سال چهارم

چهار دی 1384

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

كاوه احمدی علی‌آبادی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

kaveh_ahmadialiabadi

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

به‌ طنز بستن ديكتاتور

نقد فيلم «ديكتاتور بزرگِ» چارلی چاپلين

كاوه احمدی علی‌آبادی

 

چارلی در ديكتاتور بزرگ‌، جدی‌ترين‌ و خشن‌ترين‌ جلوه‌های مدرنيته‌، يعنی فاشيسم‌ را در دشوارترين‌ شرايط، يعنی جنگ‌، به‌ سخره‌ می‌گيرد. جايی كه‌ حتا فرصت‌ غش‌ كردن‌ نيست. وقتی چارلی قصد دارد نارنجكی را پرتاب‌ كند، ولی آن‌ به‌ اشتباه‌ از آستين‌اش‌ به‌ درون ‌زيرشلوارش‌ سر می‌خورد و سپس‌ چارلی آن‌ را بيرون‌ آورده‌ و به‌ خارج‌ می‌اندازد، از ترس‌ لحظه‌ای از حال‌ می‌رود، اما افسر مافوق‌اش‌، سريع‌ او را به‌ خود می‌آورد كه‌ بايد بجنگد. به‌ بيانی ديگر، او كنايه‌ می‌زند كه‌ احساسات‌ جايی برای بروز ندارند، چرا كه‌ قدرت‌ بی‌رحمانه ‌همه‌ جا دندان‌ تيز می‌كند. مدرنيته‌ از آن‌ روی كه‌ متناقض‌ است‌، به‌ همه‌ی جلوه‌های زنده‌گی اجازه‌ی‌ بروز می‌دهد، حتا فسيل‌های به‌ جای مانده‌ از نظام‌های منحط و سركوب‌گر. مانند آن‌ است‌ كه‌ در زمينی‌، همه‌‌ چيز امكان‌ رشد يابد، در نتيجه‌ علف‌ هرز نيز در كنار ساير محصولات‌ رشد كند. مدرنيته‌ برخلاف‌ تصور بسياری‌، متكی بر قدرت‌ نيست‌، بلكه‌ منتزع‌ از عقلانيت‌ است. اين‌ عهد كهن‌ است‌ كه ‌متكی بر قدرت‌ بود، اما در مدرنيته‌، علف‌های هرز عهد كهن‌ نيز در کنار ميوه های پربار مدرنيته، يعنی دموکراسی، اجازه‌ی‌ بروز می‌يابد. آن‌جاست‌ كه‌ اراده‌ی معطوف‌ به‌ قدرت‌ قد علم‌ می‌كند و فاشيسم‌ را در دامان دموکراسی فرياد می‌زند و خواست‌ خويش‌ را، نه‌ فقط بر سر دشمنان‌ و رقبا، بلكه‌ هر چه‌ غير اوست‌، چون‌ پتكی می‌كوبد. اما آن ‌هم‌چون‌ همه‌ چيز در فاشيسم‌، سلسله‌ مراتبی دارد. سنگ‌ زيرين‌ آسياب‌، منفورترين‌ انسان‌های جامعه‌ی فاشيستی خواهند بود. طبعا اقليت‌ها و ضعفا در هر قشری. يهوديان‌ اتفاقا در آلمان‌ آن‌ زمان‌، در اقليت‌ و تبعيضی تاريخی ـ اجتماعی به‌سر می‌بردند كه‌ هر قوم‌ يا گروه‌ ديگری نيز می‌توانست‌ چنين‌ باشد. در سلف‌ فاشيسم‌ در جوامع‌ كهن‌، تمامی جوامع‌ و اقوام‌ شكست‌‌خورده‌، زيردست‌ و برده‌ بودند.

اولين‌ مشكلی كه‌ در جنگ‌ پيش‌ می‌آيد، برای رفع‌ آن‌ به‌ قشربندی يك‌ جامعه‌ی نابرابر و ديكتاتور به‌ جلوه‌ در می‌آيد. هر مسأله‌ای كه پيش‌ آيد، فرمانی به‌ زيردست‌ صادر می‌شود و او نيز متعاقبا آن‌ را به‌ پايين‌تر از خود انتقال‌ می‌دهد، تا در نهايت‌ به‌ شخصی می‌رسد كه كسی را زيردست‌اش‌ ندارد. اين‌ به‌ معنای آن‌ است‌ كه‌ بار تمامی كارها بر دوش‌ طبقات‌ پايين‌ جامعه‌ و انسان‌هايی قرار گرفته‌ در نازل‌ترين‌ جای‌گاه‌ ساختار اجتماعی و مديريتی‌، سنگينی خواهد كرد. نظم‌ در اين‌ شرايط تنها در روابط ظاهری جلوه‌ می‌كند، آن‌چه‌ در لايه‌های عميق‌تر ديده‌ می‌شود، لايه‌های قدرت‌ و فرمان‌برداری بی‌چون‌ و چرای زيردست‌ از بالادست‌ است‌، كه‌ كارها را سامان‌ داده‌ و به‌ پيش ‌می‌برد.

در ديكتاتور بزرگ‌، همان‌ يهودی كه‌ جنگ‌ با سربازی او، فرماندهان‌ را حفظ كرده‌ بود، در كار و تلاش‌ اجتماعی نيز سهم‌ بزرگی داراست‌، اما فاشيست‌ حق‌ و ناحق‌ نمی‌شناسد، او تنها يك‌ چيز می‌شناسد، قدرت‌ و سلسله‌ مراتب‌ آن. او قدرت‌مند و زيردست ‌طبقه‌بندی می‌كند و كار، وظيفه‌ و مسؤوليت‌ هر يك‌ نيز مشخص‌ است، ولی اگر همه‌ كس‌ و همه‌ چيز را در ديكتاتوری سياه‌ و سفيد ببينيم‌، از همان‌ ضعف‌ بزرگ‌ آنان‌ رنج‌ می‌بريم. در آن‌جا نيز انسان‌هايی هستند كه‌ معيارهای ديگری دارند و قدرشناس‌ نيز هستند، هم‌چو همان‌ فرمانده‌ای كه‌ چارلی و خدمات‌اش‌ را به‌ ياد می‌آورد.

چارلی نشان‌ می‌دهد كه‌ نه‌ تنها بسياری از اقشار اجتماعی‌، بلكه‌ نزديكان‌ و اطرافيان‌ و حتا ديكتاتور بزرگ‌ نيز از احساسات‌ و عواطف ‌انسانی برخوردار است‌، اما آن‌ها اجازه‌ی بروز نمی‌يابند يا خود آن‌ها را قربانی اراده‌ی قهار خويش‌ می‌سازد، يا اطرافيان‌ چنان‌ انتظاری از وی دارند. هنگامی كه‌ يكی از مشاوران‌ ديكتاتور از پشت‌ سر به‌ او نزديك‌ می‌شود و صدايش‌ می‌زند، او هل‌ می‌خورد تا نشان‌ داده‌ شود كه‌ ديكتاتور انسانی ترسوست‌ كه‌ بخش‌ قابل‌ ملاحظه‌ای از فيگورهای اقتدار وی‌، برای پنهان‌سازی و چيره‌گی بر آن‌ ترس‌ نهفته‌ است. ديكتاتور فرصت‌ در خود فرو رفتن‌، گريه‌ كردن‌، رابطه‌ی عاشقانه‌ برقرار نمودن‌، و ارتباطی بادوام‌ با دنيای هنر را نمی‌يابد، چرا كه‌ «اراده» چنين‌ حكم‌ كرده‌ است. حتا رفتارهای دوستانه‌ و انسانی فاشيست‌ها آن‌ قدر جدی و سنگين‌ است‌ كه‌ ديگران‌ برداشت‌ منفی از آن می‌كنند. جايی كه‌ دختر يهودی زمين‌ می‌خورد و سربازان‌ بلندش‌ می‌كنند يا وقتی كه‌ افسران‌ آلمانی به‌ چارلی كه‌ مشغول‌ جاروی بيرون‌ مغازه‌اش‌ است‌، آن‌ قدر محكم‌ سلام‌ می‌كنند كه‌ او از ترس‌ به‌ هوا می‌پرد. انگار كه‌ كسی آروغ‌ زده‌ يا رعد و برقی اصابت‌ كرده‌ است!

در ديكتاتور بزرگ‌، واژه‌های انگليسی به‌ شيوه‌ای ادا می‌شوند كه‌ از ريتم‌، لحن‌ و احساس‌، در زبان‌ آلمانی انعكاس‌ می‌يابد و پنداری ‌شخصيت‌ها با زبان‌ و احساس‌ آلمانی‌، انگليسی حرف‌ می‌زنند! چارلی ازآن‌ هم‌ پيش‌تر می‌رود و بدون‌ واژه‌گان‌ آلمانی و تنها با آواها، معانی موردنظرش‌ را انتقال‌ می‌دهد. هنگام‌ سخنرانی‌های ديكتاتور، او اصواتی را به‌ كار می‌برد كه‌ كلماتی معادل‌ در زبان‌ آلمانی ندارند، ولی آن‌ قدر لحن‌ و بار عاطفی آواها قوی‌ست‌، كه‌ مقصود و مضمون‌ سخنرانی ديكتاتور راد می‌توان‌ از آن‌ها دريافت! او به‌ غيرآلمانی‌زبان‌ها طعنه‌ می‌زند، هر چيزی ‌را كه‌ ديكتاتور در سخن‌رانی ادا می‌كند، نبايد به‌ حساب‌ زبان‌ آلمانی بی‌چاره‌ گذاشت‌، بلكه‌ بسياری از آن‌ها، اصواتی‌ست‌ كه‌ چه‌ بسا از گرفته‌گی حنجره‌ يا سرفه‌هايش‌ بيرون‌ می‌ريزد كه‌ غيرآلمانی‌ها متوجه‌ نمی‌شوند!

چارلی بسيار حساب‌ شده‌، نظم‌ جوامع‌ ديكتاتوری را نيز كه‌ نقطه‌ی قوت‌ آنان‌ پنداشته‌ می‌شود، به‌ طنز می‌بندد. هنگامی كه‌ تراشيدن‌ ريش صورت‌ مشتری را با ريتم‌ موسيقی هم‌آهنگ‌ می‌كند، آهنگ‌ به‌ پايان ‌می‌رسد و چارلی نيز اصلاح‌اش‌ را تمام‌ می‌كند، اما بخشی از خمير ريش‌ روی صورت‌ مشتری هنوز باقی مانده‌ است!

چارلی وقت‌شناسی را نيز به‌ زيبايی هر چه‌ تمام‌تر با استعاره‌ای ظريف ‌به‌ باد انتقاد می‌گيرد. او نشان‌ می‌دهد شخصی كه‌ مدعی‌ست‌، اختراع ‌تازه‌ای انجام‌ داده‌ است‌، برای آزمايش‌ اختراع‌اش‌ از پنجره‌ به‌ بيرون‌ می‌پرد، اما دست‌گاه‌اش‌ كار نمی‌كند و او روی آسفالت‌ پخش‌ می‌شود! اما ديكتاتور از اطرافيان‌اش گله‌ می‌كند كه‌ چرا وقت‌ او را تلف‌ كردند! از منظر او، جان ‌انسانی كه‌ مرده‌ است‌، مهم‌ نيست‌، بل‌ چند ثانيه‌ای كه‌ برای آزمايش‌ هدر رفته‌ ارزش‌مند شمرده‌ می‌شود. چارلی نشان‌ می‌دهد، وقت‌شناسی نيز تنها وقتی كه‌ انسانی‌ست‌، ستودنی‌ست‌، و اگر به‌ قيمت‌ قربانی كردن‌ انسان‌ها تمام‌ شود، خنده‌دار و بسا پوچ‌ است.

چارلی اطرافيان‌ ديكتاتور را نيز كه‌ بخشی از نظام‌ فاشيستی‌اند، به‌ ريش‌خند می‌گيرد و نشان‌ می‌دهد كه‌ شماری از اينان‌، برخلاف‌ آن‌چه‌ ادعا می‌شود، نخبه‌گان‌ يا برترين‌های جامعه‌ نيستند، و چه‌ بسا افراد خنگ‌ و بی‌شخصيتی‌اند كه‌ تجلی ناتوانی آن‌ها، هم‌چون‌ بلندگويی مدام‌ برتری ديكتاتورها را پخش‌ می‌كند. اما اندك‌ نخبه‌گانی نيز كه‌ دور و بر اويند، افراد ناتوانی هستند. آنان‌ آن‌ قدر ضعيف‌اند كه‌ حتا قادر نيستند، به‌ مانند آينه‌ای ‌ضعف‌های ديكتاتور را به‌ او نشان‌ دهند و بر عكس‌، ضعف‌های او را به‌سان‌ ملاك‌های قدرتش‌ متجلی می‌سازند و بيش‌تر باعث‌ دوری‌اش‌ از ارزش‌های انسانی و رفتارهای توأم‌ با عقلانيت‌ و اعتدال‌ می‌شوند. از اين‌روست‌ كه‌ ديكتاتورها را در نخستين‌ مشاهده‌، به‌ راحتی می‌توان‌ شناخت، زيرا ايشان‌ آينه‌ای برای بررسی خويش‌ ندارند تا ببينند به‌ چه‌ هيولايی بدل ‌شده‌اند.

اما چارلی در زمره‌ی آنانی نيست‌ كه‌ تنها شخصيت‌های منفی ‌فيلم‌اش‌، مورد اتهام‌ و انتقاد واقع‌ شوند. او حتا وقتی يهوديان‌ آن‌ زمان ‌آلمان‌ را، اشخاص‌ محروم‌ و مغضوب‌ نشان‌ می‌دهد، از به‌ تصوير كشيدن ‌خصيصه‌ی معروف‌ ايشان‌ كه‌ خساست‌ است‌، غافل‌ نمی‌ماند. آن‌جا كه ‌چارلی كيك‌هايی را كه‌ جلوی ميهمانان‌ می‌گذارد، نخست‌ سبك‌ و سنگين ‌كرده‌ و به‌ دفعات‌ تعويض‌ می‌كند تا كيكی كه‌ بيش‌تر است‌ به‌ خودش‌ برسد.چارلی برخی از زرنگی‌ها و شيطنت‌های آنان‌ را نيز به‌ رخ‌ می‌كشد و ايشان‌ را بی‌گناهانی كه‌ كاملا يك‌ طرفه‌ مورد ظلم‌ قرار گرفته‌ باشند، معرفی ‌نمی‌كند.

در ديكتاتور بزرگ‌، شرايطی كه‌ منجر به‌ حكومت‌های ديكتاتوری ‌می‌شود، مطرح‌ نمی‌شود. هرج‌ و مرج‌ها، بی‌قانونی‌ها، شورش‌ها، فقر و بی‌عدالتی گريبان‌گير وجود انسان‌ می‌شوند و او را وادار می‌سازند تا به دامن‌ هيولايی پناه‌ ببرد، كه‌ حداقل‌ معيشت‌، نظم‌ و قانون‌ را تأمين‌ كند. شايد چارلی نمی‌خواسته‌ به‌ زمينه‌ها و ريشه‌های ظهور ديكتاتوری بپردازد و تنها معضلاتی را كه‌ پس‌ از به‌ قدرت‌ رسيدن‌اش‌ پديدار می‌شود، فيلمبرداری كرده‌ باشد.

در دستگاه‌ حكومتی ديكتاتور، همه‌ نظامی هستند، حتا زنان‌ و مستخدمان‌. چارلی آن‌ را از طريق‌ ستاره‌هايی كه‌ روی اونيفورم‌شان ‌نصب‌ كرده‌، عيان‌ می‌سازد. ديكتاتور به‌ همان‌ سرعت‌ كه‌ درجه‌ می‌دهد، آن‌ها را می‌گيرد. او تنها نمره‌های بيست‌، صفر و زيرصفر را می‌شناسد و نمره‌ی ديگری نمی‌دهد. او اطاعت‌ و چاپلوسی نسبت‌ به‌ خود را نمره‌ی ‌بيست‌ و لغزش‌ و اشتباه‌ را نمره‌ی صفر می‌دهد، ولی وای بر خيانت‌ كه‌ زيرصفر است‌ و اعدام‌ نصيب‌ خوش‌ اقبال‌ترين‌ می‌شود و جای هيچ‌ بحثی ‌نيست. به‌ همان‌ ساده‌گی كه‌ عناوين‌ افتخار و غرور را به‌ صف‌ می‌كند، آب‌روی خطا و قصور می‌گيرد، اما در قبال‌ خيانت‌ تنها جان‌ (شكنجه‌، خودكشی يامرگ‌) می‌گيرد و بس.

در اين‌ ميان‌، مواجه‌ی ديكتاتورها با يك‌ديگر بسيار ديدنی‌ست. حتا ‌در ابراز دوستی به‌ يك‌ديگر نيز مدام‌ قدرت‌ ميانه‌ی آن‌ها را به‌ هم‌ می‌زند. وقت‌ عكس‌ گرفتن‌، هر يك‌ می‌خواهند به‌ گونه‌ای در پشت‌ ديگری بايستد تا اقتدار بيش‌ترش‌ را به‌ ثبوت‌ برساند! زمان‌ نشستن‌، هر يك‌ می‌خواهد در جايگاهی بالاتر قرار گيرد تا مقتدرتر به‌ نظر رسد. به‌ راستی كه‌ چارلی ‌معيارهای تمسخربرانگيز برتری‌شان‌ را به‌ خوبی به‌ تصوير كشيده‌ و عريان‌ می‌سازد. رسانه‌های مستقل‌ نيز در حكومت‌های ديكتاتور، به‌ جز همان‌ آشغالی كه‌ در ديكتاتور بزرگ‌ به‌ صورت‌شان‌ می‌زنند، سهمی عايدشان‌ نمی‌شود. در صحنه‌ای كه‌ ميكروفن‌ از طنين‌ نطق‌ ديكتاتور عقب ‌می‌نشيند، در حقيقت‌ آن‌ نماد افكار عمومی است‌ كه‌ از او منزجر می‌شود.

چارلی در لباس‌ يك‌ ديكتاتور، در جای‌گاه‌ وی قرار گرفته‌ و در حالی‌كه‌ نظام‌ ديكتاتوری را زير فرمان‌اش‌ دارد، برخلاف‌ آن‌چه‌ از او انتظار دارند، به‌ مانند يك‌ ديكتاتور ظاهر نمی‌شود. او با سخن‌ گفتن‌ از آزادی‌، دموكراسی و انسانيت‌ و به‌ دور افكندن‌ تبعيض‌ و ستم‌، به‌ ثبوت‌ می‌رساند كه‌ حتا در چنان‌ جای‌گاهی نيز می‌توان‌ انسانی بود، و انسانيت‌ انسان‌، وديعه‌ای‌ست‌ كه‌ همواره‌ می‌تواند از درون‌، انسان‌ را متحول‌ ساخته‌ و از هر آن‌چه‌ انسان‌ را مهقور و برده‌ی خويش‌ ساخته‌ نجات‌ بخشد. آن‌ها را چارلی‌ست‌ كه‌ می‌تواند با زبان‌ راندن‌، زنده‌ كند، نه‌ ديكتاتورها، زيرا اوست ‌كه‌ شأن‌ نزول‌ اين‌ آيات‌ (منظور آيات‌ دينی نيست‌، بلكه‌ آيات‌ معنوی‌ست‌) است‌: «تو معنای تبعيض‌ و جور را می‌فهمی‌، چرا كه‌ خود، يكی از قربانيان ‌آن‌ها بودی.» اما هم‌ فيلم‌ ديكتاتور بزرگ‌ چارلی هم‌ دموکراسی و مدرنيته، نيازی به سخن‌رانی برای حقوق‌ انسانی‌، منطق‌، احساس‌، ارزش‌ها و ضدارزش‌های‌شان‌ ندارند، و آن‌ قدر در بطن‌شان‌ نهادينه‌ شده‌اند كه‌ اساس‌شان ‌مبتنی بر آن‌هاست.

 

Ç