|
|
|
|
||||||||||||||
|
رنگ كلمه: هفت شعر و شش شاعر شعرهايی از فرهاد ابراهيمی / داود اصلانی / رضا رشيدپور / ستار شكری / محمود كوير / قاسم نصر
فرهاد ابراهيمی
كوچ پرندهایست از يقين گمشدهای كه در افق ما لانه كرده است مثل برگ چای كه از ميان سياه نگاهاش مینوشد خونابه و زمين خيس و
باور هر كه اين چند روز مانده به مرگ را
داود اصلانی
بيگانهام بيگانهام با خويش همپيالهام رنجور ازين رنج سفر ديوانهام ديوانهام خسته بر کنجی افتادهام درماندهام درماندهام بر دستام پياله است مستانهام مستانهام در بارگاه هشتمين مهر ديوانهام ديوانهام درين بارگه عاشقام ديوانهام مجنون و بیچارهام
رضا رشيدپور
نسترن نو گل روييده به پاييز دلام نفس تو غزل زندهگیام را میسرايد از نو
با خراميدن تو روی ايوان خيال پنجهام میرقصد روی اين کهنه سهتار
قفس حنجرهام میشکند قمریِ آوازم میگشايد پر و بال
از تو جان میگيرم هر سحر گاه که بر میخيزم
زلف آشفتهی هر روزم را شانهی دست تو میآرايد
نسترن! نو گل باغچهی بی سر و سامانی من چه کسی چيد ترا و در آغوش کدام جام بلور گلبرگهايت ريخت
عطر بوی تن تو در حصار شب شهوتزدهی جهل کدام رهگذری بوی کافور گرفت
که مرا در شب يخبستهی آوارهگیام هديه کردی به باد
ستار شكری
در سواحل خوابآلود - آنجا كه نيستی و راستی شفاف به رويهها میجوشند - در كرانهی كبود ابرها - آنجا كه دفهای باطن در آهنگاند - سرهای كامل لحظهای از جَيب بالا میشوند تا از لحظه بیبال رها شوند به گاهِ «هان! يك روز خاكی ديگر!»
كوس! جوانمردان را آنگونه كه زيستند به ياد میآورند چادر اوراد از سر ترس تا ابد تا باد بر باد عدم باد!
ابلهان در اين محضر بینظر رحم باز نخواهند گشت ليك مدعيان: در حرمان نيمنگاه به بيرق ميدان يا گود و در حسرت مجال دوبارهی بازی با «حق» - لواط با ضمير – تا خانه با پوزه در خاك رفتن
محمود كوير
میشود کمی کنار برويد؟ کفشدوزکی دارد اینجا قدم میزند در کوچههای پاییز
قاسم نصر (هنگام)
یک بهانه با من باش در خمار این قمار چون تردید تاس بر شش خان نرد، جولان دلواپسی بر شبهای شبنشین من
قاسم نصر (هنگام)
ساعتی نشستيم از كوچهزار انار بوی سرخی میآمد
آفتاب كه غروب كرد چشمهايت گريخت و من در کنار تو دنبال تو میگشتم
هيچ زمينی بیحسرت باران نيست
پندارهايم به سختی كال است انگار پدرم غورهی نارس خورده بود
راستی، چه میگفتيم؟ ما در اين رود با هم شنا كردهايم ماهيوار
من زمين را از بالا ديدهام ماه ديوار ندارد نه اين كه بترسم كوچههايش امن نيست!
وقتی خدای خيرخواه حتا يك دم يكسان نمیتابد اين همه غم را فقط در خواب میتوان نهفت
و من اينك در جستوجوی تو به درخت میانديشم.
|
|