سال چهارم

بيست و دو آبان 1384

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شهاب مباشری

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shahab

[@] forough [.] net

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

هم‌راه با نيكوس كازانتزاكيس

بخش سوم

شهاب مباشری (گردآوری، انتخاب و ترجمه)

 

آلكسيس زوربا يا همان زوربای يونانی

1917 – به خاطر نياز به زغال در دوران جنگ، كازانتزاكيس به اين فكر افتاد تا معدن زغالی را در پلوپونسوس به بهره‌برداری برساند. او به اين منظور كارگری به نام گئورگی زوربا را به استخدام در آورد. اين تجربه، هم‌راه با آن برنامه‌ی تقطيع درختان در دو سال قبل‌تر، بعدها مبنايی شد برای كتاب «زنده‌گی و زمانه‌ی آلكسيس زوربا (زوربای يونانی)». در ماه سپتامبر به سوئيس سفر كرد.

نگاه بدوی كه زوبين‌وار خوراك‌اش را از اوج آسمان می‌گرفت، بی‌هنری خلاق كه هر بامداد نو می‌شد و به او توانايی می‌داد تا همه چيز را همواره گويی برای اولين بار ببيند، و به عناصر هميشه‌گی هوا، اقيانوس، آتش، زن و نان بكارت ببخشد. چالاكی دست، برنايی دل، جسارت دل‌آورانه برای دست انداختن به روح خودش، گويی درون او صاحب نيرويی برتر از روح بود. و دست آخر، قهقهه‌ی وحشی كه از چشمه‌ای عميق، عميق‌تر از درون آدم، بر می‌آمد، قهقهه‌ای كه در لحظات بحرانی از سينه‌ی پير زوربا بر می‌جوشيد و تمام موانع چون اخلاق، مذهب، زادبوم را می‌توانستاز سر راه بردارد، موانعی كه انسان، آن بزدل مفلوك، گرداگرد خود برافراشته تا با امنيت كامل در منجلاب زنده‌گی فلاكت‌بارش بلولد ...

1918 – در سوئيس به زيارت اماكنی رفت كه نيچه در آن‌ها سر كرده بود. ارتباط تازه‌ای بين او و يك زن روشن‌فكر يونانی ديگر به نام الی لامبريدی شكل گرفت.

 

1919- ونيزلوس، نخست‌وزير وقت، كازانتزاكيس را به سمت مديركلی در وزارت رفاه منصوب كرد با اين مأموريت خاص كه صد و پنجاه هزار يونانی را كه بلشويك‌های روس به آن‌ها بدرفتاری كرده بودند، به وطن بازگرداند. در ماه ژوئيه او به هم‌راهی استاوريداكيس و زوربا عازم شد. در ماه آگوست برای گزارش‌دهی به ونيزلوس به ورشو سفر كرد و پس از آن در اجلاس امضای تفاهم‌نامه‌ی صلح شركت جست. بعد او به مقدونيه و تراس رفت تا بر روند اسكان آواره‌گان در روستاهای آن حوالی نظارت كند. اين تجربيات بعدها در نگارش «مسيح بازمصلوب» منعكس شدند.

 

1920- قتل دارگوميس در انتهای ماه ژوئيه وی را نسبت به روند صلح نااميد كرد و وقتی حزب ليبرال ونيزلوس انتخابات را در ماه نوامبر باخت، او از كارش در وزارت رفاه استعفا كرد و راهی پاريس شد.

 

1921- كازانتزاكيس به سفر در آلمان رفت و در ماه فوريه به يونان بازگشت.

 

1922- امضای يك قرارداد با ناشری در آتن برای مجموعه‌ای از كتاب‌های درسی به او امكان خروج دوباره از يونان را بخشيد. وی از نيمه‌ی مه تا انتهای آگوست را در وين گذراند. آن‌جا دچار يك حساسيت پوستی شد كه ويلهلم استكل، روان‌شناس فرويدی برجسته، آن را «بيماری مقدس» تشخيص داد. در نيمه‌ی دهه‌ی بعد از جنگ در وين وی مشغول خواندن متون دينی بودايی شد و نگارش نمايش‌نامه‌ای در باره‌ی بودا ر آغاز كرد. هم‌چنين مشغول مطالعه‌ی فرويد و طرح‌های اسكيتيكی شد. در ماه سپتامبر سر از برلين در آورد و آن‌جا بود كه از مكتوبات تركی «شكست مطلق يونان» باخبر شد. در حالی كه ملی‌گرايی‌اش را كنار می‌نهاد، در رديف انقلابی‌های كمونيست وارد شد و به طور جدی تحت تأثير راحيل ليپشتاين و اطرافيان او در دار و دسته‌ی زنان جوان تندرو قرار گرفت. نمايش‌نامه‌ی «بودا»يش را كه هنوز ناتمام بود، پاره كرد و با طرحی نو شروع به نوشتن‌اش كرد. هم‌چنين نوشتن «اسكيتيكی» را كه تلاشی بود برای پذيرش فعاليت كمونيستی با ايمانی بودايی شروع كرد. او كه تحقق رؤياهاش را در اتحاد جماهير شوروی می‌ديد، شروع به آموختن زبان روسی كرد.

وين شهری افسون‌گر و جذاب است. آدم همواره آن را به صورت زنی محبوب به ياد می‌آورد. زيبا، عشوه‌گر و طناز، می‌داند كه چه‌گونه لباس بر تن كند و عريان شود، چه‌گونه خود را تسليم سازد و چه‌گونه خيانت ورزد: نه از روی كينه يا عشق، بلكه از روی شوخی. راه نمی‌رود، می‌رقصد. صدا نمی‌كند، می‌خواند ...

 

بودا! در باره‌ی زنده‌گی و پيام نوميد او سال‌ها پيش خوانده بودم، اما همه را فراموش كرده بودم. ظاهرا، هنوز خام بودم و توجهی نكرده بودم. صدای او آن‌گاه در نظرم صدايی بيگانه و سحرآميز آمده بود كه از اعماق آسيا، از بيشه‌های مملو از مار و ثعلب‌های گيج‌كننده، می‌آمد. اما من گيج نشدم. ... اما اكنون، در ميانه‌ی قهقهه‌ی اين شهر، دو باره صدای نی‌لبك بيگانه و سحرآميز می‌آمد. و شگفتا كه چشمان‌ام را بستم و به آن خوش‌امد گفتم! ...

 

يك شب كه به قصد گردش به پارك بزرگ وين رفتم، دختری از جرگه‌ی خواهران بزك‌كرده‌ی زير درخت‌ها به سوی من آمد. وحشت‌زده، قدم‌هايم را تند كردم، اما او از من جلو زد و بازويم را گرفت. عطر سنگين بنفشه از او متصاعد بود. زير نو، می‌توانستم چشمان آبی، لب‌های رژ ماليده و سينه‌ی نيمه عريان‌اش را تشخيص بدهم. در حالی كه چشمك می‌زد، زمزمه‌كنان گفت: "با من بيا ..." چنان‌كه گويی در مخاطره افتاده باشم، فرياد زدم: "نه، نه!" دست‌ام را رها كرد و پرسيد: "چرا؟"

- متأسف‌ام، وقت ندارم!

دختر با هم‌دردی به من نگاه كرد و گفت: "ديوانه شدی؟ كه هستی، يك راهب؟ كسی نگاه نمی‌كند." می‌خواستم بگويم بودا نگاه می‌كند، اما خويشتن‌داری كردم. در همين احوال، چشم دخترك به يك نفر ديگر افتاده بود و دوان دوان به سراغ او رفت. نفس عميقی كشيدم ...

 

... كنار من دختری نشسته بود. دهان‌اش بوی دارچين می‌داد. نفس كه می‌كشيد، احساس می‌كردم كه سينه‌اش بالا می‌آيد. گاه و بی‌گاه پايش به پايم می‌خورد. به خود می‌لرزيدم، اما پا پس نمی‌كشيدم. ... به زودی .. از جا بلند شدم. دخترك هم به‌پا خاست. در راه خروج، دو باره برگشت و به من لب‌خند زد. باب صحبت را گشوديم. در حالی كه ماه بر فراز سر ما می‌درخشيد، راه پارك را در پيش گرفتيم و روی نيم‌كت كوچكی نشستيم. ... دست دراز كردم و روی گيسوان دخترك قرارش دادم. پرسيدم: "اسم‌ات چيست؟" ... در همان لحظه، چيز وحشت‌ناكی از لبان‌ام گريخت. چيزی كه گفتم، حرف‌های من نبود. حتما از آن كسی ديگر بود. ... لحظه‌ای كه آن حرف‌ها را بر زبان آوردم، احساس وحشت سراسر وجودم را فرا گرفت، اما ديگر دير شده بود.

- ام‌شب را با من می‌گذرانی؟

دخترك به آرامی جواب داد: "ام‌شب نمی‌توانم. فردا!" با احساس آرامش، شتابان از جا برخاستم. از هم جدا شديم و با عجله به اتاق‌ام برگشتم. و بعد حادثه‌ای باورنكردنی رخ داد كه اكنون از يادآوری آن به خود می‌لرزم. ... در راه بازگشت به اتاق‌ام، صدای فرو رفتن خون را به سرم می‌شنيدم. روح‌ام خشم‌ناك شده بود. با اين احساس كه جسم‌ام در حال فرو غلتيدن در گناه است، آكنده از بيزاری و خشم روی پا جست زده و از صدور فرمان ابا كرده بود. خون دم‌به‌دم فرا می‌رفت و در صورت‌ام فرو می‌نشست، تا اين كه اندك اندك متوجه شدم كه لب و گونه و پيشانی‌ام متورم می‌شوند. به‌زودی چشمان‌ام آن‌قدر كوچك شد كه ...

عاقبت هنگامی كه رسيدم و چراغ را روشن كردم و در آينه نگريستم، فريادی از وحشت سر دادم. تمام صورت‌ام ورم كرده و به گونه‌ای ترس‌ناك بی‌قواره شده بود. ... با چنين حال و وضع نفرت‌انگيز چه‌گونه می‌توانستم فردا او را ببينم؟ يادداشتی به اين مضمون نوشتم: "فردا نمی‌توانم بيايم، پس‌فردا می‌آيم." و غرق نوميدی خود را روی رخت‌خواب انداختم. از خودم پرسيدم: "اين چه مرضی می‌تواند باشد؟" ... يك روز و دو روز و سه روز گذشت، يك هفته و دو هفته هم. هر روز از ترس اين كه مبادا دخترك بيايد و مرا ببيند، همان يادداشت را می‌فرستادم.

... يك روز صبح كه از اين وضع حال‌ام به هم خورده بود، به قصد عزيمت از رخت‌خواب بيرون پريدم. چمدان‌ام را برداشتم، از پله‌ها پايين آمدم، به خيابان شدم و به سوی ايست‌گاه راه‌آهن رفتم. ... هم‌چنان‌كه پيش می‌رفتم، احساس می‌كردم كه بار صورت‌ام برداشته می‌شود. چشمان‌ام آزاد می‌شدند. اكنون می‌توانستند ببينند. ... عاقبت وقتی به ايست‌گاه رسيدم و آينه‌ی جيبی‌ام را بيرون آوردم تا خودم را نگاه كنم، چه لذتی، چه بخت خوبی! ورم صورت‌ام كاملا از بين رفته بود. ... ديو گريخته بود. يك بار ديگر، آدم بودم.

1923- روزهای وين و برلين را وی در نامه‌هايی كه به گالاته‌آ نوشت، مستند كرده است. گالاته‌آ در آتن ماندگار شده بود. كازانتزاكيس در آوريل نوشتن اسكيتيكی را تمام كرد و بودا را از نو شروع. در ماه ژوئن به زيارت زادگاه نيچه در نامبورگ رفت.

* بر گرفته از مقدمه‌ی كتاب «كازانتزاكيس، سياست روح» به قلم پيتر بين (انتشارات دانش گاه پرينستون، 1989)

** بندهای ميانی گاه‌شمار برگرفته از كتاب «گزارش به خاك يونان» هستند كه با قلم صالح حسينی ترجمه و توسط انتشارات نيلوفر منتشر شده است.

Ç