سال چهارم

شش آذر 1384

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

آواز خاك

منوچهر آتشی

يادبود پاس‌دار جنوبی شعر

 

دشت با حوصله‌ی وسعت خود

زخم سم‌ها را تن می‌دهد و می‌ماند

چشمه و چاهی نيست

آن سراب‌َست كه تصوير درختان بلند

آب و آبادی و باغ

در بلور خود می‌روياند

گردبادَست آن

كه به تازنده سواری می‌ماند

دشت می‌داند و می‌خواند

باغ پندار كه تاراج خزان خواهد شد؟

تشنه‌گی باغ گل نار كه را

تركه خواهد زد در غربت افسانه؟

سوزن سم‌ها را سوزان‌تر در تن‌ام افشانيد

دشت

سايه می‌روياند

اهتزاز شنل پاره‌ی آشوب‌گران

بيرق يال بلند اسبان

هيبت شورش و هيهای سواران را

نيش‌خندی مهلك

چين می‌اندازد بر چهره‌ی خشك و پوك‌اش

تا كجا می‌سپرند؟

گونی خالی خود را به كدامين اصطبل

می‌برند

تا بينبارند اين گم‌شده‌گان

از پهن خوش‌بختی؟

اين ز ويرانه خود بيزاران

سوی پرچين كدامين باغ

سوی تاراج كدامين ده

نعل می‌ريزند

راه می‌كوبند

خواب خاشاك‌ام و خاك‌ام را می‌آشوبند؟

آه دورم باد

رنگ و نيرنگ بهاران و شفای باران

بانگ گوش‌‌آزار سگ‌های آبادی‌شان دورم باد

تاج نورانی بی‌بارانی

بر سر تشنه‌گی وحشی مغرورم باد

جامه‌ی سبزی و شال سرخی

پاره بر پيكر رنجورم باد

خود همين چشمه‌ی فياض سراب

خود همين پينه‌گز بوته و خار

خود همين شولای عريانی ما را بس

خود همين معبر گرگان غريب

روح سربازان گم‌شده‌ی جنگ كهن بودن

خود همين خلوت پر بودن از خويش

خود همين خالی بی‌توفان يا توفانی ما را بس

تا نماند در من

می‌رسد اينك با گله‌ی انبوه‌اش چوپان از راه

ذهن متروك بيابانی او

عشق ناممكن او بی سر و سامانی او

مهر و خشم او با كهره و گوساله و ميش

هی‌هی و هيهايش

شكوه روز و شبان نايش

به پگاه و به پسين‌گاه غبار افشانی ما را بس

 

Ç