سال چهارم

شش آذر 1384

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شاهرخ ستوده فومنی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

setudeh

[@] engineer [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

سه شعر: كجا، بازوان تو و قلب من

شاهرخ ستوده فومنی

 

كجا

مرگ در تو خفته است.

 

کجا می‌روی چنين دل‌بسته

           خسته

                       دور؟

 

کجای اين عمر

در من توقف خواهی کرد؟

کجای اين قصه؟

 

آه!

 

گاهی هنوز درد

کمی جنازه

تو را يادآوری می‌کند

قلب عاشق من

 

کدام عمر

از آينه فرار خواهی کرد؟

کجا؟

 

بازوان تو

ديدم

در فاصله‌ی بازوان‌ات

من شعر و نام

نان

   عينک

رنگ لباس آخر تو را

فراموش کرده بودم.

 

در سينه‌ی من باران می‌باريد

اما تو گفتی:

"چه تند باز خواهد ايستاد!"

 

نمی‌دانی

هنوز پرتقال مرا گرم می‌کند   هنوز لب‌خند          هنوز تکثير دست تو

                                                                    انگشتان‌ات

هنوز شهرستان بارانی‌ست

در جاده پاييز تنوره می‌کشد

و باد صورت مادر مرا به جلو می‌راند.

 

شايد از اين صبح تو شعر مرا کشف کنی

شايد تا باور کنی مرا کسی باور ندارد

شايد تو مرگ مرا بارها در سبزی چشم‌هايم دوره کنی

از نو

   از نو

      از نو

.

.

.

شايد تو خون مرا در کاغذ ببينی

شايد تو سکوت مرا پاک کنی

و ويرانه‌های قلب پدر را در کتاب‌خانه و عسل

در زيرسيگاری‌های لب‌ريز

تکه

   تکه

      پيدا کنی؟

شايد تو نام مرا به روزنامه بسپاری،

شايد چه تند باز خواهد ايستاد اين شاعر؟

 

قلب من

آی بانو!

تو

ظروف غياب ياران‌ام را در سکوت شست‌وشو می‌دهی

من

خاطرات شست‌وشوی ياران‌ام را

در انفجار سکوت دفن می‌کنم

 

و آشوب دل بر شيشه‌ی فصل

.   .

.   .

.   .

 

آی بانو!

با اين خون دل

چند شمع‌دانی سفيد تا صبح

مرا دوام خواهد آورد

چند ملحفه‌ی سفيد،

چند عکس يادگاری؟

 

آی بانو!

دمی در اين عکس‌ها توقف کن،

نگاه کن!

قلب من در اين سال‌ها سپيد شد،

ايستاد

 

Ç