|
|
|
|
||||||||||||
|
جايزه به بهترين پيشنهاد وحيد آقاجانی
يكی بايد به من يك روش جديد خودكشی نشان بدهد. برای همين هم اخيرا به روزنامهها آگهی دادم و اعلام كردم كه به بهترين و عملیترين پيشنهاد جايزهی نقدی قابل توجهی پرداخت میشود. چون همهی راهها را رفتهام: رگ زدن، سيانور، خودسوزی، اما از هيچ كدامشان جواب نگرفتم. میبينيد كه. چرا داريد به من میخنديد؟ نكند واقعا فكر میكنيد دارم داستانسرايی میكنم و برای جلب ترحم ديگران اين حرفها را میزنم، يا نه، همهی راهها را نرفتهام؟ اصلا هم اينطور كه فكر میكنيد نيست. بنشينيد. لطفا بنشينيد تا لااقل چند موردش را برایتان بگويم. اين همه میگويند رگ زدن، رگ زدن. چی شد؟ هيچ. اينجا را ببينيد. اين خطهای روی ساعد دستام را میبينيد؟ رد يك تيغ است. خودم زدم، چند بار، اما دريغ از يك قطره خون. شانس كه ندارم. فقط سوژه دادم دست مطبوعات و پزشكها. تيتر پشت تيتر. مقاله پشت مقاله. سخنرانی پشت سخنرانی. يكی طی يك تئوریپردازی خلاقانهای نوشت: اين رگها مسير اصلی خون نيستند، يدك هستند. چه افاضهای! لابد وقتی بايد به زور زنده باشی، برایات رگ يدكی هم كار میگذارند. يكی ديگر در سخنرانی غرايی گفت: انسداد عروق در دوران كودكی موجب گرديده است كه مسير خون تغيير يافته و قس علیهذا. اين تئوری ديگر از نوع نوبرش بود. ای كاش كار به همين جا خاتمه پيدا میكرد! مدعیالعموم هم كه نمیدانم اين وسط ناگهان از كجا پيدايش شد از من به اتهام اقدام به قتل نفس به دادگاه شكايت برد. از آن وقت تا حالا كار من شده به دادگاه رفتن و محكوم شدن و درخواست تجديد نظر دادن و اين حرفها. هر بار هم بازداشتام كردند، آن هم با قرار سنگين. آخر میدانيد كه از نظر قانون، قتل جرم سنگينی به حساب میآيد. الآن هم كه در خدمت شما هستم به قيد وثيقه آزادم. بعد كه ديدم اين طور شد، عين انقلابیها به فكر سيانور افتادم. يك روز كارم را تعطيل كردم و صبح زود رفتم ناصر خسرو، سراغ اين داروفروشهای كنار خيابان را گرفتم. از هر كسی كه سيانور طلب میكردم، هر كدامشان به شكلی طفره میرفتند و انگار نه انگار تقاضايی دارم، توی اين همه كوچههای باريك ناصر خسرو غيبشان میزد. آخر كار يكی را پيدا كردم كه با هزار ادا و اطوار و نه و نوچ حاضر شد چندتايی به من بفروشد. به قيمت خون باباش. با چك و چانه به قيمت يك پرس غذای رستورانهای با كلاس شهر رضايت داد. توصيه كرد رختخوابام را پهن كنم و دست كم سه تا از قرصها را بخورم و بعد از كلی بالا و پايين پريدن (به منظور بالا رفتن سرعت گردش خون و تأثير آنیتر) با خيال راحت بگيرم بخوابم. تضمين هم كرد كه بیبرو و برگرد رفتنیام. با پوزخند تمسخرآميزی درِ بستهی قرص را باز كردم و جلوی چشماش همهی قرصها را خالی كردم ته حلقام. مردك اول كه فكر میكرد دارم مسخرهاش میكنم بهاش برخورد، ولی بعد وقتی ديد قضيه جدیست از ترس زد به چاك. من هم يك نيمكت خالی توی پارك آن اطراف گير آوردم و نشستم منتظر نتيجه. برای اين كه حوصلهام سر نرود، روی نيمكت دراز كشيدم و گرفتم خوابيدم. فكر میكنيد چه اتفاقی افتاد؟ درست حدس زديد. البته نياز به حدس زدن نيست. داريد میبينيد كه: نمردم. وقتی بيدار شدم، هوا كاملا تاريك شده بود. بلند شدم و سرپا ايستادم تا ببينم سرم گيج میرود يا نه. خبری نبود. تازه بعد از چند ساعت خوابيدن، احساس سرحالی هم میكردم. فقط گرسنهام بود و ميل شديدی به غذا خوردن داشتم. واضح است: چون سر ظهر تصميمام برای خودكشی خيلی جدی بود به اين نتيجه رسيده بودم كه خوردن ناهار كاری مطلقا بیمعنیست، اما از خواب كه بيدار شدم احساس كردم خوردن غذا برای موجود زنده به طرز مسخرهای منطقیست. بنابراين قهوهخانهای پيدا كردم و رفتم تو. سفارش نيمرو دادم. داشتم چای میخوردم كه يكی با صدای رسا و شادی گفت: "جديدا كه خودكشی مودكشی نكردی؟" سرم را برگرداندم و به طرف صدا نگاهی انداختم. همان خبرنگاری بود كه بعد از رگ زدن، مصاحبهی مفصلی با من كرده بود و حالا برای خودش شده بود كارشناس اختصاصی خودكشیهای من. همان مصاحبه هم بود كه مرا و كاری را كه كرده بودم تا مدتی تيتر صفحهی حوادث روزنامهها كرده بود. گفتم: "چهطور، مطلب كم آوردی؟" - نه، مطلب كه زياده. منتها اين تيپ خبرا بدجوری میتركونه! عمدا با هورت پر سروصدايی استكان چایام را سر كشيدم و برای اين كه حس كنجكاوی حرفهایاش را تحريك كنم با ريشخند غلوشدهای گفتم: "فكر میكنی تو ناصر خسرو كارم چيه؟" انتريكام گرفت. بساط چایاش را جمع كرد و با كليهی لوازم و وسايل آويزان به او، آمد طرف ميزی كه من نشسته بودم. همين طور كه صندلی را میكشيد عقب تا روی آن بنشيند، هيجانزده ضبط صوتاش را راه انداخت و به چشمهايم خيره شد و گفت: "اين دفعه ديگه چه جوری؟" - با سيانور! - كی؟ - همين امروز! - نه! اَاَاَاَاَاَاَاَ، دمات گرم، بابا! تعريف كن ببينم چیكار كردی. برای اين كه فضای ملودرام ايجاد شود پياز داغ ماجرا را بيشتر كردم و گفتم: "آخه لامسبا، به اميدوار و نااميد رحم نمیكنن! هيچ فرقی هم بينشون نمیذارن." - چهطور مگه؟ - هيچی! سيانور تقلبی بهام فروختن. - نه بابا! سيانور كه مصرفی نداره كه بخوان تقلبیشو قالب كنن. - مطمئنی؟ - آره بابا! - نمیدونم، شايد از بخت بد من باشه. بعد همين چيزهايی كه تو اين داستان نوشتم، به او هم گفتم. خيالپردازی هم كردم. چشمهايش داشت از حدقهها میزد بيرون. هنوز همهی راست و دروغهايم تمام نشده بود كه دستاش در چشم بههمزدنی رفت به سمت موبايلاش و تيتر خبر مخابره شد: «رگزن از خودكشی با سيانور هم جان سالم به در برد.» بعد به آدم آن طرف گوشی قول داد: "قبل از اين كه صفحه بسته بشه، متن خبر دستته." ديگر كاملا پيدا بود كه دوباره سوژه شدم. تيتر پشت تيتر. مقاله پشت مقاله. سخنرانی پشت سخنرانی. دادگاه پشت دادگاه. تلفناش كه قطع شد، گفتم: "ببين! من ديگه چيزی توی بساط ندارم كه برا وثيقه بذارمها." همين طور كه بساط خبرنگاریاش را جمع میكرد، گفت: "دِ! حرفا میزنیها! پس فكر میكنی اينهمه تشكيلات عريض و طويل برای مددكاری درست كردن واسه چی؟" كارش كه تمام شد، از او پرسيدم: "ببينم، تو يه راه اساسی بلد نيستی، جوری كه درجا آدمو بزنه زمين؟ جايزه هم میدما." خندهی شريرانهای كرد و با لحن كشدار و بشكنی از سر ذوق و شوق گفت: "چراااااااا، خووووودسوزییییی!" راستاش، اگرچه اين پيشنهاد هم مرا به هدفام نرساند، ولی بايد اعتراف كنم كه مطبوعات و پزشكان و قاضیها برای ادامهی راه به آدم واقعا روحيه میدهند. شما چهطور؟
|
|