|
|
|
|
||||||||||||
|
خسته از عشق و جنون پژمان طرفهنژاد
خسته از دستای سرد و خسته از عشق و جنون مگه چشمای تو زير لب بگه: "بازم بخون!" مگه دستای تو آتيش بشه گرمام بكنه بپيچه دور تنام شعلهی دردم بكنه حالا وقتی ياد اون شبای دورو میكنم هوای كوچههای سرد عبورو میكنم هوای تا صبح نشستن زير كرسی لب شب لپ گرگرفتهی تو كه میسوخ تو سوز تب هوای ديدن و خنديدن و شوق بچهگی صبحو تا پنجره رفتن، پاهای بیخستهگی هوای يه لحظه خوابيدن رو پای مادرم هوای قد كشيدن، اونام كنار پدرم حالا گم شدم بايد يكی به دادم برسه يكی از ستارهها؟ مونده به يادم برسه همه شبهای دلام غربت آدينه شده حسرت آفتاب صب حيرت آيينه شده حالا پام خسته شده گرمی دستاتو میخواد قلب يخكردهی من هُرم نفسهاتو میخواد نور صبح دوباره روی لبات خون میكنه میآد از عمق چشات غصه رو ويرون میكنه انگار از پشت نگاه گندمیت داد میزنه توی ذهن حادثه باز منو فرياد میزنه تنها لبهای تو میتونه برام قصه بگه اذون عشقامو تو بلند گلدسّه بگه خسته از دستای سرد و خسته از عشق و جنون مگه چشمای تو زير لب بگه: "بازم بخون!" مگه دستای تو آتيش بشه گرمام بكنه بپيچه دور تنام شعلهی دردم بكنه بيا تا هميشه تو رؤيای شبهات بمونم توی محراب چشات دوباره آواز بخونم
|
|