|
|
|
|
||||||||||||||
|
شخصيت نشستهی مادرم وحيد آقاجانی
مینشينم روبهروی مادرم و تصميم میگيرم در بارهاش داستان بنويسم. وقتی نگاه كردنام به او كه دارد انار میخورد طول میكشد، سر و كمر راست میكند و عينك تهاستكانیاش را تا اناری نشود با انگشت وسطی میچسباند به چشمهايش و تعجبزده میگويد: "چی شده؟" - چی چی شده؟ - هيچی! از كی تا حالا خيره شدی بهم، انگار كه داری وارسیام میكنی. - نه بابا، اين چه حرفيه! خوشام اومد همينطوری نگاتون كنم. - چه میدونم، والله! راست میگويد. چه میداند كه چرا نگاهاش میكنم، ولی من دارم خوب وارسیاش میكنم تا به عمق وجودش نفوذ كنم و بتوانم داستانی اگرچه مختصر در بارهاش بنويسم. وقت حنای موهای كمپشتشدهاش كمی گذشته است، چون از پوست كه زده بيرون تا نصفهها سفيد است و مابقی هنوز حنايیرنگ. با اينكه دارم از موهايش مینويسم، اما نمیدانم چرا میزند به سرم كه، بدون عوض كردن پاراگراف، بنويسم مادرم خيلی كم پيش میآيد روی مبل بنشيند. هميشه مینشيند كف اتاق و تكيه میدهد به مبل. برای اينكه راحت باشد يك بالش میآورم و میگذارم پشتاش. مادرم چند روزی نيست كه به خانهام آمده. از صبح كه میروم سر كار تا عصر كه برمیگردم تنهاست. شبها كه خانه هستم كار كردناش را تعطيل میكنم، اما در طول روز، ساعتها را با آشپزی كردن برای خود و نگاه كردن به برنامههای تلويزيون كه تقريبا همهی آنها را شب قبل ديده است، سر میكند. مادرم مدام تلويزيون نگاه میكند و گاهی احساس میكند دارد چرت و پرت نگاه میكند، با اين حال، در ساعات بيداریاش تلويزيون مدام روشن است. تا همين مقدار كه نوشتم كاغذ و قلمام را جمع میكنم و پيش خودم میگويم ظاهرا امروز نتوانستم به دروناش نفوذ كنم، شايد فردا بتوانم. فردا كه میشود، دوباره مینشينم روبهرويش و شروع میكنم به نوشتن. عينك تهاستكانیاش را با انگشت وسط میچسباند به چشمهايش و با تركيب طعم ترش كيوی و تعجبِ از روزِ پيش بيشتر شده در صورتاش میگويد: "داری نقاشی منو میكشی؟" - نه بابا، من كی نقاشی بلد بودم كه حالا بشينم شما رو بكشم! - نمیدونم، والله! باز هم بیآنكه بداند راست میگويد. میخواهم با كلمات تصويری از او بكشم، از چين و چروكهای صورتاش كه حالا با هر قاچ كيوی كه به دهان میبرد چند برابر میشود. چشمهای از آبمرواريد جَستهاش از پشت شيشههای عينكاش چند برابر اندازهی واقعی خودش است. اين عينك به جای اينكه تصوير را واضح كند فقط چشمهايش را بزرگتر نشان میدهد. مادرم با اين عينك هميشه فاصلهی اشياء را با خودش اشتباه تشخيص میدهد. مثلا الآن كه دارد نمكدان را برمیدارد نزديكتر از آنجايی كه هست قرار دارد. يك بار هوا را میگيرد، بعد نمكدان را. هميشه اول هوا را میگيرد، بعد شيء مورد نظر را. الآن چند وقت است هر روز كه از سر كار برمیگردم مینشينم روبهروی مادرم بلكه موفق شوم در بارهاش داستانی بنويسم، اما نمیدانم چرا موضوعی به ذهنام نمیرسد. برای اينكه حرفی زده باشم بیهدف میگويم: "حوصلهت كه سر نرفته؟" مادرم كه مدتهاست قند نمیخورد يك دانه كشمش میگذارد دهاناش و از چای استكاناش جرعهيی سر میكشد و انگار كه مترصد چنين فرصتی بود، میگويد: "چرا، مادر! خيلی حوصلهم سر رفته. فردا كه پنجشنبهس. تو هم كه تعطيلی. خدا خيرت بده، منو ببر خونهی داداشات. اونجا بچهس، لااقل آدم يه خرده سر و صدا میشنوه. روزا كه تو نيستی، اينجا خيلی سوت و كوره." "باشه." گرچه سعی میكنم بيشتر صحبت كنم، اما نمیدانم چرا با گفتن «باشه» سر صحبت را ناخواسته هم میآورم. برای همين هم، پيش خودم فكر میكنم، حالا كه ناخواسته زمينهی رفتناش را فراهم كردهام، بهتر است تا فرصت هست زور خودم را بزنم شايد امشب بتوانم موضوعی راجع به او پيدا كنم و در بارهاش لااقل يك داستان كوتاه يا مينيمال بنويسم، اما هرچه از هر در مینويسم و نوشتن را كش میدهم، هرچه از شخصيت نشستهی مادرم تصويرپردازی میكنم، هرچه مینويسم گاهی گرم ميوه خوردن است و گاهی چای، هرچه میبينم شرح میدهم كه اغلب اوقات چشماش به تلويزيون است و هميشه تسبيح میگرداند و لبهای پيرش را میجنباند و لابد ذكر میگويد، اما باز هم احساس میكنم كه آنكه روبهرويم نشسته و به مبل تكيه داده ذهن قصهگوی مرا برنمیانگيزاند.
|
|