه است یا وسیلهای
برای تنبیهام.
من بندهی
خوبی نیستم. اصلاً نیستم، اما بندههای
بد برایشان
مجازات است که بدانند دیگران کِی میمیرند؟ شاید هم باشد
...
نمیدانم
مرگ خودم را هم خواهم دانست یا نه. اگر بدانم زندهگیام
خاله بازی مسخرهای
از ترحم و تلقین خواهد شد. همان بهتر که ندانم یا اگر قرار است بدانم کمی قبلاش
بدانم، فقط برای این
که
کارهایم را تمام کنم تا دیگران اذیت نشوند
...
گریه
نکردم!
نمی دانم چرا. شاید چون به خودم قبولاندهام که برای به زانو افتادن و گریه کردن خیلی زود است. همیشه
زود است. نباید تسلیم شد. تسلیمِ هیچ چیز،
حتی تسلیم
ِ مرگ
...
شاید
هم چون سنگدل
شدهام.
جای قلب یک تکه سرب
_
نه از
آن سربهای
تقلبی،
سرب واقعیِ این زندهگی
ِ
لعنتی
_
دارم، که غم و گریه را نمیفهمد.
در
پنج
روزِ
گذشته سه نفر را از دست دادهام. دو نفر از آنها
برای همیشه زیرِ خروارها خاک دفن شدهاند.
یک نفرِ دیگر هم رفته است تا شاید بتواند خودش را زیر
ِ گرد
و خاکِ زندهگی
دفن کند. نمیدانم
موفق میشود
یا نه. زمان این را خواهد گفت
...
تا دیشب
داشتم رسالهای
برای زندهگیای
بهتر
مینوشتم.
برای آن
که
بتوانیم در این مبارزه تا جایی که قادریم پیروز باشیم،
اما حالا دست و دلام
به نوشتن نمیرود.
نمیدانم
کِی آن سطرها را تمام خواهم کرد
...
میخواهم
از مرگ بنویسم. از روزی بنویسم که برای اولین بار پا به گورستان گذاشتم
و هفت سالام
بود. از روزی که موقع
ِ
تشییع جنازهی
پدربزرگام
صورتام
را در دامانِ یک فامیلِ مهربان پنهان کردم تا نبینم جسد پدربزرگام
را.
راستاش
هیچ نمیدانستم
تشییع جنازه چهطوریست.
روزی
را هم
که
مادربزرگام
مرد،
خوب
به یاد دارم. خوبِ خوب!
روزِ قبلاش
از پنجرهی خیابانِ خلوت را نگاه میکردم
و به مرگ فکر میکردم.
مادربزرگام
فردای آن روز قرار بود از بیمارستان مرخص شود. فکرهای من فقط فکر بود.
صبح روزِ بعد با صدای گریهی
مادرم بیدار شدم
...
وقتی
پدر به سفر رفته بود، نگران بودم. خیلی!
میترسیدم.
وقتی گفت:
"میخواهیم
شب بیاییم،"
گفتم:
"نه،
بگذارید صبح راه بیفتید!"
مثلِ همیشه گوش نکرد.
گفتم:
"تُرا
به خدا قسم!
بی
کمربند در ماشین ننشینید
..."
همان کمربندِ ایمنی پدرم را از مرگ نجات داد،
پایش بعد از یک سال و نیم،
بعد از آن تصادف،
هنوز خوب نشده
...
از
مرگ زیاد دارم که بگویم. آن وقتی که مرگ دستام
را گرفت و از خیابان مرا گذراند. همان شبی که موتور به من زد. از مرگ
اصلاً نمیترسیدم،
شاید برای همین بود که زنده ماندم. تقریباً هیچ آسیبی هم ندیدم!
...
آن
وقتی که برق هواپیما قطع شد را چه میگویی؟
خلبان فهمیده بود هواپیما نقص فنی دارد. خیلی سریع فرود آمد،
حالِ همهی
مسافران تقریباً بد شده بود. هواپیما روی باند متوقف نشده بود که برق
قطع شد.
یا آن
سی
يكصد و سی
که
درست موقعِ تِیکآف فهمیدند اوضاعاش
خیلی خراب است و بلند نشده ایستاد.
من از
مرگ نمیترسم!
سعی کردهام
با او طرح دوستی بریزم. شاید این دلیلِ خوبی برای زنده ماندنام
باشد. گاهی هم میترسم،
این را حاشا نمیکنم!
از این
که
این دیدار،
آخرین باشد،
می ترسم. از این
که
آخرین شبی باشد که میخوابم،
میترسم.
از رفتن میترسم،
و از
این که روزی چشم باز کنم و ببینم تنهایم
...
میتوانستم
به جای همهی
این حرفها
یک صفحهی
سیاه بگذارم. اما میخواستم
حرف بزنم تا شاید هق هقِ بدونِ اشکام تسکین یابد
...
شاید دیگر روز نباشم تا حرفهایم
را بنویسم ...
We must say all
the words that should be spoken,
When we are
gone forever …
é |