سال چهارم

هجده دی 1384

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

در طبقات كتاب‌خانه

معرفی كتاب خروس، داستانی از ابراهيم گلستان

 

فروغ گاه به گاه كتاب‌هايی را به انتخاب هم‌كاران‌اش و هم‌راهی ناشران مرور می‌كند. شايد همين چند خط محركی برای علاقه‌مندیِ خواننده‌ای شوند تا آن‌ها را ورقی بزند!

 

خروس

پيش از هر چيز بايد يادآور شد كه اين معرفی‌نامه با پاس‌داشت اين خطوط است كه در آغاز می‌آيد: "همه‌ی حق‌های نقل يا ترجمه يا اقتباس و هر جور بهره‌برداری ديگر از هر تكه يا از همه‌ی اين داستان، چه با چاپ و چه با صدا تصوير منحصر است به ابراهيم گلستان.»

و اما كتاب «خروس» ِ ابراهيم گلستان كه اولين چاپ آن در ايران در تابستان 1384 منتشر شده است، توسط نشر اختران.* به قول خود نويسنده، بر گرفته از چند كلمه‌ی اول كتاب‌اش، نسخه‌ی نخست اين داستان در سال‌های آخر دهه‌ی چهل نوشته شده و تا به اين‌جا ماجراها از سر گذرانده است. ماجراهايی كه گلستان را واداشته دو نامه هم به ناشر و نشريه‌ای بنويسد كه در آن بحث‌های جالبی را مستقل از ماجرای داستان می‌توان رد گرفت. خلاصه اين كه نويسنده از عدم رعايت امانت ادبی و حقوق معنوی نويسنده‌گی شاكی‌ست و همين‌طور خط‌نويسی غلطِ رو به رواجی را به طعن می‌نوازد (توجه به دستور خط مطلوب نظر ابراهيم گلستان در نوشته‌اش امر لازمی‌ست و به همين خاطر چند خطی از كتاب به همان شيوه‌ی مد نظرش حروف‌چينی می‌شوند تا ببينيد).

بعد از همه‌ی اين‌ها، تجربه‌ی خواندن متنی از ابراهيم گلستان برای نسل كتاب‌خوان جوانی كه كم‌تر با او آشناست، مغتنم است. مطمئنا خواندن «خروس» با توجه به پرداخت و صراحت بيانی كه گلستان در كار درآورده، و اين هم باز چندان در چشم كتاب‌خوانان جوان جاافتاده و مسبوق به سابقه نيست، و بازی او با شيوه‌ی روايت و بيان، درس‌هايی ضمنی در خود برای با حوصله خواندن و با كوشش نوشتن دارد. قدما هم كه قطعا بی‌نياز از اين خطوط «خروس» را خواهند خواند!

حالا هم چند خطی از داستان خروس (مؤكدا با دستور خط مطلوب ابراهيم گلستان):

... حاجی به اشهد آخر رسيده بود، و جانماز را كه ورميچيد دستور داد بساط را بالای پشت‌بامم بيندازند. بالای پشت‌بام چراغ‌های زنبوری را در مردنگی مكعب شيشه كه بادگير برنجی داشت در هر دو سوی جای فرش كرده جا دادند تا هم روشنی باشد، هم دور باشيم از پشه‌هائی كه دور نور ميآيند. حاجی گفت قصدش از اينكه در ميان نمازش اشاره كرده بود بمانيم اين بوده است كه ما موقع طلوع ماه بالای خانه‌اش باشيم نه در ميان كوچه‌های تنگ شهر يا روی ساحل بدبوی خور. حرفش چرند بود چون وقتی كه ماه درآمد ساعت از ده هم گذشته بود و ما تا آن وقت توی كوچه هم اگر بوديم حتماً ميآمديم به خانه. اقلاً برای شام خوردن و خوابيدن. در هر حال رفتيم روی بام و نشستيم بر مخده‌های مخمل قرمز كه لم داديم حاجی به شيشه‌های جين و ويسكی و كنياك و پپسی و كوكا و آبجو اشاره كرد و گفت چه ميخواهم. من وقتی كه گفتم «آب.» حاجی گفت «نه صلح كرديم ما؟»

گفتم «جنگی نداشتيم. آب چون تشنمه، مشروب هم واقعاً نميخورم. همين.»

حاجی گفت «ميترسی مس بشی ازت سراغ گنج بگيرم باز؟»

گفتم «شما خودت نميخوری پرسيدم چرا؟ بدت ميآد لابد.»

گفت «خيلی هم خوشم ميآد. كی گفت نميخورم؟ خرُم؟ تو اين هوا نخوری پادرد و نقرس و باد مفاصل و كُم‌درد و آب‌مرواری امون بهت ميدن هيچوقت؟»

گفتم «چشم. ويسكی»

گفت «كنياك بخور. هِنسی. اصلشن.:

حاجی برای هر كداممان كنياك تا نصف ليوان ريخت بعد با پپسی تمام را پر كرد. ديگر گذشته بود. قصدی هم نداشتم برای گفتن چيزی، يا ياد دادن چه جور خوردن كنياك. حاجی هم خورد و هی خوراند و هی ميگفت تا آنكه آخر گفت «خوب، آخر به مو نگفتی نقل اون گنجت. رسمش نه اينه كه پا بگذاری تو ملك ما ما رو شريك نكنی. خش نی. نه انصافن.» و رو به راهنما كرد از او پرسيد «نه اينجوره‌ن؟»

و الخ.

 

* نشانی پست الكترونيكی نشر اختران: info [@] akhtaranbook [.] com

 

Ç