سال دوم، سی فروردين 1383

 دوهفته‌نامهء فرهنگي


 

 

 

هذيانی از آخر به اول

از آسمان

او مرد!

برای آخرين بار ورق زدن پرونده‌ی خاطراتی محو وقتی گره روسری‌ات را می‌بستی

اروپاگردی: فتح بام جهان

اصلاحات ساختاری - 2

پله پله تا تماميت: داخل پرانتز

پله پله تا هر كجا دل‌تان بخواهد

تعامل سينما و ادبيات در ايران

سفيد و صورتی كم‌رنگ

همه‌ی راه‌های ديگر هم

اعتراف

تو به دور نزديكی

شعر بی‌عنوان - 4

 

 

برای آخرين بار ورق زدن پرونده‌ی خاطراتی محو وقتی گره روسری‌ات را می‌بستی!

شهاب مباشری

 

ديگر حدود شش ماهی می‌شود كه تنها شاهد گذر زمان بوده‌ام بر اين كه پرونده‌ی خاطرات‌مان را بستی. البته جز اين شهادت دائم كه قراری برای‌ام به جا نگذاشته، خيلی كارها كرده‌ام و درگيری‌ها داشته‌ام، اما وقتی همه‌گی به نبودن ختم شده‌اند و چشم‌اندازی به‌تر ندارند، همان درست‌تر كه به حساب‌شان نياورم. انگار نه انگار كه خانی آمده و رفته است! نه، بد گفتم! موضوع پروندهء «خواب و خيال و خاطره»‌هامان آمد و شد خان نبوده است، كه قصهء ما قصه‌ی «سلام ليلی» بوده به سبك خودمان غريب و قريب! حالا آن پرونده‌ی بدون شاكی را عده‌ای می‌خواهند به خاطر سه حرف الفبا وكالت كنند. كسی نيست بگويد به‌شان كه عوضی گرفته‌اند، اين‌جا اگر كسی در حبس است، متهمی در كار نيست! مگر الفبا بی عشق نمی‌شود؟ بلكه دست بردارند!

بگذار تا كمی برای‌ات تعريف كنم از ...

 

تو را نمی‌دانم، اما بعد از همهء تقلاهای بی‌سرانجام و التهاب‌هايی كه داشتم، تا مدتی در خيابان‌های شهر كه قدم می‌زدم در محدودهء با تو بودن كه قرار می‌گرفتم، سست می‌شدم و می‌لرزيدم ... . حالا ديگر به هيچ رفاقت جفتی‌ای نمی‌توانم دل بسپارم كه گويی فعلی را در صيغهء ماضی ابعد می‌خواهم صرف كنم. اصلاً مگر شدنی‌ست عزيز؟ نمی‌دانم، شايد ...

 

بگذار اعترافی كنم! مضطرب بودم كه مبادا فرصت عيشی چنان ديگر مهيا نشود، پس خودخواسته بی‌سر تن به هر جا كوفتم، اما لحظه‌ای چشمان‌ام را كه گويی بر زمين افتاده بودند، جستم و ديدم كه: "اگر آگاهانه طرحی درافكنده‌ام كه از آن‌چه در توان‌ام است، كم‌تر باشم، تا آخر عمر ناشادمان خواهم بود." *

می‌دانی، جوری خودم را به سر كتاب گشودن هم مشغول كردم و حتا وقتی به تك تكِ حروف كلمه‌ی رمز «الم» پی بردم، باز هم موج بی‌قراری‌ام فرو ننشست كه ديگر معنای «همين است كه هست» نه طمأنينه بود برای من! اصالت «همين و همين» شده سايه‌ی بلند و تاريك بختك هراس‌آوری افتاده بر وجودم كه گريز و گزيری از او نمی‌شناسم.

تنها در اين ميانه، برای آن كه نای ماندن داشته باشم، دل‌خوش‌ام به اين سروده كه روزی وقت گذر از كنار باغ‌چه‌ای كه در آن گل‌های بنفش باقلا حسابی آدم را سودايی می‌كردند، به خاطر سپردم:

 

...

چند بار اميد بستی و دام بر نهادی

تا دستی ياری دهنده

كلامی مهرآميز

نوازشی

يا گوشی شنوا

                به چنگ آری؟

 

چند بار

دام‌ات را تهی يافتی؟

 

از پای منشين

آماده شو كه ديگر بار و ديگر بار

دام بازگستری! **

 

فقط يك چيز برای‌ام عجيب است. آخر، چه‌گونه هنوز بهار نيامده بوته‌های باقلا گل كرده بودند چنان وحشيانه؟ بگذار تا از اين خاطره هم بگذرم ...

 

نمی‌دانم حالا به چه نامی بخوانم‌ات، اصلاً ديگر چه سودی دارد كه بخوانم‌ات؟ به هر حال، می‌خواستم بگويم حاصل نوشته‌های «در خيال تو» را بعد از تو، به آخر نرسيده، سپردم به تار عنكبوتی كه بر جهان تنيده شده، كه جای ايمن‌تری نيافتم. انگار تقدير تاريخی عنكبوت است كه، بی قياسی در سطح، حفاظ و پناه امنی باشد برای هميشهء هستی! هستی‌ای كه ناتمام خواهد ماند ...

در اين ماه‌ها، لحظه لحظه‌ام كه حسی داشتند به خاطر ناخودآگاه بودن‌ات، استحاله شدند به «لحظه‌های بی‌حس» كه همان‌ها هم بی‌تنفس سر آمدند و تمام! از آن پس در خلاء سلولی اسير بوده و هستم. يك سلول مجازی! اين‌جا ديگر كسی نيست تا پا‌به‌پايت بيايد، تا روبه‌رويت بنشيند، تا ... . بندم را هم كه عوض كردند، توفيری نداشت. از واقعيت كه خبری نيست. حقيقت هم كه فقط خنده‌ی محقری بر صورت سنگی‌ام می‌اندازد. اين‌جا، ام‌روز، به سختی حتا خطوط خيالی جسم و جان انسانی‌ات، معنی پيدا می‌كند. اين‌جا ديگر انسان، چه اثيری باشد چه لكاته، نه وجود واقعی دارد نه حتی وهم‌آلود! راستی، كه بود كه از آن سلول به اين يكی آوردم؟

 

بگذار تا بی هيچ درخواستی از تو آخرين تقلاهايم را بكنم و بعد برای هميشه خفه شوم. اصلاً ديگر مجالی ندارم، كه اين اسارت مجازی تا خرخره‌ام بالا آمده است. راضی و ناراضی، به آن تن داده‌ام و درش دارم گم می‌شوم. فقط همين يك مرتبه را ...

 

دفعهء پيش از آخرين بار، وقتی صورت‌ات روبه‌روم بود در آن گرمای تابستانی كه عرق‌مان را درآورده بود، گاه چه فرو می‌رفتم در صورت‌ات. گره روسری‌ت باز شده بود، گردن‌بندت را می‌ديدم كه نگين‌اش ساده و سياه و دوست‌داشتنی بر پوست عرق‌كرده‌ات آرام گرفته. گاه با آن بازی می‌كردی و ... . گاه رد نگاه‌ام را می‌گرفتی. و من هنوز فكر می‌كردم كه تو ديگر داری از خيال‌ام بيرون می‌آيی و تجسمی عينی پيش رويم می‌يابی، پس اندكی احتياط می‌كردم ...، نگو كه داشتی بساط بودن‌ات را به خرده خيالی محدود می‌كردی! گره روسری‌ت را بستی و همان خرده هم نماند ... . عينك‌ام را كه بر چشم گذاشتم، همه چيز پشت عدسی عرق كرده‌اش محو شد، محو محو!

 

ديگر اين پرونده را ورق نخواهم زد! برای هميشه به بايگانی می‌سپارم‌اش و وكلايی را كه برای خلاصی‌ام از بند پا پيش نهاده‌اند، بركنار خواهم كرد. همه‌شان را!

* اشاره به نقل قولی از آبراهام مازلو، روان‌شناس.

** برگردان احمد شاملو از مجموعه اشعار «سكوت سرشار از ناگفته‌هاست» سروده‌ی مارگوت بيگل، شاعر ارمنی.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.