|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
همهش به خاطر عشقه نصرالله سررشتهدار
پيش از هر چيز تازهگی به پيشنهاد دوستی كه فرصتی فراهم آورد، فيلم It’s all about love را ديدم. عنواناش را به «همهش به خاطر عشقه» بر میگردانم. فيلم ساختهی تامس وينتربرگ است، شان پن هم حضوری كوتاه در فيلم دارد و نقشهای اصلی را ژاكين فونيكس و كلر دانس بازی میكنند. به هر حال، اين نوشته يك نوشتهی سينمايی به آن معنا نيست كه بخواهد كم و كيف فيلم را به سياق معمول بررسی كند و تنها به خاطر لطفی درونی كه برایام داشته، و چه بسا تا اندازهای هم لطفی رمانتيك، میخواهم گوشههايی از فيلم را برایتان باز بگويم. همين و بس!
فصل صفر آغاز فيلم نمايی از بيابانی در آفريقاست كه دورنمای چند سينی آنتن هم در آنجا ديده میشود و بعد از مكث كوتاهی، صدای شخص اول فيلم را بر پردهی سياهی كه پيش چشم داريم میشنويم: "اسم من «جان» مارچفسكيه. میخوام فصهی هفت روز آخر زندهگیم رو براتون تعريف كنم."
بعد صدای غرش موتور هواپيمايی را در حال پرواز بر فراز كوهِستانی پوشيده از برف میشنويم و میبينيم. كمی كه اين نما را میبينيم موسيقی شگفتانگيز زبيگنيف پرايزنر هم شروع میشود. و آن وقت است كه راوی ادامه میدهد: "تابستون گرم سال 2021 بود. و من داشتم میرفتم كه «النا» رو ببينم. زنام رو! ..." آنها قرار است در فرودگاه همديگر را ببينند و اوراق و اسناد جدايی را امضا كنند و بروند دنبال كارشان، اما همه چيز به شكل ديگری رقم میخورد. راوی در نيويوركی كه هنوز زمانهاش به ما نرسيده، خيلی عادی و معمولی میشود بخشی از داستان، اما من ديگر خط داستان را پی نمیگيرم تا لو برود، فقط بدانيد كه آدمها به خاطر تنهايی و غم دلشان كه میگيرد، میميرند و آنقدر اين موضوع عادی شده كه ديگران اهميتی نمیدهند و فقط از كنار و روی جنازههای مردههای دلگرفته و غمزده میگذرند. به هر حال، او گاه به اخبار گوش میدهد، با برادرش تلفنی صحبت میكند و ... . به اين ترتيب، من بيننده هم شنوندهی آن گفتارها میشوم. حالا هم در اين نوشته بازگويندهی آن شنيدههايم برای تو خواننده. پس بخوان!
يك جان در تاكسی نشسته و با «مارچلو»، برادر بزرگترش، كه در سفری هوايیست، تلفنی گفتوگو میكند، در حالی كه ابتدا صداش را نمیشنود. بعد كه مارچلو میفهمد جان برای ديدار النا در نيويورك است و شروع به صحبت میكند، گويی برای خودش حرف میزند و میزند: "من عاشق نيويوركام. نيويورك قلب دنياس. كاشكی من هم همرات اونجا بودم. پلها و بروكلين. النا، تو ..." صدا هی قطع و وصل میشود. بعد مارچلو ادامه میدهد و میگويد كه كجاست: "من تو هواپيمام." جان سابقهی ترس برادرش را از پرواز به ياد میآورد و جواب میشنود: "نه، ديگه نه! «اونها» به خاطر دفعاش بهام چيزی تزريق كردن، اما مقدار تجويزشون زياد بود. حالا من فقط میتونم پرواز كنم." جان تعجب میكند.
دو جان در استوديوی تلويزيونی منتظر نشسته تا مصاحبهی النا به پايان برسد و راهی شوند. در اين فاصله، او صدای مجری خبر را میشنود و بعد توجهاش معطوف به تصاويری میشود: "... طی چند هفتهی اخير، چندين رهبر برجستهی مذهبی گفتهاند كه پديدهی «اوگاندايیهای پرنده» يك نشانهی معنویست، اما به مردم هشدار دادهاند كه مراقبتهای لازم را بهجا آورند. ... گزارش میرسد كه چهل ميليون دلار به خاطر سرما چند هفتهی اخير در اوگاندا خسارت بهبار آمده است. در هفتهی پيش ..."
از اين به بعد، صدای مجری خبر در صدای حاضران گم میشود و فقط گهگاه و بريده بريده به گوش میرسد. همان تكهها و بريدهها: "... غذا و پوشاك ... برای مقابله با شرايط مقطعی يخبندان ... ايالات متحده آمادهگی خود را برای ياری رساندن به ستاد رسيدهگی به فوريتهای در اوگاندا اعلام كرده است ... در ماه اخير به خاطر سرمای فزاينده سیهزار نفر جان باختهاند. دانشمندان سراسر دنيا راهی اوگاندا شدهاند تا پديدهی «اوگاندايیهای پرنده» را بررسی كنند ... كاهش نيروی جاذبه ... جان بيستهزار نفر از روستاييان سراسر كشور ..." صدای گزارشگر تلويزيون كه با دختری روستايی در اوگاندا صحبت میكند: "میدونی بابات كجاس؟" "نه! نمیدونم. من نمیخوام بپرم." در ادامهی گزارش، مردی روستايی حرف میزند: "من نمیفهمم. من نمیدونم چه اتفاقی داره میافته. من نمیخوام بپرم. ما فرشته نيستيم. ما آدمايم."
سه النا، قهرمان دو دورهی جهان، به انتظار آغاز نمايش اسكيت روی يخ نشسته آرام و بیصدا چشماناش خيس اشكاند. و آن سو شلوغی جمعيت و اينك: "خانمها و آقايان! ..."
چهار هواپيمايی كه در اوج است. صدای مارچلو: "گزارشی كه بهات گفتم دارم در بارهی وضع دنيا مینويسم ..."
به اينجا كه میرسد، نمايی از مسافران درون هواپيما كه آسودهاند، میبينيم. مركز تصوير زن هندی زيبايیست. و ادامهی روايت: "به نظرم هيجانانگيزه. منظورم اينه كه بینظمی جهان میتونه قشنگ باشه." او دارد گزارشاش را با كامپيوتر روزانويیاش حروفچينی میكند. صدای كوبيدن انگشتان بر صفحه كليد و باز هم صدای مارچلو: "من ديگه پولی ندارم. فقط شايد دو دلاری ته جيبام باشه، حالا كه تو راه جاكارتا هستم. چه دنيای بزرگيه و چه سكوتِ اينجا، تو هواپيما، «شگفتآوره»! حس خيلی خوبی دارم." بعد از وقفهای: "تو نيويرورك چه خبره؟ شايد وقتشه كه برگردين خونه ... تو و النا!"
جان و النا نمیدانند از چه چيزی در حال گريز هستند و با تأسفی فروخورده از مقابل زنی مرده میگذرند. و دوباره مارچلو: "جان! دنيا پر از عشقه. پر عشق! و مرگ هم هست، شايد مردنی آنی. مردم تو خيابونا میميرن، برا اين كه دلشون برا هم تنگه، برا عشق، برا نزديكی. وايسا! يه چيزيو يادم رفت. من ... من يه يادداشتی در بارهت دارم. میگه كه «عشاق همديگر را ديدند ... عشاق همديگر را ديدند و ...»، و من نمیتونم دستخط خودمو بخونم! يه چيزيو نوشتم و نمیتونم بخونماش. يه يادداشت مهم، يه نوشتهی قديمی! ..." تصوير به بروكلين میرسد كه عشق مارچلوست و جان و النا كه همچنان میگريزند. باز هم مكث و باز ادامه:
"بینظمی دنيا، تو و النا، همهش، همهش به هم ربط دارده. يه طوری، همه چيز به هم ربط داره ..." و برفی باورنكردنی و زيبا كه بالاخره میبارد!
پنج صدايی كه از تلويزيون به گوش میرسد: "... جاذبه يك اتفاق نادر طبيعیست ... دنيا به جايی سردتر دارد تبديل میشود ..." ونيز ايتاليا هم شبی برفباران دارد.
شش نيمهشبی بارانی با صدای رعد و كارشناس بخش خبر تلويزيون: "... به دنيای صفر خوشآمديد! همين طور كه به لحظهی قبل از يخبندان میرسيم، فقط رعايت ملاحظات ايمنی را يادآور میشوم. به ياد داشته باشيد كه يخ بستن آب يك پديدهی جهانیست، پس درون استخر آب نمانيد، ... ليوانها را خالی كنيد ... هر سال اين توصيه را تكرار میكنيم، اما هميشه كسانی فراموش میكنند. همانطور كه همه میدانيم، امروز روز يخبندان است. امسال يخبندان دو دقيقه طول میكشد. خودتان را گرم نگه داريد و در منازل بمانيد ..." النا كه به تلويزيون توجهی ندارد، همان وقت دارد از ليوان آبی مینوشد. كمی آب ته ليوان میماند و النا كنار جان ... كمی بعد آب كه يخ میزند و جدارهی ليوان كه خرد میشود. بعدتر، صبح كه میشود، پاريس هم سپيدپوش است از برف. هنوز اخبار تلويزيون ادامه دارد و از احوالات پريشان كشور اوگاندا میگويد.
(قلاب) بگذاريد در حاشيه اشاره بكنم به وجود «شرّی» كه هيبت انسانی دارد. اينجا «آقای موريسون» است كه با موقعيت برترش نسبت به ديگران، استدلال میكند، دروغ میگويد، خون میريزد و ...
يك جورهايی با قد كوتاهی كه دارد، يادآور همان شيطانِ «بزرگراه گمشده»ی ديويد لينچ میشود يا حتا آن موجود خبيث زرد رنگ «شهر گناه» رودريگوئز. خلاصه، بی شرح اضافهتر، چند تكجمله كه با فاصلهی كمی از هم ادا میشوند، يكیشان: "اونا اجازه ندارن كه وجود داشته باشن ..." و بعد فرمانِ ... بگذريم! بگذاريد قلاب را ببندم.
هفت باز مارچلو كه جان را پشت گوشی تلفن خطاب میكند، همانطور كه در هواپيماست: "هی، جان! من با اين خانم پير [كنايه از هواپيما] آزادانه سواری میكنم. من از اينجا همهی دنيا رو میتونم ببينم. شما نزديك هماين. من میتونم ببينم، حتا از اين فاصله ... جان! خوشحال میشم كه با شما باشم. يه نخ سيگار بهام میدی. با هم سيگار میكشيم: من، داداش كوچيكترم و عشقاش. ما بايد با هم بمونيم، مثِ يه خونواده. بهجاش، تو اونجايی و من اينجا. اين درست نيست، همه از هم دور افتادهن. گرفتار خودشون، ... خودِ گهشون شدهن. همديگه رو از ياد میبرن. ما بايد كنار هم بمونيم، كنار درياچه، وقتی به خونه برگشتيم. من هيچ وقت درياچه رو يادم نمیره. تو بوسيدیش. حالا، همهی دنيا داره يخ میزنه، اما شما بايد زنده بمونين. بايد زنده در برين، جفتتون. پس ببوساش، نجاتاش بده جان! شما به هم تعلق دارين، بايد با هم باشين، تو و النا ..." همينطور كه رفتن جان و النا را در دلِ ناكجاآبادِ دنيای يخبسته میبينيم، مارچلو ادامه میدهد: "دنيا جای خوبيه جان! نگاش كن! جای خوبيه."
هشت ... تا میرسيم به روزی كه گويی: "شايد زندهگی نويی شروع بشه و گناهام هم بهشيده شن!" و اين دستخطیست در دفتر «مايكل»، برادر النا، كه ناتوان و ندانمكار و مملو از حس تحقير، فريب داده و خيانت كرده است. تنها میتواند بگويد: "نمیدونم ... ديدی كه چهطور باهام رفتار میكردن. مثِ يه سگ! من يه سگ نيستم. من ديگه نمیخوام بيشتر از اين يه سگ بمونم ..." خوب است كه ببخشيماش!
نه آنچه باقی میماند حسرت دير بازگشتن است، مثل هميشه! اما همين قدر هم شكر اگر كه بازگرديم! و چشمانمان باز بماند، باز باز! هنوز برف میبارد و چه خوابيدن دوستداشتنیست! مارچلو باز به حرف میآيد: "جان! تو بايد احتمالا اون بيرون، يه جايی ميون برفا باشی. هر دو تون. درست مثِ قديما. به نظر من كه باورنكردنيه. ديگه دارم به آخر روزم میرسم، تو خط بيست و يكم. نمیتونم به جای بهتری برا مردن فكر كنم.
همه جای دنيا داره برف میآد و ما نمیتونيم فرود بيايم. داداش بزرگات يه كمی ترسيده. اما من گزارشامو در بارهی وضع دنيا تموم كردم. من نوشتم: «اونا ساختنش. به خاطر تو، به خاطر عشق.» چی می تونم بگم ... همهش به خاطر عشقه. همين طوری هم بايد باشه. جان! اونجايی؟ تو اون بيرون شايد يه جايی خوابيده باشی. خوب بخوابی جان!" مارچلو از صحبت دست میكشد و اوگاندايیهایِ پرنده خودشان را با ريسمانی به زمين بستهاند تا عين فرشتهها به آسمان نروند.
فصل آخر "آسمون مثِ يه رؤياس، چه بلند! عشق مثِ يه رؤياس، چه دور! چه دور! میتونی لطفا ... لطفا پيشمون بمون! پيش ما ..." * ... ... ... و اما دلام تنگ ...
|
|