سال چهارم

بيست و دو آبان 1384

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شمس آقاجانی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

bamdad_sh

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

كارگاه شعر

بخش اول از نشست اول

 

از مهر ام‌سال اين فرصت مهيا شده تا هر از چند روز يك بار، با «شمس آقاجانی» به كار شعر مشغول شويم. «شمس آقاجانی» شاعری‌ست كه فارغ از خوش‌آمد و بدآمد ديگران نسبت به كار و انديشه‌اش، روی‌كرد و جديت خاصی به مقوله‌ی شعر و شاعری دارد. از وی تا كنون مجموعه‌ی شعر «مخاطب اجباری» به چاپ رسيده و به تازه‌گی هم مجموعه‌ی مقالات او در باره‌ی شعر توسط نشر ويستار در قالب كتاب «شكل‌های ناتمامی» منتشر و راهی قفسه‌ی كتاب‌فروشی‌ها و كتاب‌خانه‌ها شده است.*

در اين هم‌نشينی‌ها با «شمس» قرار گذاشته‌ايم تا به بهانه‌ی باور و روايتِ او از «شعريت نوشتار» و «شاعرانه‌گی يك متن»، كارهايی را كه در دوهفته‌نامه‌ی فروغ منتشر شده‌اند، بخوانيم و مرور كنيم و اين‌طور نشود كه به صورت مطلق و مجرد به اين وادی بپردازيم. از بزرگ‌منشی و دوستی او در اين هم‌راهی سپاس‌گزاريم!

 

بعد از اين مقدمه و پيش از ارائه‌ی بخش نخست از مباحث اين نشست‌ها، لازم به گفتن است كه با توجه به روی‌كرد مد نظر در اين برنامه، «فروغ» از هر گونه هم‌راهی، هم‌فكری و نقد و نظر برای بال و پر گرفتن بحث استقبال می‌كند.**

 

***

 

آغاز بحث اشاره‌ی شمس آقاجانی‌ست به روی‌كرد و تفكری كه در بحث می‌خواهد دنبال كند:

 

نكته‌ای ديگر كه پيش از هر چيز بايد به آن توجه داشت، اما ترجيح می‌دهم ضمن كار به آن برسيم، «كارگاهی بودن» اين برنامه است كه به نظرم يك كار مكانيكی نيست و ناشی از يك تفكر كارگاهی‌ست. «تفكر كارگاهی» چيست؟ چه فايده‌ای دارد؟ به خصوص در مورد شعری كه با حس و تخيل و توانايی‌های ذاتی نويسنده سر و كار دارد، چه نقشی می‌تواند داشته باشد؟ اين مسأله به خودی خود می‌تواند موضوع بحث جداگانه‌ای قزار گيرد. من با طرح آن خواستم فعلا اين ذهنيت را داشته باشيم تا در موقع مقتضی به ‌آن برسيم. تنها يك جمله‌ی كليدی در اين باره می‌گويم: در هر كار خلاقه و از جمله شعر، يك امر ساخته‌شدنی وجود دارد. اين امر ساخته‌شدنی‌ست كه تفكر كارگاهی را می‌طلبد.

 

و بعد بنا بر قرار، يكی چند شعر از يكی از شماره‌های دوهفته‌نامه‌ی فروغ خوانده شدند و كار «كارگاه شعر» شروع شد.

 

اولين شعر، شعر «چهره‌ی آبی» كه آدم می‌تواند از همان عنوان‌اش شروع كند به درك و گرفتن فضاش. اين عنوان در شروع عنوان مناسبی برای يك شعر نيست، مگر اين كه در شعر اثبات شود كه اين عنوان برای شعر مناسب است. در واقع، ما می‌توانيم به تنهايی و به صورت مطلق در باره‌ی يك عنوان صحبت كنيم كه مثلا كليشه‌ای‌ست يا احساساتی و ...، اما همين عنوان در يك بافت كه خود شعر باشد، می‌تواند توجيه وجودی و حضور خودش را پيدا كند.

من فكر می‌كنم اين تركيب «چهره‌ی آبی»، تركيب دست‌مالی شده‌ای‌ست. حالا بايد ديد راهی مثلا يك زاويه‌ی هجوآميز (Parody) به عنوان يك كار تكنيكی برای كليشه‌زدايی توانسته آن را نجات دهد يا نه.

اين عنوان چهره‌ی آبی در نگاه اول به من اين احساس را می‌دهد كه بايد با فضای آشنايی روبه‌رو شوم، مگر اين كه خلاف‌اش اثبات شود. بياييد شعر را بخوانيم:

هميشه از من دور است / و بافه‌های بلند و مواج عشق / که در باد به دنبال اوست / از بالای سرم می‌گذرد. / هنوز يادم هست / که چشم‌اش از الماس است / و مژه‌هاش را آف‌تاب طلا می‌کند. / چشم‌ات از الماس است / و مژه‌هات را آف‌تاب طلا می‌کند. / روزهای سرد / روزهای گرم / به دنبال‌ات دويدند. / هنوز لطف لب‌خندت اين‌جاست. / هنوز / زنده‌گی آسان است، / ستاره‌ها می‌لرزند، / نبض‌ام دريا می‌زند، / شب شکاف بر می‌دارد، / روز می‌شکند. / هنوز / لطف لب‌خندت، / آه، الماس و طلا. / *** / بانوی ابر و ستاره، / پرواز کن! / پرواز کن!

برای پی‌گيری همان سؤال چيستی شعريت نوشتار، بياييد ببينيم كه آبی در ترمينولوژی شعری ما چه مفهومی دارد. وقتی می‌گويند آبی عشق، بلافاصله به لحاظ حسی و شعری هم‌راهی آبی با عشق مشخص می‌شود. آبی بلافاصله ما را می‌برد به يك فضای عاشقانه‌ای كه نوع خيلی آشنا و رمانتيكی دارد.

حالا شاعر می‌گويد چهره‌ی آبی و با توجه به همان قراين اين چهره هم از همان دست است. اگر اين چهره به همان دلايل، آبی به‌اش اضافه شده باشد، دقيقا وارد فضای رمانتيك می‌شويم. حالا آيا واقعا اين‌طور می‌شود؟

در اولين بند می‌خوانيم «هميشه از من دور است». رمانتيسيسم يعنی غرق شدن در رؤيا و چيزهای دست‌نايافتنی، جاهای دور و سرزمين‌ها و آرزوهای دور. فضاهای موجود در كارهای رمانتيك اين‌چنين است. و وقتی می‌گوييم اثری رمانتيك است، منظور اين نيست كه نويسنده و صاحب اثر از آن مكتب دارد پی‌روی می‌كند، بلكه جان‌مايه‌های رمانتيسيسم به صورت يك سبقه و مشخصه در اثر نفوذ كرده است. يك بار می‌شود با تمركز مكتبی رمانتيسيسم با يك اثر روبه‌رو شد و گاه می‌توان به عنوان يك خلق و خو كه در اعصار وجود دارد از رمانتيك بودن حرف زد.

خوب، حالا كه شاعر می‌گويد «هميشه از من دور است / و بافه‌های يلند و مواج عشق، ...»، اين خلق و خوی رمانتيك بودن است. و در ادامه همين‌طور اشاره به دور، به يك گذشته و به يك چيز دست‌نيافتنی می‌بينيم. «و مژه‌هاش را آف‌تاب طلا می‌كند»، تا اين‌جا را كه می‌خوانيد در همان محدوده‌ای كه آبی ذهنيت داده، می‌چرخيم. دوباره دارد همان چهره‌ی آبی ارائه و تصوير می‌شود. هنوز غرق در كليشه است. اگرچه يك‌جا نشانی دقيقی داده می‌شود كه «از بالای سرم می‌گذرد». با نشانی دادن آدم وارد جزئيات می‌شود. جزئيات است كه ام‌روز دارد سرنوشت من و تو و سرنوشت عشق را تعيين می‌كند، نه آن كليات عمومی كه همه جا هست.

يك‌باره می‌رسيم به اين‌جا كه شاعر می‌گويد «چشم‌ات از الماس است / و مژه‌هات را آف‌‌تاب طلا می‌كند».

چه اتفاقی می‌افتد؟ يك گردش تكنيكی رخ می‌دهد. اين گردش تكنيكی اتفاقا ما را دچار مكث می‌كند، يك مكث هنری. در مرور فرماليستی می‌گويند كه شما می‌خواهيد از نقطه‌ی آ برويد به سمت ب، خوب؟ اگر فقط حركت بين آن دو نقطه مطرح باشد، در يك فضای غيرشعری هستيد. اما شعريت چه‌گونه حاصل می‌شود؟ مثلا می‌گويم فلانی لطفا آن فنجان چای را بردار و بياور. اين يك فضای خيلی معمولی‌ست كه آ را به ب وصل می‌كند و منظور را انتقال می‌دهد. هنر وقتی به‌وجود می‌آيد كه شما در راه رسيدن از آ به ب، لذت را به‌اش اضافه كنيد. يعنی من لذت ببرم از اين كه دارم از آ به ب می‌روم. چه‌گونه‌گی رفتن لذت‌بخش از آ به ب هست كه ما را به فضای هنری نزديك می‌كند. لذت يك اصل است. خوب، اگر از آ به ب برسيم، لذت ايجاد می‌شود؟ يك اتفاقی اين بين می‌افتد. موقعی كه يك هنرمند در مسير، طول آن را كش می‌دهد، كش دادن فرماليستی. با اين كار طول لذت را كه يك فرآيند روان‌شناختی‌ست، كش می‌دهيم. وقتی من خيلی صريح می‌گويم كه بيا اين كار را انجام بده و همه چيز واضح و مشخص است، هنر نيست. هنر در واقع چيزی‌ست كه يك مسير عادی را قطع می‌كند تا مكث به‌وجود آورد و كار را كش دهد. به همين دليل است كه در قصه‌گويی مرتب پرانتز باز می‌شود و راوی حاشيه می‌رود تا كار به درازا كشد و آدم فرصت كند لذت ببرد.

حالا در يك مواجهه‌ی فرماليستی، مكث می‌كنيم تا ببينيم چه می‌شود. يعنی به جای اين كه رسيدن به يك نقطه هدف باشد، فراموش‌اش می‌كنيم تا لذت بيايد جلو. يك مثال خوب و بزرگ، «يادداشت‌های زيرزمينی» داستايوفسكی‌ست كه در آن هيچ وقت علت بدبختی گفته نمی‌شود. يك وقتی قصه تمام می‌شود و به هدف نمی‌رسيم. قصه‌ی ما به سر رسيد، كلاغ به خانه‌اش نرسيد! اين جمله‌ی عاميانه خيلی بار معنايی دارد. قصه هميشه ماجرای نرسيدن است. قصه‌ی رسيدن هنر نيست. اصلا با اين حاشيه رفتن‌ها و پرانتز باز كردن‌ها می‌بينيم كه خود قصه گفتن هدف است، نه آن چيزی كه گفته می‌شود. اگر قصه‌ای را از نوع اجرا و روايت‌اش جدا كنيم، ديگر هيچ ندارد. حالا اين بندها گرچه همان تصويرهای رمانتيك خيلی بد را دارند، با اين حسی كردن بيان‌شان، باعث می‌شوند از آن روال عادی پيش‌رفت منحرف شويم و مقداری مكث كنيم. حالا به جای‌ آن كه شاعر چه دارد می‌گويد، متوجه چه گونه دارد می‌گويد، می‌شويم و لذت می‌بريم. هنر يعنی لذتِ چه‌گونه‌گی گفتن، نه آن‌چه گفته می‌شود.

كاری كه شاعر شعر چهره‌ی آبی در چند سطر كارش آن را شايد ناخودآگاه دارد تجربه می‌كند، كاتالوگ كردن موضوع است. گرچه به ظاهر دچار اطناب می‌شود، اما عملا وارد حوزه‌ی زبان و هنر می‌شود. اما به هر حال، تصاوير اين بندها هم‌چنان كليشه‌ای هستند. يك اغراق كلاسيك در آن‌ها وجود دارد. در گذشته‌ی شعر فارسی می‌گويند كه شاعر يك كارش اغراق كردن است. اغراق كردنی كه موضوع‌ها به هم نمی‌خوانند. اين اغراق كلاسيك خودش جزء تكنيك‌های كهنه‌شده‌ی ماست. تو آن‌قدر ارزش‌مند هستی و زيبايی كه حالا ارتباط‌ات با آف‌تاب چنان است كه مژه‌هات را طلا می‌كند. در ادامه می‌رسيم به «زنده‌گی آسان است». گرچه اين جمله خيلی ساده است، اما جزء نقاط قوت اين شعر است. اين يك مورد طبيعی‌ست و حتا در روزمره هم ممكن است چنين چيزی بگوييم كه زنده‌گی آسان است و سخت نگيريد، اما اين‌جا قبل از آن شاعر يك «هنوز» آورده: «هنوز / زنده‌گی آسان است.» كلمه‌ی هنوز يك حالت غيرمتعارف به‌اش می‌دهد. يك صميميت مجدد به آن می‌دهد. با اين كلمه، يعنی با همه‌ی مشكلات و به‌رغم همه‌ی بدبختی‌ها هنوز زنده‌گی آسان است. انگار اين مفهوم جاافتاده‌ای نيست. يعنی مفهوم مسلمی نيست. انگار رسيدن شاعر به آن حس را در يك لحظه نشان می‌دهد.

 

* برای آشنايی بيش‌تر با شعر شمس آقاجانی شعر «مخاطب» را در همين شماره‌ی فروغ بخوانيد. به‌زودی نيز سعی می‌كنيم تا در شماره‌های آينده مروری بر كتاب «شكل‌های ناتمامی‌» عرضه كنيم.

** تنظيم بحث‌ها توسط شهاب مباشری و با تأييد شمس آقاجانی صورت می‌پذيرد.

 

Ç