|
سفيد و صورتی كمرنگ
وحيد ذوالنوريان
بعد از اين كه فهميدم زندهم، نميتونستم حركت كنم. اولين صدايي كه
شنيدم صداي گريه يه دختر بچه بود كه ماماناشُ گم كرده بود و تو راهرو
بيمارستان ميدويد. چشمامُ كه به زور باز كردم اطرافام خيلي شلوغ بود
و از روي خطوط مبهمي كه ميديدم مادرمُ شناختم.
بيرون صداي چند تا پرستار كه دربارهی طرز پخت يه غذا باهم حرف ميزدند،
مياومد:
_ شوهرم اين غذا رو بدون قارچ دوست داره، بار اولي كه با قارچ درست
كردم، اصلا لب نزد.
_ ولي من با قارچاشُ بيشتر دوست دارم، ميدوني قارچ يه طعم ديگهاي
به غذا ميده.
كل بدنام درد ميكرد. چشامُ كه ميبستم خواباي عجيب ميديدم، انگار
دوباره دچار كابوسهاي هميشهگي ميشدم.
يكي از پرستارها داخل اومد، يه مايع تلخمزه رو به زور ريخت تو حلقام
و رفت. صورتاشُ كه ديدم يادم به آخرين نقاشيای كه كشيده بودم، افتاد:
عصر يه روز جمعه بود. درست مثل تمام جمعههاي كثيفي كه گذرونده بودم.
رفتم تو زيرزمين به نقاشي كشيدن، فكر ميكردم آروم ميشم. تمام
رنگهايي رو كه داشتم ريختم روي ميز و با ولع شروع كردم. نميدونستم
ميخوام چه كار كنم و چي بكشم. بعد از چند ساعت كه به خودم اومدم ديدم
صورت درهم و برهم يه زن و مرد رو كشيدم با رنگهاي سفيد و صورتي
كمرنگ، يه چند تا خط آبي هم بالاي نقاشي بود كه هيچ ربطي به فضاي كار
نداشت.
سَرمُ كه برگردوندم، مادرم روي صندلي كنار تخت سرشُ به ديوار زده بود
وخواباش برده بود. از چشاي قرمز شدهش فهميدم خيلي گريه كرده، واسه
چي، نميدونم. يه لحظه چشمام افتاد به يه تابلو نقاشي، درست روبهروم
بود، ولي مات ميديدماش. حس كردم نيمههاي شبه، صداي پرستارها هم ديگه
نمياومد. با وجود درد شديدي كه داشتم، ولي خيلي گشنهم شده بود. آخرين
باري كه غذا خورده بودم، تو يه رستوران درجه دو بود، با اون رفته بودم
و مجبور بودم بعد از هر چند دقيقه حرفهايي رو كه نصفاشُ اصلا
نميفهميدم با يه لبخند تصنعي تاييد كنم. از رنگ پردههاي رستوران
خوشاش اومده بود، كه چند بار گفت دوست داره پردههاي اتاقاش هم همين
رنگي باشه. من هم هيچ نظري نداشتم، با اين حال، گفتم كه آدم
خوشسليقهايه.
اگه حالا اينجا بياد، نميدونم چيكار ميكنه. شايد گريه كنه، ازم
بپرسه واسه چي اين كارُ كردم. شايد هم بگه: "اگه رنگ پردهها قشنگ
نبود، اصلا مهم نيست! خوب، يهرنگ ديگه انتخاب ميكنيم، مثلا رنگ
پردههاي اين اتاق چهطوره؟"
دوست داشتم ميتونستم يه دفعهی ديگه باهاش بيرون برم. يه جايي كه من
بتونم بلند بلند گريه كنم و اون بتونه راحتتر مسخرهبازي در بياره،
قاهقاه بخنده. يه جاي دور، يه جايي كه اصلا پرده نداشته باشه. شايد
اونجا ديگه ازم نپرسه كه اين نقاشيا چيه ميكشم، به نظر اون بهتره كه
من سبك كارمُ عوض كنم تا مخاطباي بيشتري داشته باشم. شايد اونجا من
هم ديگه اينقدر جرأت پيدا كردم كه بهاش بگم من اين نقاشيا رو واسه
هيچكس نميكشم و هيچ هدفي هم ندارم. فقط ميخوام براي مدتي همهچيز
يادم بره، همهچيز!
خيلي درد داشتم، چون نميتونستم حرف بزنم ناله كردم. مادرم شنيد. يكي
از پرستارا رو صدا كرد. اومد يه سوزن بهام زد و رفت. كمي آروم شدم.
نميدونستم چه موقعي از شبه. دوباره چشمام به نقاشيه افتاد، اين بار
با دقت بهاش خيره شدم. چشامُ چند بار باز و بسته كردم تا بهتر
ببينم. انگار آخرين تصويري بود كه از اين دنيا ميديدم. خوب كه بهاش
نگاه كردم تصوير درهم و برهم يه زن و مرد بود با رنگ هاي سفيد و
صورتي كمرنگ، يه چند تا خط آبي هم بالاي نقاشي بود كه هيچ ربطي به
فضاي كار نداشت. انگار نقاشه هيچ هدفي از كشيدن نقاشي نداشته و صرفا
ميخواسته براي مدتي همهچيز يادش بره، همهچيز!
مات و مبهوت چشامُ بستم و ديگه هيچچي نفهميدم ...
é |