سال چهارم

هجده دی 1384

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

مصطفا حاجی‌زاده

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mostafa

[@] hajizadeh [.] org

 

رضا رشيدپور

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

reza_rashidpour

[ @ ] foroogh [.] de

 

شاهرخ ستوده فومنی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

setudeh

[@] engineer [.] com

 

قاسم نصر

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

q_hengam

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

رنگ كلمه: چهار شعر و چهار شاعر

شعرهايی از

مصطفا حاجی‌زاده / رضا رشيدپورشاهرخ ستوده فومنی / قاسم نصر

 

در نيم‌كره‌ی تاريك

مصطفا حاجی‌زاده

 

من و خورشيد

داغ ترين مسير روز را طی می‌كنيم.

باز خسته به ته می‌رسيم.

شب ريزريز می‌ريزد

و هر چه پر از نوررا نيمه‌پر می‌كند.

من نرم می‌َوم و نور خشك برق

با هر انگشت می‌شكند.

شب از سينه‌ام می‌گذرد و با خود می‌برد،

با خود قالب می‌كند،

با خود در فضا می‌پراكند.

اين‌جا

بی‌اضطرابِ روز

دل تاريك‌ام اين سياه را می‌خواهد.

اين است ظلم روشنايی

كه من تنها چيزهايی را كه نمی‌بينم می‌شناسم.

هر شب از فردا می‌ترسم

اما من همه‌ی تنهايی‌ِ جهان را زير پلك‌ام مخفی كرده‌ام.

Ç

 

نطفه در دل

رضا رشيدپور

 

سهم من از تو

            بهارم

همان بود

      که بود ...

گفته بودم به دل‌ام

منتظر باش

روزی می‌آيد

لب‌خندش

نرسيده به نگاه‌ات

                  جايی

                  می‌ماند

و تو در حسرتِ گرم کردن انگشتان‌اش

                                          حتا

                                          می‌مانی

گفته بودم

به دل‌ام

      روی پيشانی ما

از ازل

گوشه‌نشينی

            مهر شد

و در اين خلوت انسی

_ که با هم داريم _

                        تا ابد

                        تنهاييم

نطفه‌ای بود

که تو در دل خود

            پروردی

از کنار تو ولی‌

            می‌رود ام‌روز

                        چرا؟

نطفه در دل دارد

سفری در پيش است

            می‌رود

            ساده‌تر از آمدن‌اش

و صدايی در گوش‌ام

                  می‌گويد

شاد باش

چون تو

آشفته‌گی خواب‌اش را

به تماشای حقيقت بردی

Ç

 

خانه‌ی من

شاهرخ ستوده فومنی

 

در بادها

که سهم سرد سيلی صورت مرا می‌برند

از جاده‌ها

که مرا بلعيدند

و سکوت درخت و بوی نان.

 

اين خانه گرم نيست

تو نيستی

هيچ‌گاه نمی‌مانی

و فکر بزرگِ مرگی کوچک

صورت مرا به پيش می‌برد

چون عطری غريب که مرا به سفر می‌برد

اما

سفر

بهانه‌ی اين کلمات تمام شد.

Ç

 

تازه ديدار

قاسم نصر (هنگام)

 

برای شنيدن‌ات

كوله‌بار حنجره‌ام را بسته‌ام

تا در هر كجای اين ناكجا

تبرزين خاموشی‌ات باشم

 

نزن!

بی‌راهه‌ای برای‌ات نگذاشته‌ام

هيچ نگاهی از تصوير تو خالی نيست

هيچ تصويری بی نگاه تو نيست

 

گريز

تجربه‌ی تلخ سكون‌های ممتد است

با هر خط فاصله‌ای

پل كشيده‌ايم

كال هم كه بمانيم

باد ما را با خود خواهد برد

 

بی‌گدار

آبستن مدارهاست

ديگر مجال نه ماه و نه روز نيست

لباس نوزادی

از برای تازه ديدار مهيا كن!

 

Ç