|
|
|
|
||||||||||||||
|
كارگاه شعر نشست دوم
آنچه در ادامه خواهيد خواند، گزارش تنظيم شدهی دومين نشست كارگاه شعر فروغ است كه با سرپرستی شمس آقاجانی در دهم آبان 1384 برگزار شد و به بررسی دو شعر از ميان آنچه در شمارهی 77 مجلهی فروغ منتشر شد، اختصاص داشت. پيش از ورود به بحث كه به صورت طرح سؤالها و خرده نظرهايی از جانب شهاب مباشری و پاسخها و توضيحات شمس آقاجانی تنظيم شده است، آن دو شعر بررسی شده را باز میخوانيم:
مباشری: نسبت به كار «قصهی قديمی» از چند جنبه میتوان حرف بزنم، چه از منظر عناصری كه در كار استفاده شدهاند چه به خاطر برخی بازیهای زبانی انجام شده. از طرفی هم چيدمان نوشته محل سؤال است كه چهقدر آگاهانه است. بارها شاهد آن هستيم كه شيوهی نوشتن و شيوهی خواندن خود شاعر از شعر همخوانی ندارد. مثلا در اين كار واقعا بندهای «وقتی كه بودها را زير گنبد كبود / تفسير / میكردند» چهطور بايد خوانده شوند؟ توجه كنيد كه كمی جلوتر بدون رخداد هيچ اتفاق خاصی، كلمات «تفسير میكنند» در يك سطر نوشته شدهاند. بماند كه به نظرم تقطيع اين بند از بند قبلیاش به درستی انجام نشده و خوانش مناسبی را در پی ندارد. جالبتر اين كه در انتهای كار همان بندهای مورد اشاره يك سطر واحد درست میكنند: «وقتی كه بودها را زير گنبد كبود تفسير میكردند». آيا واقعا اين كار و اين شيوهی نگارش انديشيده شده است؟
آقاجانی: در مواجهه با يك شعر يك رویكرد اين است كه تشخيص بدهيم آيا شاعر كار و گويش شعر را جدی گرفته است يا نه. آيا شاعر فهميده كه شعر با نثر چه فرقی دارد؟ آيا شاعر به شعريتی كه محل بحث است توجه داشته؟ بعد از اين است كه میتوان به ساير مسائل رسيد، نظير قوت و ضعف تكنيك. در بارهی بحثی كه به ميان آمد، برای سطربندی هيچ قاعده و قانون فراگيری در شعر نداريم، اما هر شعر در خودش روالی برای تقطيع بندهايش خلق میكند. اگر بخواهيم از نثر بگذريم و به سمت شعر برويم، با تكهتكه كردن يك سطر نمیتوان به نتيجه رسيد. در هر شعری هر سطر بر اساس نفس و آهنگ خواندن شكل میگيرد، مثلا وقتی فروغ میگويد: «همهی هستی من آيهی تاريكیست / كه تو را در خود تكراركنان / به سحرگاه شكفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد» يا «زندهگی شايد يك خيابان دراز است كه هر روز زنی با زنبيلی از آن میگذرد»، [گذشته از ضرورت وزنی] حس و ضربان و آهنگ نفس است كه قطعات نوشته و سطربندی شعر را مشخص میكند. در اين كار هم صرفا با جدا نوشتن بندی كه يكپارچه قابل خوانده شدن است: «وقتی كه بودها را زير گنبد كبود / تفسير / میكردند» (و شاعر هم همين كار را در انتها كرده)، از نثر به شعر نمیرسيم. يا در كار «در خود فرو میروم»، شاعر میگويد: «کسانی را آرامش میآورد و کسانی را تشويش» يا «ای درد من! دستات را به من بده و دور از آنها، از اين سو بيا» كه سطرهای غيرشاعرانهای هستند. سطر كوچكترين جزء ساختاری فرم عمودی شعر است. در فرم عمودی شعر تناسب سطرها در پی هم اهميت دارد. از طرفی، هر سطر برای خودش يك فرم افقی دارد كه از اتفاقهای درون آن صحبت میكند. ما اگر نتوانيم فرم افقی يك سطر را كامل كنيم، در واقع نتوانيم يك سطر شاعرانه بيافرينيم، ديگر ادامه دادن بحث در بارهی فرم عمودی شعر فايدهای ندارد. بر گرديم به همان سطر آخری كه خواندم. در آن نشانیهای اضافیای وجود دارد: «دور از آنها» و «از اين سو». به نظر میآيد كه شاعر در اين سطر آنقدر مقهور يك مضمون بزرگ شده كه روند تشكيل سطر را فدا كرده است. مضمون باعث شده شعر فراموش شود، شعری كه در آغازش وقتی به «درد» میگويد «معقول باش»، نويد گشايش زاويهی تازهای و حسی شدن را میدهد. متأسفانه در ادامه شاعر قدر لحظهای را كه خلق كرده نمیداند و به سرعت در میغلتد به دامان نثر و اضافهگويی میكند. ديگر «كمی آرامتر بگير» يعنی چه؟ فرض كنيد از «معقول باش» چشم بپوشيم، آنچه میماند «ای درد من، كمی آرامتر بگير!» است كه نشانی از راحتی شاعرانه ندارد. جلوتر كه برويم، در سطر بعد نبود تكنيك در كار شاعر عيان میشود: «تو شب را میطلبيدی و او آمد». اين بيانِ يك علت و معلول رايج نثریست. اگر معلول عجيب باشد با گفتن آن، لو میرود و اگر عجيب نيست اصلا چرا گفته میشود؟ اما اگر اتفاق به زبان میآمد و علت پنهان میماند، به مخاطب اجازه داده میشد تا عملا تعجب كند. اين تخريب مداوم آن شروع خوب، نشانهی نشناختن سطر شعریست. بدتر آن كه با «کسانی را آرامش میآورد و کسانی را تشويش»، فقط با يك نثر خشك و خالی سر و كار داريم.
مباشری: يك سؤال! در شعر بعد از نو كه ديگر قافيه و وزن به هر شكل كنار میروند، آنچه باقی میماند مگر جز نثر است؟ مگر شعر نثری نيست كه خصايص شاعرانه دارد و حالا دعوا سر اين ويژهگیهاست؟
آقاجانی: نكته در همين است! سرودن شعر سپيد از هر شعر ديگری مشكلتر است، چون بايد بدون هيچ ابزاری از جنس وزن و قافيه و از اين قبيل ساخته شود. در شعرهای كلاسيك و نو، به هر حال قالبی از پيش ساخته شده يا تا حدی از پيش آماده وجود دارد كه بايد مضمون را در آن ريخت. در شعر بعد از نو ديگر هيچ قالبی در كار نيست و شاعر بايد در هر شعر فضا، آهنگ، حركت، شكل و زبان خاص خود آن شعر را بسازد. به هر حال، شعر نثر نيست و با آن اختلافاتی دارد كه نمونهاش همان رابطهی علت و معلولی موجود در عناصر تشكيلدهندهی نثر است كه در شعر وجود ندارد. در شعر سطرها به خاطر توالی معنايی دنبال هم قرار نمیگيرند. توالی معنا قانونی حاكم بر نثر است. شعريت نهفته در ارتباط زيبايیشناختی سطرها با هم است و به همين ترتيب، ارتباط زيبايیشناختی اجزاء درونی سطر. باز همان سطر را مرور میكنم كه «کسانی را آرامش میآورد و کسانی را تشويش». هيچ چيزی خارج از قوانين حاكم بر نثر در نحوهی چيدن كلمات، ساخت جمله و ارتباط معنايی كلمات ديده نمیشود. يا در شعر «قصهی قديمی» وقتی شاعر میگويد «پشت خواب طلايی گندمزارها»، يك بينندهی منفعل و كليشهپرداز است كه هيچ كاری انجام نداده است. گندم كه رنگاش طلايیست و اگر استعارهی خواب هم به ميان آيد، خوب معلوم است كه طلايی میشود. به اين ترتيب، سه كلمهی خواب و طلايی و گندمزار يدك هم شدهاند تا در مجموع يك معنای كلی را برسانند.
مباشری: خوب، اگر سادهانگاری در بارهی طلايی بودن را بپذيريم، اما خواب گندمزار حضوری مشخص دارد كه در ادامه با اشاره به سيب و دوباره خواب، يادآور حكايت گناه ازلی انسان میشود. البته سيب به نحوی بيان مكرر همان ماجرای گندم است، فقط با روايت ديگری. آيا اين يك جور بازی معنايی نيست؟
آقاجانی: اين معنا در ذهن يك خوانندهی مفهومگرا حلاجی میشود، اما هنوز سطرها درست نشدهاند كه بخواهی ميان سطرها بگردی و اين معانی را به هم ربط بدهی. در «خواب طلايی گندمزارها» با هدر رفتن كلمات و ريخت و پاش كلمات مواجه هستيم. با اين كار تمام كلمات بیرمق و بیجان میشوند. اين كار يعنی ضعف تأليف كه عين بختك روی كار افتاده است. شاهد ديگری برای اين ادعا اين كه در نيمهی دوم همين شعر بشماريد و ببينيد چند بار «من» تكرار شده: من راز ...، نمیدانم، در من ...، من رؤيای ...، همسايهام، من زادهی ... و نبودم. يا اين كه در انتها وقتی شاعر بود و كبود را قرينه میكند تا به يك آهنگ برسد، چرا نحو جمله را اينجوری رها میكند؟
مباشری: يك لحظه صبر كنيد! اگر همين سطر آخر را بخواهيم شاعرانه بكنيم، چارهاش چيست؟
آقاجانی: ما اينجا با يك زير گنبد كبود روبهروييم كه كاملا آشناست. حالا مثلا میخواهيم آشنازدايی بكنيم كه اين يكی با آن گنبدهای كبود آشنا فرق دارد. با كلمهی انتزاعی «بودها» وارد حوزهی انديشه و فلسفه میشويم. «بودها» يك مفهوم ذهنیست و تا اجرايی و عينی نشود، دردی را دوا نمیكند. گرفتار روايت مضمون شدن يعنی توليد نثر، نه شعر. در نثر هدف گفتن مضمون است، اما در شعر اين هدف نيست. در شعر شكل گفتن است كه اهميت میيابد. در آن يكی شعر، «رجالههای پست» و «جشن بندهپروری» چه جایگاهی در شعر دارند؟ آدم به ياد سخنرانی برخی مسؤولان در مجامع رسمی میافتد. و همينطور «ميوههای ندامت». شاعر آنقدر در مقابل مفهوم اين تعابير دچار ضعف میشود كه شعر را میبازد و وارد فضای خطابه میشود. شاعر در مقابل اين مضامين بزرگ كه در سخنان سياستمداران شنيده میشوند، ترسيده است. در شعر، ابهت و قدرت شاعر در شكل دست و پنجه نرم كردن با كلمات است كه باعث زاده شدن مضمون میگردد. شاعر در اين كار، حتا بعد كه با برگشتن به «درد» كمی میخواهد آرام بگيرد، دوباره اضافهگويی میكند: «دور از آنها، از اين سو بيا» و اين بديهیست. شاعر بايد از كلمه شروع كند به جای اين كه درگير مضامين بزرگ شود، مثلا بگويد: «از اين سو بيا! بيا! از اين سو / نه، از آن سو، نه! / از اين سو بيا ...» يا در بند آخر شعر «قصهی قديمی»، همهی هستی و نيستی شاعر شده حفظ دستور زبان برای آن همه معنی. چه دليلی دارد كه اين جمله اين قدر كامل و مرتب از آب در بيايد. آيا نمیشد «زير گنبد كبود» را به ابتدا برد و حتا اين تركيب را شكست؟ شاعر مراقب نيست كه با اين جملات تبديل میشود به يك بيانيهنويس، بيانيهنويسی كه از كلمات ادبی درشت و بزرگ استفاده میكند. اصلا در شعر استفاده از كلمات ادبی كار بدیست (البته بحث در اين باره خيلی مفصل است و بايد بعدتر به آن مفصلا پرداخت). حتا مشكل ضعف تأليف در سطری كه زمينهی خوبی دارد، مانع بهترين شكل اجرا شده است. منظورم سطر «چه خوشبخت است زنگ که حنجرهای نيرومند دارد» است كه در آن خوشبخت و زنگ و حنجره از سه موقعيت متفاوت دور هم آمدهاند، اما بيان منسجم نثری مانع از شكلگيری و خلق شاعرانه شده است. بياييد بخشی از يك شعر آدونيس، شاعر بزرگ عرب، را بخوانيم. البته بايد توجه كنيم كه اين كار ترجمه شده است** و ما خيلی نمیتوانيم در بارهی شكل نوشته شدناش بحث كنيم و تنها میتوانيم نگاه او را تعقيب كنيم. اسم شعر «فرهنگنامهی كوچكی برای زنان» است. در جايی میگويد: «انداماش افقها را فتح خواهد كرد». خوب، اين تصوير آشنايیست از تشبيه قد بلند معشوق، اما در دو سطر پيش از آن دو نشانی داده میشود كه توضيح اضافی نيستند و كاركرد شكلی و فرمی دارند، اينگونه: «نه آغوش گشودهاش / و نه گامهايش / انداماش افقها را فتح خواهد كرد». اين سه سطر با هم هستند، اما آن دو خط اول با اين كه جزئيات بيشتری را فاش میكنند، اما توصيفی برای سطر سوم نيستند. آنها با حضورشان حتا وصف آن قسمت آخر را محدود میكنند. و همينطور بعدتر میرسيم به اينجا: «او / انداماش پرسش علم الافلاك است / نه علم حيات». يا در قسمتی ديگر: «باری، به او و آينه روبهرويش نگريست / و با خود گفت: "با هم چه فرقی دارند؟"» كه يك ابهام كامل است. تعليقی كه از آن به هيچ جا نمیرسيم. مخاطب رهنمون نمیشود به تصوير معلومی و چه بسا خود شاعر هم نداند چه گفته است. تصويری پرسشگر كه فقط پرسشی بودناش جلوه دارد. در جای ديگری میخوانيم: «رؤياهايش بینهايت تنهايی را حراست كردند / و هنوز حراست میكنند». سطر اولی به نظر كاملا ذهنیست، اما در سطر بعد با يك جملهی عادی همه چيز عينی میشود. انگار عملی و فعلی در حال انجام و تداوم است. اين سطر توضيح بند قبلی نيست، اتفاقا آن بيان را قطع میكند. دوباره برگرديم به شعر «قصهی قديمی». وقتی حرف از ضعف تأليف میزنيم، با توضيح نابهجا روبهروييم. مثلا در بند «تصوير گيسوان طلايی در آب» با توضيح و زيادهگويی روبهروييم. شاعر نبايد صريحا بگويد «تصوير»، آن هم با حضور آب. او بايد تصوير را نشان دهد. حالا بماند كه تركيب وصفی «گيسوان طلايی» چهقدر دستمالی شده است! هر آدم غيرشاعری هم گيسوان طلايی دختركان را در كوچه و خيابان میبيند! شعريت در آن است كه گيسوان طلايی خاصی آفريده شود. به اين ترتيب، عشقی كه در اين كار برای نشان دادناش تلاش میشود، صادقانه نيست. اين حكايتی واقعا عاشقانه نيست، چون يك بيان عمومیست و همه كه يك جور عاشق نمیشوند. يك شاعر وقتی از عشق حرف میزند، بايد عين مجنون ليلی را ببيند، نه آن طور كه همه میبينندش. بگذاريد يك مثال ديگر بزنم. وقتی ناظم حكمت میگويد: «تو را دوست میدارم چون نان و نمك»، چه اتفاقی میافتد؟ كسی را سراغ داريد كه معشوقاش را اينگونه دوست بدارد؟ مگر اين كه يك تجربهی خاص داشته باشد. نان و نمك از موقعيت هميشهگیشان كنده شدهاند و همراه با دوست داشتن يك موقعيت خاص پديد آوردهاند. من و شما تا از موقعيت خاصی كه ناظم حكمت میگويد مطلع نشويم، به ذهنمان خطور نمیكند كه میشود يكی را مثل نان و نمك دوست داشت. حرف آخر اين كه شعر كلام جادويی نيست، شعر جادوی كلام است. نثر دستبالا گويای يك كلام جادويیست، اما شعر بيان جادويیست كه در كلمات وجود دارد (در اين باره هم بعدتر بيشتر حرف میزنيم).
|
|