سال چهارم

چهار دی 1384

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

زيبا كاوه‌ای

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

ziba_kavehi

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

بشنو از نی

زيبا كاوه‌ای

 

همه‌ی ما مولود اوهام شبانه‌ای هستيم كه به رويمان نمی‌آوريم. نجات‌دهنده هم داريم، البته در معنايی كه قديمی‌ترها می‌گويند اسم‌اش عاشقانه‌های شبانه بوده است. برای اوهام من اما، يك كلمه‌ی رمز بيش‌تر وجود ندارد و آن درست همان لحظه‌ای اتفاق می‌افتد كه پرده‌ها كنار می‌روند و منتظر می‌مانم تا از در بيايد ...

 

***

ام‌روز با دل‌تنگی از خواب بلند شدم. فكرش را كه می‌كنم اين دل‌تنگی دنباله‌ی جدا شدن دی‌شب‌ات بود از من. سوار آن پرايد شدی و حركت كردی توی تاريكی كه اين همه مدت دارد تلاش می‌كند تو را از من بدزدد. شب خوب نخوابيده بودم. چند بار بيدار شدم و به چيزهای درهم و برهمی فكر كردم. ام‌روز شبيه خواب‌های دی‌شب بيدار شدم، بريده بريده. خوب اطراف‌ام را نگاه كردم. روی شيشه بخار نشسته. يك غول بزرگ نشسته بود و هی به پنجره هو می‌كرد. حتا دست‌اش را دراز كرد تا عروسك‌های تو را از روی تلويزيون بردارد و با خودش ببرد. توی دل‌ام خنديدم. غول‌ها را به عروسك‌بازی چه كار؟ بعد صدای شرشر آب آمد و سرفه‌های كشدار زن همسايه. چه‌طور می‌تواند اين وقت صبح سيگار بكشد؟ سؤال‌هايم از دست‌ام در رفت. می‌خواست بيفتد روی سر ارنواز. دست‌ام را زيرش گرفتم. چه‌قدر سنگين شده بودند. مثل اين كه در سراشيب پرترديد اين روزها هی از اين طرف به آن طرف غلتيده بودند و عين بهمن بزرگ و بزرگ‌تر شده بودند. ارنواز آرام و بدون دغدغه‌ی خوردن زنگ مدرسه خوابيده بود. دل‌تنگی‌ام كلافه‌ام كرده بود. چرا نتوانسته بودم با گذشت اين همه سال‌های پياپی با خواب‌هايم كنار بيايم و سؤال‌های دائمی را در انباری گوشه حياط كنار آن همه خرت و پرت ديگری كه يك روز برای‌ام مثل زنده‌گی بودند به فراموشی بسپرم؟ دل‌ام مالش می‌رفت. خوردن چای داغ هم فقط غول را ترساند كه سرش را از شيشه بردارد. همه چيز به طور مشكوكی معمولی بود. دل‌تنگی برای تو را در جيب كيف‌ام گذاشتم. بايد يك جايی گره‌هايش را باز می‌كردم. مثنوی كنار تخت‌ام لب‌خند به لب به زهد و پرهيزكاری دعوت‌ام می‌كرد. نمی‌خواستم پا شل كنم. آمدم و منتظرت ماندم. هيچ‌وقت دل‌تنگی‌هايم را مثل رديف‌های مرتب كتاب‌های يك اندازه در كتاب‌خانه‌ی بزرگی كه بيش‌تر خانه را تصرف كرده بود، نچيده بودم. با درجات مختلف. صدای تو آمد و سلامی كه مثل هر روز به زنده‌گی می‌دهی. از آن سرزمين دور دست آوردند تو را گذاشتند توی اتاق‌ات و رفتند تا عصر. قبلا فكر كرده بودم فرشته‌ای هستی كه با يك سفينه‌ی فضايی می‌آورندت تا دل ما خوش بشود. اين شاعرانه‌ترين تعبيری بود كه می‌شود در باره‌ی كسی داشت، اما به او ابراز نكرد. بعد به اين فكرهای كودكانه خنديدم و قيافه‌ی آدم بزرگ‌ها را به خودم گرفتم. دل‌ام می‌خواست تو را ببينم تا كمی از دل‌تنگی‌ام رفع شود. خنديدن تو حتا اگر از طرف آسمان هم نبود، ابزاری داشت كه كه يك سرش به دل‌ات بسته شده بود و عين ابزار دقيق جراحی يكی يكی گره‌ها را باز می‌كرد و می‌كرد تا خنده‌ای روی لب‌ام می‌آورد. يادم آمد دی‌شب خواب ديده بودم نمی‌توانم بخندم و به جای خنده از ته گلويم اصواتی وردگونه بيرون می‌آمد. شايد هم به همين دليل اين همه دل‌تنگ شده بودم. آمدم به اتاق‌ات. نشستم و ساعت‌ها موذيانه و پی‌گير نگاه‌ات كردم. تو مرا نمی‌ديدی. مثل هر روز می‌رفتی و می‌آمدی و كارهايت را انجام می‌دادی. عين قهرمان صد سال تنهايی يك دسته پروانه با حركات تو جابه‌جا می‌شد و به ذهن‌ام يك كلمه را القا می‌كرد. خوب فكر كردم. گوشه‌ی لب‌هايم را امتحان كردم تا مطمئن شوم می‌توانم بخندم. توی خواب گفته بودند بايد يك اسم رمز بگويی تا اوراد تو مفهوم پيدا كنند. حالا كه نگاه‌ات می‌كنم يادم می‌آيد اين كلمه‌ی رمز نام حقيقی‌ام بود. به درد تو كه نمی‌خورد. هر كسی اسم رمز خودش را دارد، مثل مال تو كه لابد «عشق‌ورزی بی هيچ انتظاری»ست. برای همين است كه با اسم رمز خودت هر روز جوان می‌شوی، تازه می‌شوی و به اندازه‌ی تازه شدن‌ات دل من برای‌ات تنگ تنگ تنگ می‌شود. آن قدر كه ام‌روز حتا وقتی در كنارت نشسته بودم، دل‌ام برای‌ات تنگ بود. بعد كمی راه می‌روی و من بلند می‌شوم. چه‌قدر خسته‌ام! سنگينی اين سؤال‌ها عاجزم می‌كند. سنگينی اين سال‌ها ام‌روز دارد تمام می‌شود. حالا حتما آن سفينه‌ی فضايی می‌آيد تو را ببرد به سرزمينی كه زخم‌های ما را كه به تن تو وارد كرده‌اند، با آب و گلاب مقدس شست‌وشو كنند. نمی‌خواهم اصلا داستان صليب و اين چيزها تكرار شود. فكر می‌كنم آن قدر دل‌تنگ تو هستم كه دعوت مثنوی را لبيك بگويم. زير لب‌ام اوراد شبانه‌ای خوانده می‌شود. تمام ابزارهای نمايش را در كمد گوشه‌ی اتاق می‌چينم. خوب است تو نيستی تا دست‌پاچه‌گی‌ام را ببينی وقتی عكس‌ات را می‌بوسم و كنار آن‌ها می‌گذارم. چراغ را خاموش می‌كنم و پرده‌ها كشيده می‌شوند.

 

Ç