|
اعتراف
محيا اسلامی نظری
مرا
ببخش!
كنارم
كه نبودي،
يأس
در من زاده ميشد،
بي هيچ ميلي به همخوابهگي
...
من
مانده بودم و شيطان
_
كه تا شب برسد، در ساعت قديمي اتاق،
مستانه
ميخنديد!
اما اين
رؤياي
خنكاي صداي تو،
در همآغوشي
لبانات،
با نشيب
گيسوان من بود
كه به
ميان زمستانام
نگذاشت
...
اصلا
تقصير با رؤياهايمان
كه دير
تعبير ميشوند!
و
گر
نه خوب ميدانم
كه نبض
ماه
رساتر از هميشه است!
é |