|
|
|
|
||||||||||||
|
قهرمان غلامعباس مؤذن
چشمام به آسمان خورد و سوخت! محكم خورد، طوری كه تا مدتی نتونستم ببينم. دستامو روی دو چشمام فشردم و به آرومی باز كردم. مدتی گذشته بود تا بتونم دوباره اونها رو به كِناری بكشم. نور خشكی تو آسمون پيچيده بود و به دنبالاِش به اندازهی كف دستی به پهنای رجِ ديواری سياه، جلو چشمام اومده، وسط مغزمو مثل يه گلوله سوراخ و شلال زمينام كرده بود. اون قده بیهوش شدم كه سرمای زمين رو احساس نكردم. يادم اومد كه چرا اجدادمون گرمای آتيش رو میپرستيدن و مقدساِش میدونستن. خورشيدی كه برای سرمازدهها مقدس بود. گرد برفی تو گلوم پريد و ته حلقام نشس. منام شمردم: "صد و يك، صد و دو، ... دوباره اشتباه كردم، ده هزار و يك، ده هزار و دو، ده هزار و سه ... خدايا، چهقدر اشتباه میكنم! يك ميليون و يك، يك ميليون و دو، يك ميليون و سه ..." از خيال كوچكی عبور كردم. سخت بود، اما پيش از اون كه متوجه بشم گذشتن ازش دشواره، عبور كرده بودم. مائده گفت: "بچه میخوای چیكار؟ اونام تو، اونام من، اينجا!" سرمو به ديوار كوبيدم. "ها، دروغ میگم؟ میشه مثِ تو. حرف حساب بهش بزنی سرشو میزنه به ديوار!" بهش گفتم: "میگی نسلام منقرض بشه؟ جواب مردمو چی بدم؟ نمیگن چهقدر خودخواه بود؟" مائده خنديد. شايدم نخنديد. لباش حركت كرد. مثِ سايهای كه بودناِش رو مديون مثقالی نوره. دوستام داشت، اما خوب، گذشتهی خودش رو هم میپرستيد. گفت: "به مردم چه ربطی داره؟ نمیخوام يكی ديگه بياد تو اين دنيا. به حرفام گوش كن! چی میشد اگه هيچ زنی بچهدار نمی شد؟ كاری كه كمونيستها كردن. نتيجهش اين شد كه بگن ما دعوا نداريم. گذاشتن تا خورده بشن، خوب بشن، چند سال ديگه هضم میشن تو شكم دشمناشون. اون وقته كه ديگه كسی از پسشون بر نمیآد. آی. يو. دی. میذارن به فكرشون تا ديگه هيچ رؤيايی رو باردار نشن! با خيال راحت هر چه دلشون بخواد عشقبازی میكنن. عشقی كه شناخت پشتاش نباشه میشه گوسالهی سامری." بيرون رفت. نگاهاش كردم. پشت پنجره، سايهاش بر دو لبه افتاد. دو لبهی ديواری، شايدم آينهيی دو لبه بود، لبههايی كه مثل الماس میبريدناش. روحاش خونی بود. نمیخواس ازدواج كنه. گذشت زمان راضیش كرده بود، به شرط اون كه بچهدار نشيم. قبول كرده بودم، اما نمیدونم چی شد كه يه كسی از درونام میگفت كه باس زير قولات بزنی. بچه میخواستم. بهاش گفتم يا نگفتم، نمیدونم. هر چی بود بهونهيی میجستم تا زندهگی به بودناش بيارزه. مائده گفت: "وقتی كه اومد، ردی مثِ قطرههای خونی كه از قلب بريدهيی چكيده باشه، همراهاش بود. خون نبود، دانهی برگهای شقايق سرخ وحشی بود! بوی كوهستانو میداد، بوی هادی. گوش میدی ناصر؟ داخل تنگه گير افتاد، بعد از اون كه يك هفته گرسنه موند. پنجشنبهيی رفته بوديم سر مزارش. با مامان بوديم. سنگ قبرشو تكهتكه كرده بودن، برای ثواب. همه يك جور اعتقاد دارن. نمیخوام احساس مامانو كه با طعنه زدن ديگرون به سيخ كشيده شد، منام تجربه كنم. اگه بچهدار بشم، باس بهاش حق بدم تا انتخاب كنه، مث هادی. اگه نباشم كه غرور بهدست اومده از هورا كشيدن مردمو حس كنم، چه فايدهيی داره؟ هورا يا هوار ديگرون وقتی نمیدونن واسه چيه، میشه يه الاغ! واسهاش فرقی نداره زعفرون بخوره يا يونجه! حالا كو تا اونی كه میگی اسماش تاريخه بياد بگه جوونی كه خوابيده زير دو متر خاك، حق به دستاش بوده. مردم كیان؟ مردم، منام، تويی، شايدم اونيه كه تو دوست داری من واسهت بزام. بذار تا منقرض بشن اين مردم. چهقدر خوب میشد هيچ زنی بچهدار نمیشد!" داشتم خفه میشدم. نفسام شده بود، مشك حضرت عباس! بايد يه چيزی میگفتم. خودمو از دالون تاريكی بيرون انداختم: "میدونی غرق شدن چيه؟ اون قده جون دادن سخت میشه كه میگن خدا تمام گناه كسی رو كه غرق میشه، میبخشه. توی دل آب گير افتادی تا حالا ؟ نفساِت تموم میشه، ريههات زور میزنه كه دهناتو باز كنی، ولی اين كارو نمیكنی. میدونی اونجا هوايی نيس تا تغذيهش كنن. اما اونها اينو نمیدونن، بالاخره حرفشون رو به كرسی میشونن. چارهيی نداری جز اين كه تسليم بشی. مجبوری دهنتو باز كنی، نفس بكشی. به جای اكسيژن، آب میدی بهشون. اولين دَم آبی كه میكشی، بازدمی داره از هوای سوختهی تو ريههات. از اول تا آخر، تمام زندهگیت رو میبينی. حتا اون قسمتیش رو كه هنوز نگذروندی! وقتیام كه دريا روی ساحلی كه نمیشناسی پساِت میندازه، مثل همون بازدم سوختهشدهی تو ريههات، چشمات دريده شده به يه مشت معمايی كه ديگرون صب تا شب باهاش كلنجار میرن!" كنار آينه ايستاد. گوشاش رو تيز كرد. به دنبال صدای پايی میگشت تا از دغدغههاش بالا بره. چشماش از تصوير شفافی گذشت. شايد تهِ آينه منو ديد! خاطرههايی دروناش رو تكون داد. جاری شد. زندهگی اجباره. وقتاش كه برسه، میآد، مثِ مرگ. گفت: "وقتی از تو آينه بهات نگاه میكنم، جذابتر میشی. نمیدونم از آينهس يا چيز ديگه!" وقتی ديد از تو آينه بهاش نگاه میكنم، بهام گفت: "پس داری خفه میشی! همين درسته، باس مردها رو خفه كرد!" لبخند زدم. دوباره تو دل دريايی پر از آب خفه شدم. دوباره مردنو تجربه میكردم ... "اگه ...، اگه مائده بفهمه من كشته شدهام چی میشه؟" به خودم تشر زدم. در مواقع سختی كه نمیتونستم هيچ راهی واسه گذشتن از اون پيدا كنم يا وقتی كه بين مرگ و زندهگی قرار میگرفتم، فكرهايی كه تا حالا نكرده بودم، حتا گناهی كه فرصت مرتكب شدناش رو پيدا نكرده بودم، به سراغام اومده بود. رو دريا مرغايی میپريدن كه تا اون وقت نديده بودم. آسمون رو میشناختم، مثِ كف دستام میشناختم. تو ولايت من، آسمون قرينهی دريا بود. آخ دريا! گفتم دريا؟ هر كجا كه آب باشه كه نباس اميد داشت. هر كجا تشنهات شد كه نبايد رفع تشنهگی كنی، پسر! نباس هر كجا كه سرابی ديدی بهاش دل ببندی! آخ دريا ... همه چيز داشتم. آب داشتم و يه زن كه آماده، هميشه واسهام آماده بود تا انتظارم رو بكشه. میتونستم داشته باشم، پسرا و دخترايی كه برام قدرت و زندهگی رو ضمانت بكنن. بايد بشمارم. آره، بهتره! باس از اول شروع كنم. يك، دو، سه، چهار، ... خدايا، كمكام كن! اين بار اشتباه نكنم. چشمام چسبيده توی زمين، نكنه تهِ افق گير كرده! به خاك كه بيفتی انگار كه طول و عرض زمين بزرگتر میشه ! ای كاش چشمام تو آسمون میافتاد! زمين آينهی اون بالا بود، جايی كه آسمون خودش رو به شكل كوير میبينه! مائده! تو درست گفته بودی، همهی اينها میتونن يه رؤيا باشن. زمين وقتی مرد، تونست بجنبه! زندهگی قربانی میخواد. منظورم رو كه میفهمی؟ ما قربانیهای اين زندهگی لعنتی هستيم، مائده! ما هم مثل همهی مخلوقات، دو رو داريم. اين هم نور، بالاخره اومد. صبح شده. صدهزار و و بيست و پنج، صد هزار و ...، نه انگار كه اين سايهی يه آدمیزاد نبود، شايد پرندهيی از اون بالا گذشت! صورتی زرد با چشمانی گود رفته، از بس كه گرسنهگی كشيده بود! "هنوز زمان اون نرسيده تا آرزوم برآورده بشه. شايد مأمور جمعآوری زبالههای خداوند فراموشام كرده!" اعتراض او به زمانی طولانی بود كه در برههيی از زندهگیاش مقدس جلوه میكرد، رشتههايی طولانی از لحظههايی كه براش اتفاق افتاده بود! "لحظهی انتخاب برا من، وهمی بوده كه ديگرون تو سرشون میپروروندهان. لحظههای نارس و عقيم." بوی هر نوع غذايی او رو به تهوعی خونين وا میداشت. به همون اندازه كه داروها رو دوست میداشت، از خوردن غذای روزانه هراسون بود: "اين مكافات اعتقادات گذشتهی منه!" گاهی از روزها، بعد از اين كه خواب نيمروزش به پايان میرسيد، سر ساعت پنج بعد از ظهر تصميم میگرفت رو نيمكت پارك شهر بشينه و به صدای كلاغها گوش بده. مثِ گذشته از اونها بيزار نبود، علتاش رو نمیدونس! همون طور كه ديگه مثِ گذشته از مردم خوشاش نمیاومد و نمیتونست اونها رو دوست بداره. اينها مردمی بودن كه برای دل خودشون، بهترين جوونهای خود رو قربانی كرده بودن. قلبهای خود رو با دستان مقدسشون تو گور خوابونده بودن، به جوخههای مرگ سپرده بودن و برای پاداش آخرت و زكات دارايیهاشونو قربانی كرده بودن! او با تن و جانی پر از زخم زنده مونده بود. بازگشته بود. ويروسهايی مثِ خوره، جسماش رو از درون میخورد، اما مرگ به سراغاِش نمیاومد: "درسته، همين درسته! عزرائيل فراموشام كرده." به همه چيز و همه كس میخنديد! هر كسی كه از جلوش میگذشت، نفريناش میكرد و بهاش میخنديد. چند بار مأمورا او رو به جای يه معتاد خيابونی بازداشت كردن، اما بعد از چند ساعت دوباره با شرمساری آزادش كرده بودن. قهرمانای سرزمين او بايد میمردن، قهرمانی كه زنده میموند مجبور بود عذابی سياهو تحمل كنه. زندهگی او، با خاطراتی میگذشت كه دوستشون داشت. معصوميتی تو خاطراتاش بود كه گاهی از ساعات شب بهاش ظاهر و به شدت تركيدن يه حباب تو روشنايی روز، دوباره محو میشدند. حالا میفهميد كه دروغ به تنهايی میتونه دنيايی زيبا بيافرينه. تنها كافيه اون دروغ رو كسانی زده باشن كه تو ضمير ناخودآگاهشون و تو لابهلای سرشت پاكی كه خدا به انسانها هديه داده، شيطان طوری پنهاناش كرده باشه كه در شعاع هياهوهای زمان به جوونها نيشی كشنده بزنه! "ای كاش خواستههای دروغی اين مردم، برا هميشه سر جای خود باقی میموند!" حقيقت سياه و ترسناك بود، وقتی كه به بستر میرفت. "كاش برا هميشه میخوابيدم! فقط مرگ میتونه منو بزرگتر كنه! رؤياهای قشنگی به خوابام میآن. میخوام اشتباهاتی رو كه تو جوونی كردهام از ميون لايههای عمرم بيرون بكشم و جبران كنم، اما اون قده غرق تو خواب میشم كه فراموشام میشه. اما نه، باس اول به يادشون بيارم تا بتونم بهشون تسلط پيدا كنم. بيداری چهقدر كوچكه!"
|
|