|
هذيانی از آخر به اول
علی بردبار
يه روز نزديكیهای اوائل
بهار، بابای پترس _ پترس رو كه يادتون هس؟ _ تو همون حين كه رد اولاد
ناخلفش رو ميجست، رسيد به جايی كه يه شيرهی بیدسّ و پا فرو بردش در
لطف و صنع خدای.
همين! شيره نشسته بود سر
گذرُ و با نگاههای هاج و واج منتظر روباهه بود كه بياد و موش كوری رو
كه شكار كرده بود، بخوره. از خونهی بغل اون بيشه هم يه نرّه غولی داشت
جيغ می كشيد:
-
... كه بیچاره بودم در آغوش تو ...
بابای پترس راه افتاد تا بره باغ عمومی اينا رو به پسره بگه، بلكه كتاب
فارسی يه ورقی بخوره ...، حالا تو بگير از آخر به اول!
é |