سال چهارم

بيست و دو آبان 1384

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

ستار شكری

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

sattar.shokri

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

در چشمان مار

ستار شكری

 

احمق كتاب ديد و گمان كرد عالم است

خودبين به كشتی آمد و پنداشت ناخداست - پروين اعتصامی

 

در آينه‌ی كدر هيولای بتونی كه زوزه‌ی حيوانی دردمندانه‌ی نفت‌كش‌های دوازده چرخ و چشمان چشمك‌زن فريبای مار را منعكس می‌كرد، چشمان فقيری بود كه به گدايان عادی همانند نبود. بخ‌بندانی شب هم‌راه مه سپيد-آبی چراغ گازی در فضای پياده‌رو بلورپاش می‌شد و چشمان بی‌رمق عابران به هر سو خيره می‌ماند تا عاقبت جايی متوقف شوند.

 

جوانی كه از كنار خانه‌های بناشده در كوه برفی مسيرش را از لابه‌لای خروس‌ها و بوقلمون‌های نيمه‌بيدار باز می‌كرد، به دليل تك‌پسر بودن، از اجباری معاف شده بود و برای تأمين مخارج خانواده‌ی بی‌سرپرست _ پدرش به خاطر فحش دادن به شاه و تحريك كارگران در زندان به‌سر می‌برد _ مجبور بود بنايی كند. خشم‌گين بود. پول، پول _ آخر چه بايد می‌كرد؟ او كه استعداد داشت، و كه تك‌پسر خانه بود و می‌دانست از همه‌ی هم‌شاگردی‌هاش مستعدتر است، او كه مسائل رياضی، برای‌اش «گلابی» بودند و گوشه و كنار تحسين و حسادت رفقايش را می‌شنيد. يادش آمد به مادرش گفته بودند «كفتار» و حالا كه فكر می‌كرد، پشيمانی چندان تفاوتی در قضاوت‌اش ايجاد نمی‌كرد. می‌ديد اسم بی‌مسمايی نبود: مادری كوتاه‌قد، چروكيده، با چشمانی گودافتاده كه می‌شد نوعی له‌له زدن را در عمق‌شان ديد. مادری كه آن وقت‌ها از كت پدرش پول كش می‌رفت. كسر بزرگی از خرج خانه را قايم می‌كرد. برای به زانو در آوردن مرد خانه روی پوست تخم‌مرغ ورد می‌نوشت. توی خورش آب می‌ريخت تا خواهرش را در چشم پدر «بده» كند و وقتی ام‌روز صبح، او را در اتاقی مملو از دود علاءالدين و بوی عطرهای ارزان‌قيمت ديده بود كه سعی می‌كند لب‌خند بزند _ بی آن‌كه بخواهد محبت‌اش را جلب كند، نوعی انزجار در وجودش چنگ انداخت. انزجاری كه در خيلی چيزها حس می‌كرد. از همان وقت كه آن دختر رشيد مغرور خرامان در پالتو پوست را در خيابان اصلی مركز ديده بود. وقتی برای كنكور مسافرت كرده بود. و آن نگاه بی‌دغدغه‌ی اميدبخش، نگاهی كه سنگ‌های آذين به چارچوب وجودش فشانده بود _ كه به خاطرش می‌شد از همه چيز چشم پوشيد. از همه چيز فقط برای آن كه نظر او را جلب كرد. تا به او به چشم موجودی شهرستانی و ترحم‌انگيز كه سعی می‌كند دل يك دختر بالاشهری را به‌أست بياورد، نگاه نكنند. سعی كرده بود نوك كفش كتانی را كه قيطان‌اش در حال وا رفتن بود، پنهان كند. ديگر دختر شليته‌پوش معصوم هم‌سايه كه تا مدت‌ها پس از هر مراسم سينه‌زنی، هر سكوت، هر ناله‌ی خروس و هر لب‌خند مهربانی، آن چشمان سياه ماليخوليايی و تبسم معصومانه‌اش را به يادش می‌انداخت تا نويدش دهد، كه نقشه بكشند برای خواست‌گاری، برای پول و برای چه‌گونه دوست داشتن، ذره ذره از چشم‌اش می‌افتاد. پول، اين چيزی بود كه به آن احتياج داشت.

 

تهرانی‌ها متفاوت بودند. پسرهای جوان، خوش‌هيكل، بذله‌گو، راحت و حاضرجواب كه از دخترها نمی‌خوردند. متلك را با متلك جواب می‌دادند و او _ يك شهرستانی، او كه دوست می‌داشت برای هر كاری از راه صلح‌آميز و مهربانی و تعارف وارد شوف ناگهان دچار خلاء می‌شد و دل‌اش برای دخترها و برای خودش می‌سوخت. سعی می‌كرد تا با لب‌خندی مصالحه‌آميز يا جمله‌ای «منطقی» طرف دخترها را بگيرد و اين به قيمت آن تمام می‌شد كه پسرها به چشم موجودی مضحك نگاه‌اش كنند. او كه از نزديك با وجود پويا و شكوفای زنی آشنا نشده بود، او كه زن‌ها برای‌اش دو جنبه بيش‌تر نداشتند: يا پاك و معصوم يا هرزه و لايق شديدترين رفتارهايی كه نيازهای ابتدايی مردانه‌اش را با خشونت برطرف كند _ با اين گونه زن‌ها هم آشنايی چندانی نداشت. حالا يك معلم بود: دخترانی شاگردان‌اش بودند كه شوق صحبت كردن، محبت كردن و همايت از هر انديشه‌ی جديد و جنجالی جنس مخالف را می‌شد در چشمان‌اش ديد و او چه بسا كه بر اين شوق زنانه اطمينان می‌كرد. سؤال: چه‌گونه بايد از رقبا، آه، آن رقبای سرسخت جلو زد، آن رقبايی كه بازوهای خوش‌تراش داشتند، خوش‌تيپ و بی‌احساس و سردماغ و از خود راضی بودند و بوی ادكلن‌های پاريسی از پيراهن‌های يقه‌بازشان مثل ادرار گربه‌سانان نر، حريم مغازلات‌شان را تعييم می‌كرد؟ اين‌جا بود كه به ساده‌گی می‌شد از خير هر دختری گذشت به ادعای اين كه صفا و صميميت را ترجيح می‌داد، به ادعای اين كه در كمال مردانه‌گی، خودش را از روابط خصوصی يك دختر و پسر بيرون می‌كشبد و بالاخره با اين فكر كه اصلا چرا بايد دختری را دوست داشته باشد كه سليقه‌اش در حد يك بچه‌پول‌دار سوسول بی‌فكر است كه اگر دو هفته دانش‌گاه نرود جدول صرب هم از يادش می‌رود.

اما از همين نقطه ممكن بود راهی برای به‌در كردن رقيب به‌دست بيايد: كتاب.

دانش جو و بااستعداد و كتاب‌خوان بود و لب‌ريز از هوش تيز شهرستانی و عميق می فهميد: شعر را، روان‌شناسی را و خيلی چيزها را. و در آن طرف، دخترهايی كه آن نيروی مرموز دوست‌داشتنی‌شان باعث می‌شد بپذيرند (اگر چه در ته دل) عصيان نيمه‌متفكرانه عليه سنت، تجمل‌گرايی پول‌پرستانه يا اصولا هر چيز ديگری را.

جواب: بايد معلمی بود روشن و «روشن‌فكر». شهرستانی بودن كه دليلی برای روشن كردن‌اش نبود و بايد ضد سنت بود. ضد خرافات و حتا مذهب _ مگر نه اين كه «مذهب افيون توده‌هاست» و «پدرسالاری دينی بهانه‌ای برای در اختيار كامل داشتن زن‌های قبيله»؟ [حالا ای ماه رخ زيبای بالاشهری، آيا قبول نمی‌كنی كه من هم ترازم آن‌چنان با تو متفاوت نيست؟ تو هم با اين همه ادعايت گوشه‌ای از مطالعات من را نداری. حتا اگر در مجلس خواست‌گاری‌ات، از پدرم بپرسند، خواهم گفت كه قهرمان است كه برای آزادی در كارخانه مبارزه كرده و به زندان افتاده و خواهم گفت كه علاوه بر اين بر شهرستانی بودن افتخار می‌كنم.]

 

در گرد و غيار آبی پياده‌رو چشم‌های هيجانی سنگ‌شده‌ی عابران به عمق ديده‌گان‌اش هجوم می‌بردند. در فاصله‌ی ده متری، آن داوودی‌های سزخ مخملی، آن روبان‌های غريب و آن شاخه‌های بدانديش ناگهان در دستان‌آش تكانی می‌خوردند و به سويش به پرواز در می‌آمدند! به صورت‌اش می‌خوردند. بوی عفونت و پلاسيده‌گی خاكستری به خوردش می‌رفت و از كنارش می‌گذشتند و آن فقير، عجيب می‌نگريست.

 

اين كه می‌گويند «بچه‌ها باهوش‌اند و از رابطه‌ی والدين سر در می‌آورند» كم پرت نيست. همين؟ پس من ... من به كدام بزرگی اين‌قدر فكر كردم كه به تو؟ پدرم، تو، تو كه می‌گويند در مجلس خواست‌گاری مادرم، كفش‌هايت را نمی‌توانستی جفت كنی، تو كه حجله‌ی يك وجبی دامادی‌ات پنجره‌ای نداشت و مادرم از داخل بالش‌ات لباس زير زنانه درآورد. و تو كه از همان شب دوم عروسی با مادرم قهر كردی، گريستی! و از خانه رفتی. سخت بود ... آری، ... سخت است باهوش زنده‌گی كردن. كه اعتماد كنی به محبت چشمان دختر بالاشهری. دختر يك به‌يار، انگار كه با هم مساوی بوديد و چه لذتی برده بودی، اما حالا اوضاع طور ديگری بود ... او برای‌ات دل‌سوزی می‌كرد. او ... نكند از سر دل‌سوزی به اين ازدواج تن در داده بود؟ با صبر و بردباری عجيبی حركات خام تو را در تبسمی مصمم پنهان می‌كرد، با مهربانی گره كراوات يادت می‌داد. يادت می‌داد چه‌گونه بايد لباس پوشيد، چه بايد گفت و آداب معاشرت. خواسته بود تربيت‌‌ات كند. آيا ضعفی داشت كه آن همه خواست‌گارهای جورواجور را رد كرده بود و به تو بله گفته بود؟ اين را شايد هرگز نفهمم. خواسته بود تربيت‌ات كند؟ يعنی هنوز هم شك داری؟‌ اما تو، تو پسر يك كارگر مبارز بودی، تو توانسته بودی خودت را بالا بكشی، تحصيل كنی و از مقام يك «پيزوری» به مديرعاملی اداره برسی، با راننده‌ی شخصی، با اجازه‌ی استفاده‌ی مجانی از زمين تنيس در آخر هفته و او ... مادرم چه بود؟ دختر تيتيش مامانی يه خانواده‌ی نيمه‌اعيان كه لای زرورق بزرگ شده بود. يك كارمند ساده مانده بود (ضمن اين كه تو با مشتی كه وسط ميز صبحانه فرود آوردی، يادآور می‌شدی كه اگر بخواهد درس‌اش را ادامه بدهد، بايد به حرف تو گوش كند، از آن باك داشتی كه آن تبسم‌های غم‌ناك مادرم در حضور مردان خوش‌برخورد و «فهميده» در صورت تحصيل‌اش، به جاهای باريك بكشد). دل‌اش را به حقوق كارمندی، به تربيت بچه‌ها و محبت ادواری تو خوش كرده بود. سعی كرده بود بسازد، تو را و با تو. با خانواده‌ات. آن‌ها مغلوب می‌شدند.

برای‌شان باوركردنی نبود كه دختر به‌يار شهر، با آن بروبياها، مهمان‌هايی كه فرانسوی صحبت می‌كردند، صاحبان اولين فولكس واگن شهر، صاحب حمام و كارخانه‌ی آجرپزی و ...، اين‌قدر با آن‌ها مهربان باشد!

و مادرم به تو يادآوری كرد كه "بخاری‌های نفتی و آن فرش را به‌شان ببخش!" چه شد؟

خانه‌ی پدرت، روی زمين نشسته بوديد. با آن پدر و مادر _ دهاتی؟ اما پدری كه متبسم بود و خوش‌قلب. تو ديگر تحمل‌شان را نداشتی، تو كه معزل زيگموند فرويد را برای هم‌كاران ات حل كرده بودی، تو كه روشن‌فكر بودی! اروپا رفته بودی. وقتی مادرت با لهجه‌ی محلی‌تان گفت: "من برای‌ات نذر كرده بودم خارجه بروی،" با آن سر و صورت چفت و چقلمه، آن هم در حضور مادرم كه قبلا شاگردت بود، اما حالا با پررويی و زيركانه می‌خواست تربيت‌ات كند و صددرصد، صدردرصد، ته دل‌اش، خودش را و خانواده‌اش را از تو برتر می‌دانست، منفجر شدی ... آخر تو كه بودی؟ آن‌ها كه بودند؟ چرا نمی‌فهميدند؟ چه را نمی‌فهميدند؟

"شما بی‌سوادهای عامی بدبخت! شما احمق‌هايی كه خودتان را با خرافات خر می‌كنين، چرت و پرت دارين می‌گين! زنيكه‌ی دهاتـ..." از سر سفره جست زده بودی و حتا پدرت را به خاطر اين كه با پيژامه جلوی مهمان‌های سرشناس‌ات حاضر شده بود، اردنگی زده بودی و مادرم را به هر بهانه، اما در واقع به خاطر اين كه شاهد بدبختی‌ات بود.

مادر ضعيف بود. عليه زياده‌روی‌های مادر پرخرج و برج مهمان‌بازش شوريده بود و به اين كه اين همه بچه درست كرده بود و هر كدام‌شان را به نحوی با معاملات ملكی بی‌منطق‌اش آواره كرده بود و در زمان ورشكسته‌گی چهار بچه داشت كه بايد چه‌طور بزرگ می‌كرد؟ و غروری كه اجازه نمی‌داد نزد خانواده‌‌اش بازگردد. با پدرش برای تو جنگيده بود، بچه كارگر شريفه!

"دخترم، اگه فردا پس‌فردا دست روت بلند كرد، من يقه‌ی كيو بگيرم؟ پدرش يا مادرش؟"

ترك‌اش كردی و وقتی برمی‌گشتی دو خط باريك قرمز روی سينه‌ات بود. پوست پسته در قوطی‌های آب‌جو و موهای بلند بريده بريده پشت ماشين‌ات.

راه دل زن‌ها را پيدا كرده بودی. ديگر زن‌ات را درك نمی‌كردی. حالا زن‌ها در مجالس بايد خجالت می‌كشيدند از اين كه حرفی در برابر اين آدم بامطالعه نداشتند و راهی نداشتی جز گريز از خانواده آت. از كوچكی به بچه‌ها ياد دادی كه مذهب‌گريزی (با چند جمله ی معترضه‌ی روشن‌فكرمآبانه)، خانواده‌گريزی (خاله‌زنك گريزی) ارزش نهايی همه چيز است. و حالا آن‌ها از تو، از فرارهايت می‌گريختند. از دعواهای جانانه‌ات، از خون دماغ مادرشان كه روی سقف يخ‌چال می‌پاشيد و از تهديدهاست به مادرشان.

"تيغ موكت‌بری رو می‌ندازم تو شكم‌ات، دل و روده‌ات رو می‌پيچونم، می‌كشم رو زمين!" برادرم معتقد شده كه چون انسان‌ها نمی‌فهمند همه‌ی تلاش‌هايشان بايد در جهت علم باشد تا جهان را واقعا آن‌طور كه هست بشناسند، بايد انسان به شكل ام‌روزی از بين برود تا وقتی انسان (يا موجود) كامل‌تر از او در چرخه‌ی تكامل به‌وجود آمد، مشكل زيادی برای تحقيق نداشته باشد. و خواهرم هم تحصيل‌كرده‌گی تو و خودش را با هم بی‌فايده می‌يابد، عاشق يوگابازی‌ست و جن‌گيری. آن‌ها از تو می‌گريزند و تو از آن‌ها. به پای‌تخت ...

 

تو سعی كردی بچه‌ها رو از من بگيری. با همون حقه‌های كثيف زنونه‌ت. خوب می‌شناسم‌تون! خودتو به مريضی و ضعف می‌زدی. به‌شون محبت می‌كردی. خوب درس‌تو ياد گرفته‌ن. انگار بچه‌ها از روی ترس به طرف‌ام می‌آن. ازم جداشون كردی تا نيش‌تو به‌ام زده باشی. غلط می‌كنی كه به بچه‌ها می‌گی مرد نبايد فاسد باشه. اونا می‌فهمن منظورت من‌ام. ... زنده‌گی من نو شده، همه جای دنيا اين طوریه. تو نذاشتی خونه رو بفروشيم بريم آمريكا. واسه اين كه می‌دونستی اون‌جا غلطی نمی‌تونی بكنی با يه فوقف‌ديپلم زپرتی. سبيل درآورده‌ای. می‌خواهی كارمند بمونی تا تو اداره با آقای جابری خلوت كنی. كثافت! كار بكنی تا ادعات بشه همه‌كاره‌ی خونه تو هستی. تا آب‌رومو جلوی فامبيلات ببری ... آقای قادری، قوبل دارم دعوا رو من شروع كردم. من! من! موهامو می‌كنم، می‌كنم، می‌كنم! گه خوردم! گه خوردم! گه خوردم! مگه آدم چه‌قدر تحمل بددبختی داره؟ می‌بينين با كی كار می‌كنم: با يه گونی‌فروش! گونی! گونی‌فروش! آدمی كه برادر زن خودشو می‌ده با چوب بزنن بندازن ت وسطل آشغال، ولی حالا پول‌دار شده. بچه‌های من نبايد آينده داشته باشن، سر و وضع خوب تا وقتی ازدواج كنن خجالت نكشن؟ اين همه تلاش كردم، تحصيل كردم، اون وقت اين بايد بياد بگه تو شب حجله مرد نبودی؟ چرا با من اين طوری كردی؟ من به تو اطمينان كردم! آدم متفكر زنده‌گی مخصوص داره! آخه حرف منو بفهمين! می‌كشم! همه‌تونو ... خودتو با بچه‌ها با خودم، با ماشين می‌ندازم تو دره. ای ... ای ... ای نيرويی كه آلبرت انيشتين می‌گه نظم كيهانط از توست، ای نيروی جاذبه‌ی ستاره‌گان، «دين ترياك توده‌هاست»، «خدايان مرده‌اند»! ترياك ... ترياك ... دكتر تجويز كرده ... دكتر تجويز كرده ... اين هم آدرس مطب‌‌شه. اگر جناب سروان ... اين ه مآدرس مطب‌شه ...

 

تل! كام تلو ضايع نكن، خوب بكش تو! دست‌تو بذار رو سوراخ لوله‌ی بيك. مستی و راستی‌ست. پدرحمال، پدرعوضی! تو به ما چی ياد دادی، جز اين كه صداقتو، آدم بودنو مسخره كنيم ... از همون بچه‌گی تو اين طور فكر می‌كردی كه دنيا پر از گرگه، صداقت يك ضعف _ ولی من درس تو رو اون‌طور كه تو دوست داشتی، ياد نگرفتم. به اسم جنگ با خرافات، با انسانيت، با خودت جنگيدی. آخه سنه نه؟ تو چی‌كاره بودی كه خودتو نخود آش اين بحث‌ها كنی؟ بچه‌های بی‌سروته بار آوردی. فحش‌های خوار و مادر رو خطاب به مادرمون ياد گرفتيم. «فكر می‌كنی اسير [زنانه‌گی] تو هستم؟» تف! با بدبختی زن‌تو خريدی، ولی با ساده‌گی، خريت، خودتو فروختی. تربيت نشديم. نگا كن مردم ديگه چه راحت زنده‌گی می‌كنن! نه دروغ می‌‌گن نه واسه‌ی صنار خودشونو به گونی‌فروش‌های خرپول می‌فروشن! پدرت می‌گفت يا رب روا مدار كه گدا معتبر شود ... "نه، پشت دست بچه‌هاشونو با سيگار داغ می‌كنن، ولی خوب آب‌روتو بردم. به همه گفتم. هه! مار تو آستين ات پرورش دادی. گفتم باهامون چه كار كردی. حال داد به‌ات، نه؟ پيش آقا و خانم دكتر دژبخش كه هميشه چشم‌ات به جلب توجه‌شون بود. هه!" بعضی‌ها از اون احمق‌هايی هستن كه خودشونو می چسبونن به سؤال‌های بزرگ تا سؤال‌های كوچيك بی‌جواب‌شونو مثل مرد نبودن، معرقت نداشتن و بی‌آب‌رو بودنو پنهون كنن. مذهبی ها لااقل به زن و بچه‌ی خودشون رحم می‌كنن. تازه به‌دوران رسيده هم نيستن و از علم هم يا هيچی نمی‌فهمن يا اگر می‌فهمن، عميق می‌فهمن. كاردست‌هاشون می‌تونن تو همه چی شك كنن، ولی بيش‌تر روشن‌فكرنماها خودشون متعصب‌ترن، چون بنده‌ی شكم و زيرشكم‌ بون، تعصب می خواد، كاری نه به مذهب داره نه روشن‌فكری. ازدنگی زدم‌ات! مگه تو خودت هم به پدرت ... نه ... من هم كه دارم مثل اون می‌شم ... خدا، نه!

 

چشمان فقير، چشمان همه‌شان بود: آن عابرهای شكاك و خشن و بامعرفت. سيگار را از دستان فقير گرفت و گاهی، از دهان و دماغ دود اتمی را به سوی چراغ مرتفع برد. "توی اين دنيا به هيچ‌كی نمی‌شه اطمينان كرد." دستی به پشت فقير زد، اما ناگهان او دست‌اش را پس زد و با آرنج به دماغ‌اش كوبيد ...

... گيج مانده بود. به چشمان‌اش خيره شده بود. به همه‌ی آن چشم‌ها. ساكت مانده. بايد صبر می‌كرد تا خودش زشتی اين حركت احمقانه برای‌اش مشخص می‌شد. ساعت‌ها طی شد، اما فقير ساكت بود. كم‌كم نگاه‌اش رنگی تحقيرآميز به خود گرفته بود. به آن‌چه مرد در انتظارش بود، می‌خنديد.

 

Ç