سال چهارم

چهار دی 1384

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

غلام‌عباس مؤذن

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

ga_moazzen

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

پايان سمفونی

غلام‌عباس مؤذن

 

قبل از رسيدن قطار، خاطرات‌اش آمده بود. خنده‌هايش، حركات‌اش، عصبانيت و شوقِ بودن‌اش باعث شده بود تا زنده بماند. بارها خواسته بود خودش را خلاص كند، اما نه اين كه ترسيده باشد يا كسی منصرف‌اش كرده باشد، بلكه اميد دوباره ديدن‌اش موجب می‌شد كه دست به خودكشی نزند.

وقتی كه سرش را برای خوابيدن بر زمين گذاشت، با خود گفت: "خواب از نان خوردن برای من واجب‌تر است." خدا را شكر كرد برای اين چنين نعمت بزرگی كه به او داده است. و به اميد ديدن‌اش چشم‌هايش را بست، اما هنوز خواب‌اش نبرده بود كه تصويرهای پاره پاره‌ای از زنده‌گی گذشته‌اش جلوی چشمان‌اش ورجه ورجه كردند. كابوس‌هايی گنگ و درهم و برهم و ساعت چسبيده بر ديوار كه تيك تاك‌اش لاشه‌ی زمان را به سوی نيمه‌شبی تاريك با خود می برد تا در مرداب‌های آن سوی زنده‌گی دفن‌اش كند، اما مثل اژدهايی چندسر دوباره باز می‌گشت. و نازگل پير شد تا توانست بخوابد!

ناگهان صدای بوق قطار در ايست‌گاه پيچيد و مثل كاردی بر خاطرات‌اش نشست. وقتی كه به خودش آمد، قطار نفس راحتی كشيد و ايستاد. چشمان نازگل مانند مأموری به دنبال مجرم فراری‌اش می‌گشت. نفس كشيدن قطار و هياهوی مردم كه انتظار می‌كشيدند، حتا نتی به ظرافت بال زدن پرنده‌گانی كه بر سقف ايست‌گاه می‌پريدند، همه‌گی صدايی موزون و يك‌نواخت را تشكيل می‌داد، اركستری كه آرام شروع شده و حالا ديگر به اوج رسيده بود. نازگل احساس خفه‌گی كرد. هياهوی آدم‌ها از اوج فرو نشست و قطار مثل شواليه‌ای كه مغلوب شده باشد از پای درآمد. نازگل با خود گفت: "نكند اصلا كسی آن‌جا نبوده؟ من كه به او گفتم: «زنده‌گی را نمی‌توانی جايی ديگر پيدا كنی. زنده‌گی همين است كه هست، نمی‌تواند آن‌طور باشد كه تو فكر می‌كنی. فكر تو از اهالی آينده است و زنده‌گی نمی‌تواند آينده را بفهمد. بايد زنده‌گی را فرصت می‌دادی تا خود آن‌جا را تجربه كند.»"

به در خروجی ايست‌گاه برمی‌گشت كه موش بزرگ و چاق و چله‌ای از كنار ريل بيرون پريد. با خود گفت: "چرا قبلا موش‌ها را به اين گنده‌گی نديده بودم!"

نگاه نازگل به دو «يا كريم» افتاد كه بر ستون آهنی موتورخانه‌ی ايست‌گاه با هم عشق‌بازی می‌كردند. يك لحظه ايستاد و گفت: "نكنه ازدواج كرده و منو فراموش كرده باشه؟ نه، نه! خودش به‌ام گفت كه ديگه ازدواج نمی‌كنه مگه اين كه جنگ تموم شده باشه. خودش گفت."

سينه‌ی نازگل تنگ شد، فشرده شد. حركت خون را در رگ‌های خود به خوبی حس كرد. گفت: "تو  واسه‌ی خودت می‌ری، واسه‌ی راضی كردن خودت. اگه برنگردی، همه چيزو مفت باختی، می‌فهمی؟ كاری كه داری می‌كنی ساده‌ترين راهه. فكر می‌كنی مردن خيلی سخته؟ اما بدون كه ساده‌ترين راه مردنه. اگه احساس شجاعت می‌كنی، وايسا و زنده‌گی كن!"

و دوباره سكوت كرد. مواقعی كه خود را در پيرامون‌اش غريب می‌يافت و يا پيرامون‌اش را غريبه می‌ديد، ترجيح می‌داد چيزی نگويد. محيط با دست نامرئی خود خفه‌اش می‌كرد. با خود كلنجار نمی‌رفت. به هيچ می‌رسيد و از آن لذت می‌برد. سكوت را خوب می‌شناخت، هر طور كه می‌خواست می‌توانست آن را تفسير كند. همه‌ی معانی را در خود دارد. مثل رنگ سياه می‌ماند، و البته شايد هم سفيد. سكوت تكه‌ای از زمان است كه در تاريكی ذهن آدمی خودش را پنهان كرده است، اما سر بزن‌گاه پيدايش می‌شود و انسان آشفته را پناه می‌دهد.

 

***

سفير پاييز به شهر آمده بود تا برگ‌های رنگ پريده را از شاخه‌ها بيندازد. گنجشك‌ها كز كرده به فكر سفر بودند. نازگل از پشت پنجره گربه‌ی خاكستری ياغی را روی ديوار ديد كه از زير شاخه‌ی درخت خرمالوی هم‌سايه رد می‌شد. آف‌تاب كم‌جانی روی گل‌دسته‌های مسجد جامع، به پايين سر می‌خورد. به حياط آمد و كنار حوض خشكيده‌ی سنگی ايستاد. فلكه‌ی شير آب را چرخاند. فواره‌ای از وسط حوض به آسمان پريد. بعد از سال‌ها حوض‌چه‌اش را ديد كه نفس می‌كشد. گل‌دان‌های شمعی تكانی خوردند. پاييز می‌آمد و نازگل احساس بهار را داشت. سروصدايی به گوش‌اش خورد،، اما مثل هميشه  ديگر دل‌هره به سراغ‌اش نيامد و نترسيد. آرام بود و  به آبی كه در حوض می‌لرزيد، لب‌خند می‌زد. مردم در خيابان شهر آخرين استخوان‌های بازمانده از جنگ را تشييع می‌كردند.

 

Ç