|
|
|
|
||||||||||||||
|
رنگ كلمه: نه شعر و نه شاعر شعرهايی از داود اصلانی / شادی بيان / ترانه جوانبخت / فيروزه خرمشاهی / شاهرخ ستوده فومنی / فرزانه فراهانی زيبا كاوهای / سميه مولاورديخانی / قاسم نصر
داود اصلانی
باور کن ای دوست خستهام زين رنجهای بیپايان از چهرههای چند رنگ خستهام زين هياهوی هيچ زين شبزدهگان خستهام باور کن ای دوست ز بودنی که نيست ز هستن بر اين ساحل خشک خستهام هوايی تازه میخواهم جهانی نو تا بياسايم دمی چند که من بهقدر معنای خستهگی خستهام
شادی بيان
تمام شب خواب دخترکی را میديدم که به گوشهی تاريکی از دلام خزيده بود و بلند بلند میگريست ...
کسی دير کرده بود برای آمدن!
و پرتقالفروشهای کنار جاده تمام روز در نااميدی رقتبارشان به انتظار مانده بودند ...
ترانه جوانبخت
وقتی سکوت پنجره میميرد يک نفر مینويسد با يک نفر درک میکند بی و شيشه شکستهای برجا میماند تک تک تک تک تکه تکه تکرار شدم چک چک چک چک چکه چکه چکيد باران من و بیدل با هم بوديم من نوشتم روی پنجرهای با نوک انگشت: "زندهگی بیدل، پنجره زيباس!" و بیدل آن را خواند "زندهگی بیپنجره زيباس!" پنجره دق کرد و شکست! شيشهها تکه تکه رفت به پای يک زن سی ساله
تکهها تک تک ساعت شد تک تک تک تک تکه تکه تکرار شدم نگاه من در نگاه کودکی گم شد در کلاس درس صدای جيغ بچهها هيجان ساعت شمشيربازی در صف وقت زنگ تفريح زير باران ناظم اما به فکر پرداختن چکهای آخر برج! من چک افتاده بر زمينام چک چک چک چک چکه چکه چکيد باران من چکه چکه روی زمين افتادم اتوبوسی رد شد گربهای به دنبال يک گنجشک از خوشحالی در پوست خود گنجيدم! "آخ که از پس يک گنجيشک هم بر نيومدم!" گفتم: "پنجرهی شکسته میچسبد از نوشتهام"
سکوت، شکست آن وقت فهميدم پنجره، خودم بودم! تک تک تک تک تکه تکه چک چک چک چک چکه چکه
فيروزه خرمشاهی
نگاه تو عاشقانه بود در شبی که انگار فردا را از قبل ديده بود شب، فردا را در بغل میگرفت و میدانست که من زمان را مهمانام. نگاهات به سمتِ پنجره و ستارهای بود که در آسمان نشسته بود ستاره میخنديد به فردا و من شب را در شيشهی پنجره میخواندم زبان شب زبان اشاره بود و زبان تو زبان زمانه اشارههای شب را پنجره میسرود و ساعت با تو مهربانتر میشد وقتی که دستهايم بقيهی رؤياهايم را در چمدانات جا میداد. چمدان را که میبستم در پنجره میخواندم اشارهی نور را چون صبح تابيده بود.
شاهرخ ستوده فومنی
ساده نيست گاهی من از هوش رفتهام در فاصلههای اشک ميان دو برادر
گاهی هجوم صبح گاهی ميان حادثه گاهی من از فرط اين همه راه گاهی کنار ويرانههای گلدان گاهی کنار چشمههای عسل ...
هنوز میبينم کمی ترانه در باغ روييده است چند روز جوانی چند شعر برای بنبست در من
اين ساده نيست شايد يادتان باشد! گاهی کنار صورت مرگ يارانام برایتان لبخند میزدم
فرزانه فراهانی
بادهای پاييزی آرام و بیحاصل بر من میوزند و من بیتوقع ماندنشان به جريانی فکر میکنم که از من میگذرد بارها خواهند آمد به تعداد اما متفاوت! مرا نمیشناسند و من نيز لمس میشوم، لمس! میلرزم، فاصلهی جسمها کم است ... اما اينها امين من نيستند! چيزی دستنخورده درونام باقیست چيزی که برای من است از جنس سکوت و وقتی اينجا در اتاقام تنها هستم بيرون میآيد میخندد، میپرد، بازی میکند و در امان است گاهی دلاش هوس عشق میکند اما از زخم لمس میترسد!
زيبا كاوهای
كتمان نمیكنم بعضی وقتها آسمان يكطرفه است خطهای چهرهات مثل فاصلهها صبورند نقاشیها خطهای ممتدی میشوند تا ... چيزی مگر برای گريستن باقیست؟ حسرت روزهای واپسين اين سحر؟ آفتابی كه نطفه نبسته میپژمرد؟ صندلی سكوت تو تو تو و من كه نفس ... به شماره میافتم ... آن طرف خط كسی جواب نمیدهد؟ سرم پر است از هوای غريبی كه بوی دشتهای تازه گرفته است رودخانههای صورتی صورتات تازه است گويا اوضاع روزگار زندهگی مرگ و لحظههايی كه آمدهای ... انتظار چهقدر خندههای ترا دوست دارم! چهقدر آفتاب اين خيابان تازه است خانم! دوباره از ... اين سانس هم تمام شد فردا فيلم تازهتری اكران میكنند
سميه مولاورديخانی
و ابر پايين آمد ستاره نيز هم دستام را دراز میكنم تا ستارهای نصيبام گردد _ شايد _ كه ابری كوچك و بازیگوش خود را در دستام میفشارد مات و مبهم از خواستهام و آنچه دريافتهام ابرك را رها میكنم اما او رهايم نمیكند خود را به با شيطنتی خاص به گونهام میفشارد و در آغوشام سُر میخورد _ میفشارماش _ و ... طلبنكرده را میطلبم.
٭ آنچه خواسته بودم نبود / آنچه بدان اميد داشتم بود
قاسم نصر (هنگام)
ر روزهايت از تو مینويسم و عطر گلهايت از تبسم دريا بر ساحل نفسهايت از عبور جنگل در دل هوسهايت از شرجی شرم به رخسار زيبايت
ش شبهايت شبهای مست از بادهی ستارهها رعنا سکوتِ سرنهاده شبی به چلوارِ متکا شبهای همهمه، آواز باد و ساز ناودان رقص شبنم بر گلبرگ ترانهها
ت تمام دلبستهگیام خاطرههای نمناک سبز، آبی، سفيد تويی تنهاترين يادگار زندهگیام
|
|