|
|
|
|
||||||||||||||
|
وسوسهی اجتنابناپذير وحيد آقاجانی
انگار كه داستان نوشتن وسوسهيي اجتنابناپذير باشد، ديگر نميتوانم در برابر آن مقاومت كنم. از تخت پايين ميآيم، چراغ را روشن ميكنم و مينشينم پشت ميز. ساعت سه صبح است. قلم برميدارم و يك برگ كاغذ، تا آنچه را كه در ذهنام است و نميدانم چيست، ولي ميدانم شبيه حروف است و كلمه است و جمله، همهی آنچه را كه مدام ذهنام را ميخلد، بريزم بر سطح سفيد و لغزان كاغذ. يك شخصيت ميسازم: بلند و باريك و كشيده، مهتابرو و مژهبلند و چشمدرشت. - چته، خوابِت نميبره؟ - نه، حس سمج نوشتن كلافهم كرده. - برو بابا! اين افهها كه ديگه نخنما شده. شخصيتاش را ميريزم به هم: عجوزه و چاق و لفلفو، لكوپيسي و بيمژه و چشمدكمهيي. - بدت اومد، عزيزم؟ واقعيت چه بلند و كشيده و مهتابرو باشه، چه عجوزه و چاق و لفلفو، باز هم واقعيته. ميشه بهش پشت كرد، اما چيزي كه تغيير نميكنه. ميشي مثل شترمرغا كه وقتي با واقعيت روبهرو ميشن، به جاي فكر چاره كردن، زرتي سرشونو ميكنن زير شن. مسخره نيس؟ شخصيتاش را منهدم ميكنم. دستنوشتهام را ريزريز ميكنم، ميريزم توي سطل آشغال. زنگ ساعت را روي هفت صبح كوك ميكنم. چراغ را خاموش ميكنم و ميروم ميخوابم. انگار كه داستان نوشتن وسوسهيي اجتنابناپذير نباشد.
|
|