|
خيام: نگاهی ديگر به شاعر عشق و شادی
محمود كوير
خيام شاعر شور و سور و زندهگیست.
بياييم تا نگاهی ديگر بيندازيم به ترانههای لبريز از شور و زندهگی
خيام. من امروز خيام را از دریچهای ديگر میخوانم و میخواهم شما را
به اين مهتابی بخوانم تا از آن به ترانههای بلورين و مرواريدهای
غلتان خيام که چکيدههای رخشان جان شاعرند، بنگريم.
خيام از آن گروه از شاعران ايرانیست كه شيفته و شيدای
زندهگیست. خيام به مرگ میانديشد، اما ستايشگر فرهنگ مرگ و مويه
نيست. در شعر خيام با اندوه او از مرگ و اين كه چرا جهان فناپذير
است، روبهروييم و اين اندوه از مرگ و نيستی در همهی ترانههای او
به چشم میخورد. خيام باور ندارد که زندهگی، شادی، عشق پوچ است،
بلكه بر اين باور است اگر زندهگی تلخ است، به خاطر كوتاه بودن
آن و پايانیست كه به مرگ میانجامد، يعنی جدايی و رنجی كه
انسان میبرد، او را اندوهناک میسازد، وگرنه در تمامی رباعيات او
به روشنی و آشکارا بيان میشود که چون دنيا فناپذير است و مرگ در
انتظار ماست، بايد لذت ببريم و خوش باشيم. شادی و شادمانی، روح و
جان ترانههای خيام و گوهر تابناک آن است.
شادی به آن معنا که با خرد و مهر و مدارا، زندهگی و انسان و طبيعت را
دوست بداريم و به آن عشق بورزيم. گوشهنشينی و مويه را کنار بگذاريم و
با دليری و سرفرازی، با خنده و خرد به سوی نور و روشنی گام برداريم.
توجه خيام به مرگ و مرگانديشی، با شوق و شور زندهگی همراه
است. البته اين شور و شوقی كه او دارد، همراه با خشمی طنزآميز
است و اين آن چيزیست كه هدايت در نگاه خيام و عيش خيام
ديده است.
هدايت در درآمدی بر ترانههای خيام مینويسد: "او به گونهيی عيش
میكند كه انگار دندانهايش را به هم فشرده و با غيظ میگويد
خوش باشيم."
اما من بر اين باورم که اين خشم و طنزی که در اين ترانههاست، اندکی
نيز از شادی و سرور خيام نمیکاهد. او چراغ زندهگی و شادی را
برافروخته است. خيام شيفته و شوريدهی سبزه و گل، آب و سنگ، نور و شور
و سور و زندهگیست.
شايد به اين سبب مردمان غرب او را بسيار دوست دارند که كه نوعی
همآهنگی بين تفكر او و تفكر مدرنيته در رابطه با خواست زندهگی
وجود دارد. خيام خرد را پاس میدارد و با هيچ گونه تحجر و تعصب و جهل
و تقليد سازگاری ندارد و با هر چه كه بخواهد زندهگی را از پويايی و
دليری باز دارد و ايستا كند، میستيزد. او شاعر، دانشمند و رياضیدان
بود و هيچ گاه نمیتوانست خود را با ايستايی و نادانی سازگار كند.
خيام از پرچمداران مبارزه با زاهدان ريايی و خشكیهای زاهدانه
است. به همين سبب نيز حضرت حافظ هم بسيار تحت تأثير خيام است و
بسياری از شعرهای حافظ، به خصوص در اين زمينه، رنگ و مايههای شعر
خيام را به خود گرفته است. خيام به دليل دانشمند بودن، بسيار
مورد اتهام قشریگرايانی مثل امام محمد غزالی واقع شد و از سوی او
مورد اتهام و تكفير قرار گرفت. بنگريم که چهگونه قدرتمداران رياکار
را به باد انتقاد میگيرد:
هر يک چندی يکی برآيد که: منام! / با نعمت و با سيم و زر آيد که:
منام!
چون کارک او نظام گيرد چندی / ناگه اجل از کمين درآيد که: منام!
و از سوی ديگر رویکردی چنين طنزگونه به زندهگی دارد:
گويند که فردوس برين خواهد بود / آنجا می ناب و انگبين خواهد بود
گر ما می و معشوق گزيديم چه باک! / چون عاقبت کار چنين خواهد بود
شادی و زندهگی در شعرش موج میزند. مرگ و مويه و گوشهنشينی را
نمیپذيرد. او بر دليری و خرد و خودشناسی آفرين میگويد.
خيام اگر هم مرگ را مطرح میكند، به خاطر توجه به زندهگیست،
نه مرگ و زندهگی پس از آن. همانطور كه هر چيزی با ضد خودش
شناخته میشود، نگاه خيام به مرگ هم به دليل توجه او به
زندهگیست. خيام از مرگ اندوهگين است به خاطر اين كه به
زندهگی میانديشد، او چو ن زندهگی را اصل میداند، میخواهد مرگ را
نفی كند، اما میبيند مرگ را چارهای نيست و از اين ناراحت میشود
كه چرا زندهگی كه اين چنين زيباست، بايد از بين برود. او با
ابوالعلاء معری نيز، كه او را در ميان شاعران عرب به خيام
نزديكتر میدانند، متفاوت است، چراكه در شعر ابوالعلاء معری يأس
حاكم است. بدبينى ميان حكماى ايرانی نيز رواج داشته است. محمد زكرياى
رازى هم پيش از خيام نگران شقاوت و بدبختى انسان بوده است.
ساليان بسياریست که چهرهی ديگری از بزرگان انديشه و هنر ايران را به
ما نشان دادهاند. بر ماست که برخيزيم و غبار از چهرهی اين نازنينان
برگيريم و از انديشه و هنر آنان در راه رستاخيز فرهنگی و اجتماعی خويش
بهره بگيريم. انسان در آستانهی يک رستاخيز اجتماعی و فرهنگی ايستاده
است. بايد جستوجو کنيم، کشف کنيم، در يابيم و بيافرينيم. راه انسان
آينده از گذرگاه خرد و مهر میگذرد. خورشيد فردا بر بام خرد و مهر
میتابد.
چند ترانه از عمر خيام بخوانيم و به دريای خوشرنگ و آرام انديشههاش
دل بسپاريم. ترانههايی در ستايش زندهگی و شادی و خرد:
روزی که گذشت هيچ از او ياد مکن / فردا که نيامده است فرياد مکن
بر نامده و گذشته بنياد مکن / حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
آمد سحری ندا ز میخانهی ما / كای رند خراباتی ديوانهی ما
برخيز كه پر كنيم پيمانه ز می / زان پيش كه پر كنند پيمانهی ما
امروز تو را دسترس فردا نيست / و انديشهی فردات بهجز سودا نيست
ضايع مكن اين دم ار دلات شيدا نيست / كاين باقی عمر را بها پيدا
نيست
برخيز بتا بيا ز بهر دل ما / حل كن به جمال خويشتن مشكل ما
يك كوزه شراب تا به هم نوش كنيم / زان پيش كه كوزهها كنند از گل
ما
ای آمده از عالم روحانی تفت / حيران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می خور چو ندانی از كجا آمدهای / خوش باش ندانی به كجا خواهی رفت
ای چرخ فلك خرابی از كينهی تو است / بيدادگری شيوهی ديرينهی تو
است
ای خاك اگر سينهی تو بشكافند / بس گوهر قيمتی كه در سينهی تو است
ای دل چو زمانه میكند غمناكات / ناگه برود ز تن روان پاكات
بر سبزه نشين و خوش بزی روزی چند / زان پيش كه سبزه بر دمد از
خاكات
چون عهده نمیشود كسی فردا را / حالی خوش دار اين دل پر سودا را
می نوش به ماه تاب ای ماه كه ماه / بسيار بتابد و نيابد ما را
چون در گذرم به باده شوييد مرا / تلقين ز شراب ناب گوييد مرا
خواهيد به روز حشر يابيد مرا / از خاك در میكده جوييد مرا
Ç
|