|
از
آسمان:
-
خواب ابدی
-
معشوق همينجاست
خواب ابدی
زيبا
با
دو مشت پر عطر ياس امينالدوله
كه
پاورقي خوابهاي بيابهام كودكي بود
در شاخهی نسترن رشد كنی
تا
برسي به آسمان كورههاي پر از هزار ستاره و
آنجا يك سيني تابستان بگذاري سر سفرهي ماه و
با
خودت حساب كني
كدام ستاره در جيب پر از ترانهات جا ميشود،
آن
را بچيني و در جيب پنهان دلات بگذاري و
دمدمههاي صبح
دوباره برگردي به همان اتاق كوچكي
كه در آن براي ابد خوابيدهاي
معشوق همينچاست
مصطفا مقدم
شبي
طبق معمول با خود در جدل بودم و دست آخر، شكايت دل را از خدا كردم:
در
خانهاي جاي گرفتيم كه نگاهمان به هر سو ميرود، دام بلايي كنده
ميبينيم. در بياباني فرود آمديم كه قاصد چشم به هر سو ميدود، از همه
جا پيام سراب ميآورد. گذرمان را از باريكه راههايي انداختهاي كه
دشنههاي فريب از فراسوي خانهها به انتظارمان نشسته ...
اين
عجوزهی هزار داماد آهنگ شكستن عزم مردان كرده و عمر را به كاببن
ميطلبد.
تو چه
«ياري» هستي كه تا عزم حرماش ميكنيم راه را سدّ سكوي مقام ميكني يا
گودال زندهگي ميكني يا به خويشمان مشغول ميكني و يا ...*
اين
همه تاريكي! اگر به راستي «لطيف» صفت توست، اين همه بلا و درد، انواع و
اقسام سرطان و … ، چرا؟ چهگونه بر اين همه درد سكوت ميكني؟
دلام
شكست! صبح روز بعد با قلبي شكسته راهي حرم «سلطان عشق» شدم.
عجب
شبي بود آن شب فراموش نشدني! نميدانم اين چشمها به كدام چشمه متصل
بودند، نميخشكيدند، به هر سو مينگريستم، ميريختند! چشمام نميديد
آنچه دلام ميديد. فقط چون دل بيتاب بود و بيتابِ آنچه آن شب
خواستم: ديدن تكهی جا ماندهی بهشت بر زمين، كربلا ...
زياد
نگذشت كه پي بردم معشوق چندان بيوفا نيست. شايد اصلاٌ بيوفا نيست و
آنچه هست بيوفاييهاي ماست. تا به خود جنبيدم، خود را در بهشت يافتم
...
فهميدم «اُدعوني استَجب لكم» يار بيربط نيست و حال صداي «يار» را
ميشنيدم. هر چند اولين بار بود صدايش را ميشنيدم، اما خوب شناختماش.
آنجا دنياي يكرنگي بود، از كرشمهی «يار» خبري نبود، هر چه ميخواستم
به من ميداد، اما من مدهوش و مست بودم! نميدانستم چه طلب كنم، ولي
مگر من ميتوانستم از بهشت تفحهاي نياورم و «دامني از گل» پر نكنم؟
اما از كدامين گل ميچيدم؟ به كدام گل نظر ميكردم «كه دامن از دست
ندهم»؟ ... فقط يك چيز خواستم:
معشوقي را ميشناختم كه در «مكتب يار» آنچنان روح خود را صيقل داده كه
به تمامي، خود يار شده بود. هر بار به او مينگرم، ناخودآگاه زمزمه
ميكنم: "نه خدا توانماش خواند نه ..." اين معشوق روزي وصف خود و ديگر
عاشقان را گفته بود و «همام» از وصف آنان مرده بود. در اقامتگاه
موقتام در بهشت، همين يكي را خواستم كه از اين دست عاشقان باشم، از
«متقين» باشم.
هنوز
متحير بازيهاي يارم با من ِ «سرگشته»! تا به خود جنبيدم خود را در
«ايوان نجف يافتم» و آنجا ديگر يار بود و يار بود ...
و من
… ، هرچه گشتم اثري از خود نيافتم!
اقامتمان در بهشت ديري نپاييد و امروز ماندهايم و دلي پر از فراغ ...
اما
حكايت «سرگشتهگي» امروز، برايام حكايت غريبيست. اين كه بداني «معشوق
همين جاست» و از قصهی غصهی دل بيخبر نيست، بسيار اميدبخش است.
مرا
در خانه سروي هست كه اندر سايهی قدّش
فراغ
از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم
گرم
صد لشكر از خوبان به قصد دل كمين سازند
به
حمداللّه و المنّه بتي لشكرشكن دارم
جهان
تاريك،
دنيا
تنگ،
نا
اميدي بس توان فرساست، ...
ميدانم،
و
ليكن ره سپردن رو به سوي روشني زيباست!
ميداني؟
* ترجمهای آزاد از مناجات خمسالعشر
é |