|
|
|
|
|||||||||||||
|
اين يك شعر نيست صالح تسبيحی
اين شعر نيست. نه خود به خودش مختار است نه خيالام در آن رها شود. نه وزن نو دارد نه کهنه. نه آرامشبخش است نه شورانگيز. اين يک شعر نيست. باران خندههای بیجهت است. مضحکهای که در آوردهام برای شمارهی آخر. هرهر به تولد! خنده به باران، باران خندههای بیجهت
و کوبش تمام تکرارها میشويند و میريزند و بالا میروند.
رفوگر سوراخهای زمين رفوگر دهانهای خندان رفوگر آنچه اين هست ... شعر که نيست:
باران ريگ از دهان پرندهگان سياه باران پوکههای خالی آفتاب بی صبح، شبی محصور کابوس طلوع باران گوشت بر استخوانی باران قاف بر قله باران خيال بر تارهای مغزم تا گوشها و لبها و دندانها
باران رگ بر پوست
اين همان است که کش میآيد و چين میخورد و روی گوشت و عضلات میلغزد و برای خنده و خاموشی و انهدام شعر و کلام به خنده باز میشود. اين همان پوست است. پوست است، شعر نيست. که نيمه شبی در خواب سراغام میآيد: باران پارهها بافنده بر زبان تقلا در شعر
باران سکوت باران نقطه
در پايان حروف کج مسطور!
|
|